سلام
توي اين چند مدت من خيلي فشارهاي روحي رو تحمل كردم دقيقا از خرداد از همون روز شوم كه همه ميدونن . كلا روحيه خيلي صفر ... من سعي مي كنم كه از ادمهاي كه طرز تفكرشون مثل من نيست فرار كنم چون اصلا حوصله بحث كردن باهاشون رو ندارم و ثابت كنم و ارشادشون كنم . يك عده اي كه بي سواد هستن و عده اي هم پاي گاز خوراك پزي هستن فقط كار ميكنن تي وي " م ي ل ي" نگاه ميكنن و " اي ن ت رن ت " و " م ه و ا ر ه" هم ندارن و يكسري تفكرات قرون وسطيي دارن كه من واقعا ميخوام براشون توضيح بدم كه چي شده شما كجاي كاري جونم به لبم مياد .
من با داداش جوجو بزرگه وقتي شهر باران بودم دعواي مفصلي كردم سر سفره افطار چون اون جز اون ادمهاي بي سوادي البته نه تحصيلاتي بلكه تفكري بي سواده كه فقط داره كار مي كنه و از هيچي خبر نداره سر حرف باز شد در مورد روز ق د س كه س ب ز ها رفته بودن گفت من مثل اون فيلم يك هليكوپتر بدن دستم و يه تير بار همه اين س ب ز ها رو از بالاي شهر به رگبار ببندم . من غم انگيز ترين چيزي كه تا حالا توي عمرم شنيدم اين حرف بود انگار يك مشت زنبور ريختن توي مغزم خيلي خونسرد بهش گفتم ببينم تو در ماه چقدر پول از اينها ميگيري ؟ گفت هيچي گفتم جير خوار كه نيستي ؟ گفت نه .
گفتم پس تو گه ميخوري كه همچين حرفي ميزني خائ ن و ط ن فروش ديگه مثل رگبار هر چي از دهنم در اومد گفتم طوري كه بابام منو بغل كرد برد توي اتاق و همينطوري اشك هم ميريختم كه داداشم چرا اين حرف رو زد ... زن داداشم اومد گفت فلاني جان بخدا اين خبر از هيچي نداره فكرميكنه حق با اين هاست شما همه چي داري " اي ن ت ر ن ت " و "م اه و اره " اين از صبح داره كار ميكنه .
منم هيچي به زن داداشم نگفتم و بابام كلي منو آروم كرد . تصميم گرفتم براش همه چي رو با مدرك اين چند روزي كه اونجا هستم توضيح بدم شروع كردم كلي از اينور اونرو سخنان اين بزرگ اون بزرگ تمامي ماجرها رو جمع كردم يك روز صداش كردم گفتم بيا اينجا با مدرك دليل بهش نشون دادم براش توضيح دادم بعد از چند روزي كه من از شهر باران اومدم به زن داداشم گفت اين كامپيوتر رو را بندازم من خيلي گاگول شدم اين همه اتفاق افتاده من عينهو خنگ ها چرت پرت ميگم جلوي اين و اون
فهميدم كه دمت گرم وارش كارت عالي بود ...
+ نوشته شده توسط وارش در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت
13:3 |