![]() |
![]() |
|
| سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
باز گشت همه بسوی اوست سلام صبح روز یکشنبه با عجله رفتم سر کار . تویراه یکدفعه یاد اومدم که دیشب خواب خیلی بدی دیدم وقتی رسیدم شرکت تلفن زدم به ماردم بهش گفتم که خواب خیلی بدی دیدم . خواب من این بود که تو یخونه خاله اینا بودیم اینقدر باد می وزید. دور خونه خاله خندق کنده بودن و همش رعد برق بود من هم همش مامان منتت می کردم التماست میکردم که بیا از این خونه بریم بیرون . وقتی با اصرار من از خونه اومدیم بیرون خونه خراب شد . مادر من با گفتن این خواب من طبق معمول گفت . خوب خیره انشالله . من خیلی دل شوره گرفتم بااینکه میدونستم شوهر خاله من باید جراحی کنه . تلفن زدم به پسر خالم بهش گفتم ببین مواظب خودتون باشین . تو رو خدا مواظب باشید پسر خاله من گفت باشه ما داریم میریم قم همرا بابا هستیم میریم خونه خواهرمون . یه توضیح بدم که پسر خاله من با دختر خاله من ازدواج کرده و شوهر خاله که میخواست جراحی کنه پدر دختر خاله من بود که قم زندگی میکرد و با یکی پسر یکی دیگه از خاله های ما ازدواج کرده بود که ما به شوهر ش می گفتیم سید احمد ... چون سید خیلی خوبی بود و جدش خیلی بقول معروف حاجت میداد هر کی براش نذر میکرد حاجت میگرفت . شوهر خاله من چند روز خونه دختر خالم می مونه بعدش با پسر خودش مهدی و دامادش که پسر خاله من هم بود که گفتم اسمش سید احمد بود بسمت تهران حرکت میکنند و در فاصله پانزده کیلومتری از شهر قم یک وانت بار چپ شده بود که اینهاهم با ماشین سمند محکم زدن به پشت سمند . و هیچ کسی طوریش نشد و همه سالم بودند و شوهر خاله من فقط حالش یود شدولی غافل از اینکه قفسه سینه ایشون شکسته بود . مهدی پسر خاله من پدر ش رو برد بسمت کنار جاده و تا از روی خودش رو بسمت جاده و به سمت ماشین سمند میکنه . میبینه یه پاترول میزنه به دامادش که پسر خاله من باشه و پرتش میکنه با آسمون و ما مغز می کوبه زمین که جا به جا م یمیره و به رحمت خدا میره . شوهر خاله من با چشماش میبینه که دامادش مرد . در جا سکته میکنه اونم سکته دومش رو و بعد از چهار ساعت که توی سرما بود که وقتی به بیمارستان حضرت معصومه منتقلش میکنن. ساعت شش یعد از ظهر ایشون هم به رحمت خدا میرن . و ما داغدار دو تا عضو از اعضای یه خانواده شدیم ... دختر خاله من در ست 38 سالگی بیوه شد . و البته با فامیل شوهری که مثل اپعزائیل هستن . خدا بهش رحم کنه و خدا گرگر بیابون رو نصیب خانواده خاله من نکنه. بیچرا دختره خاله من . ما پسر خالم رو قم دفن کردیم . شوهر خاله رو هم بردیم زاد گاه خودش . من الان شهر باران هستم اومدم تا مراسم خاک سپاری و سومش باشم و بعد برم تهران . این چند روز خیلی گریه کریدم همه خانواده برای سید احمد سوختن . چون خیلی مهربون خیلی یا شخصیت و خیلی مومون بود . و همه به خاطر اینکه شوهر خاله من مظلومانه مرد گریه میکردند . قسمت شوهر خاله من این بود که توی شهر قم کنار حرم حضرت معصومه فوت کنه . بعد بیاد رشت یکی از بزرگترین ایت الله های رشت ایت الله رودباری براش نماز بخونه روی جسدش ماجرا باین بود کهخواهر ایت الله رودباری فوت شده بود و برای خواهرش نماز می خونه ما هم همزمان شوهر خاله خودم رو اورده بودیم برای نماز که ازش خواهش کردیم برای میت ما هم نماز بخونه اول قبول نکرد ولی وقتی شنید که کریم اهل بیت هست تعزیه خوانی میکرد و مداح بود دیگه نه نگفت ... خدا رحمشتون کنه و خدابه خانواده ما صیر بده آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:22 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
ای بابا چرااینطوری شدم نمی تونم بنویسم اینقدر کار دارم اخ چقدر دلم میخواد بنویسم ای داد از یه کلمه وقت ... آخه خنگول وارش مگه وقت واحد شمارشش کلمه است ؟ شب یلدا من تنها بودم بعدش رفتم خونه کمیا اینا اینقدر اونجا خوش گذشت کلی براشون فال گرفتم پیش بینی کردم کیمیا برام یه فال گرفت گفت وارش جان برو حال کن تا چند روز دیگه پشتک وارو میزنی منم گفتم اره جون خودت من باورم شد من این چند روز قاط بودم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 15:2 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بدلیل آمار خودکشی از معرفی خودم تا اطلاع ثانوی معذورم ( چشمک) اگر قول بدین خودتونرو نکشین میگم کی هستم . " افسانه "
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|