![]() |
![]() |
|
| سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
سلام
اول بگم ۲۷ این یه رمزه من چند روز خیلی در گیر بودم نتونستم بنویسم خیلی دلم میخواد زیاد بنویسم ولی نمیشه دیگه . راستی دیروز انتخابات بود ولی من رای ندادم چون شورای شهر برام یه چیز مسخره اس بنظر من هر کی میخواد یه کاره ای توی مملکت باشه ویه پولی به جیب بزنه میره اونجا من البته به ریاست جمهوری و هیچ جایی دیگه هم رای نمیدم دلیلش اینه که دوست ندارم شناسنامه من مهر کاری بشه دوست ندارم دیگه چون تازه عوضش کردم دلم خیلی برای ملودی تنگ شده . انشالله که همشه خوب باشه . نگین هم که دیگه به من سری نمی زنه . گلی هر از چند گاهی به من سر میزنه . مامان و بابای من چند روز دیگه میان تهران و من حال وکنم . دیروز دوست جونام خونه من بودن کیمی جون بهار جون . دیروز یکی از دوستای ما اومد و ماهواره منو دو سوئیچ کرد و من نیل ست هم میتونم استفاده کنم و دیگه میتونم کلیپ های عربی رو ببینم وقتی که این شبکه های ایرانی پارازیت داره دیگه من میتونم از خستگی در بیام ای چقدر دلم تنگه دیروز کلی ابغوره گرفتم همینطوری الکی . فعلا که من دارم صبوری میکنم نمیدونم خلاصه این صبوری تا کی باید ادامه داشته باشه امیدوارم که زود تموم بشه آخ اگه نشه چه میشه چقدر حال میکنم و میخندم .. ای خدا میشه که نشه ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:12 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
خیلی بده که من وقت ندارم بیام بنویسم واقعا دلم برای نوشتن یه مطلب خوب لک زده . اصلا وقت نمیشه که بنویسم . پنجشنبه رفتم مراسم شب هفت پدر بزرگم. و دیشب هم با خستگی تمام برگشتم خونه و کلی هم توی سرما لرزیدم . خیلی دلم تنگه احساس خفگی میکنم دلم میخواد یه دل سیر و حسابی گریه کنم ولی اصلا گریه ام نمیاد یعنی اشک نمیاد . کلا این روزا خیلی بی حوصله شدم دیگه تحملم تمام شده . همش دلم می خواد که این روزای مسخره هر چی زود تر تمام بشه . وای خدا خیلی سخته خیلی سخته دیگه راه رفتن خوی خیابون هم عذاب آور شده . چی بگم بخدا . این هوا هم که خدایی آخر سردیه . هنوز خونه من درست حسابی جا به جا نشده . امروز باید برم درست حسابی جا به جا کنم. رئیس جان ما رفته چین فعلا یک هفته از دست دستوراتش خلاصم یعنی کار تعطیله فعلا ولی اصلا حوصله ندارم. خوب دیگه زیاد غر زدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:46 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
این مدت که نبودم اتفاقات تاسف باری افتاد . اول اینکه پدر بزرگم فوت کرد . بعدش من نمیدونم چطور به مادرم بگم چون مادرم تازه یک ساعت بود اومده خونه من و می خواست توی اثاث کشی کمکم کنه و من بعد از اینکه با پدرم و برادرم کلنجار رفتم که به مادرم نگم تا صبح روز بعد خلاصه این کار رو کردم به مادرم نگفتم . صبحانه که خورد بهش گفتم صبر کن پسر خاله با تو کار داره که پسر خاله من بهش گفت . مادرم کلی گریه زاری کرد و بعد من مادرم رو فرستادم به دختر عموش اینابره قم برای دفن پدربزرگم چون مادر بزرگم م رو اونجا دفن کرده بودن . خلاصه اینکه اونها از شهر باران راه افتادن رفتن قم من هم مادرم رو فرستادم من تنهایی اثاث کشی کردم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 15:37 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بدلیل آمار خودکشی از معرفی خودم تا اطلاع ثانوی معذورم ( چشمک) اگر قول بدین خودتونرو نکشین میگم کی هستم . " افسانه "
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|