![]() |
![]() |
|
| سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
سلام
امروز جمعه است . مامان بابام هم اینجا هستن طفلک ها مثلا اومدن که منو از ناراحتی در بیارن چون خیلی نگران من شدن فهمیدن که من بهم ریختم. البته من خوب شدم . ولی واقعا قاطی بازار بود حسابی حالم بود . هزار جور فشار رو دارم تحمل میکنم . فشار کار من بد تر از همه ولی همین بهتر که کار میکنم از خیلی از چیز ها دورم و دیگه فکرم راحته . دیروز رفته بود آرایشگاه یه کم از هپلی بودن در بیام . آرایشگر از من می پرسید والنتاین کجا بود ی؟ گفتم من تا ساعت نه شب سر کار بودم و جنازه رسیدم خونه و مادرم اینها هم بودم بیچاره ها کلی منتظر من بودن آرایشگر یه نگاه به من انداخت گفت تو هم آدمی ؟ گفتم چطور مگه ؟ گفت همه با دوست پسر هاشون میرن بیرون . تو چرا نرفتی ؟ من خنده ام گرفت گفتم دوست پسرم کجا بود ننه حالت خوبه ؟ مگه همه باید دوست پسر داشته باشن ؟ آرایشگر گفت نه خوب ولی خوب اب دوست های دخترت میرفتی بیرون . گفتم والله من اینقدر کار داشتم که اصلا " به فکر هیچی نبودم فقط یه فکراین بودم که این کاری که دستم هست زودتر تحویلش بدم تا کار فرما داد اون در نیومده . بعدش گفت اینقدر خودت رودر گیر کار کردی کجا رو میخوای بگیری . پنج شنبه ها که تدریس میکنی جمعه ها هم تا اونجایی که میدونم بعضی وقت ها میری اونجا به دوستم که مشتری هاش زیادن توی کار آرایشگر ی کمک میکنی تو واقعا آدمی . گفت نه من ماشین کوکی هستم ..... همه چی درست میشه ولی به مرور درست میشه . واقعا دیگه گند هر چی ادم رو ر اوردم راست میگه . چند روز پیش داشتم با پسر داییم صحبت میکردم می گفت دختر عمه ول کن این ایران بیااینجا پیش ما گفتم برو بابا تو هم جا رفتی آفریقا هم شد جا آخه ؟ گفت بابا هر چی باشه اینقدر دیگه کار نمیکنی اینجا همه فقیرن اگر کار نکنی لااقل نظام طبقاتی اینقدر نیست که چشم هم چشمی کنی اگر پول نداشتی هه مثل تو گدا هستم بعدش گفت البته من تو رو می شناسم تو توی دهات هم باشی ا ز پهن گاو پول سازی میکنی وای به حال اینکه همچی بلدی . بهش گفتم بچه پول ندارم کلی بدهکاری دارم بابت خونه پول هواپیما روبده برام بلیط بگیر من بیام . خلاصه اینکه فکرکردم به حرفای پسر دایی دیدیم راست میگه اگر توی ایران هم گدا بودن دیگه لزومی نداشت هفته پیشمن برم ۲۲ هزار تومان بدم روپوش بخرم همونی که دهنه جیبش پاره بود رو می پوشیدم هیچکی هم هیچیکی نبود چون مثلا همکارم خانم هندی هم مثلا یقه اش پاره بود . یااینکه اون یکی با کفش پاره می یومد . دیروز هم رفتم تا ساعت دو بعد از ظهر داشتم خونه عمو اینا کار میکردم روی فایلی که از شرکت آورده بودم . چون دیروز شاگر د من قرار بود بیاد ولی نیومده بود . من الاف شدم ملودی جان من هم که نمیدونم چرا هی مریضه البته این جیگر همش از تهران دوره بخاطر همین اینطوری هستش
روزها خسته از شب ناله میکنند . ناله من مشق شب نا گفته فردا ست . ستاره بودن هم دل شیر میخواهد انگار ستار های امروزی هم بازیچه روز گارند . عجب دنیای عجبی است بوی کهنگی هنوز به مشام ستاره ها میرسد ستاره باختی قبول کن که هنوز بوی کهنگی در محیط شناور است . برنده !!!کسی است که ناله اش خفه است . ستاره می دانم که توف لعنت به خود میفرستی . توف لعنت هایت مبارکت باد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 13:17 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
دیروز که خالم خیلی بد بود . واقعا " بدترین روز رو گذروندم . اینقدر کار داشتم که روانی شدم . مدیر پروژه ما گفته بود یه کاری رو باید تا آخر تموم کنید . من هم دیروز نسشتم پای کامی جون تا ساعت هفت شب ولی بازم تموم نشد . واقعا میگم بعضی از ادم ها چرا هیچی متوجه نمیشن !!!. من چطوری باید بگم ؟ چطوری باید بگم ؟ یه خانمی داریم توی بخش کنترل کیفیت دیگه روی مخ من سان میده ای خدا باور کنید هیچی متوجه نمیشه همش دخالت میکنه توی کار ما و باید یه کار رو شصت بار براش توضیح بدم / اخه بی چاره قبلا کار های پروژه ای نکرده . خدایی اگر یه رو زفقط با این پسره همکار سابق من توی شرکت قبلی کار میکرد همچین حالیش میکرد کار چیه یادش میاد چی کار باید بکنه و خدایی هر چی کار یاد گرفتم توی شرکت قبلی از دست فشار کاری با همین همکارم بود هر چند که خیلی ادم اذیت میشد ولی خوب کار یاد گرفتم الان این دختر خانم واقعا هیچی از مهندسی نمیدونه زور میزنه یاد بگیره انگلیسی اون افتضاح هست همه روند کاری رو میگه فارسی بنویسید من هم برام فرق میکنه میگم بنویس هر ور راحتی. بنویس از آدم های زیر آب زن هم خیلی بدم میاد . یه همکاری دارم توی کنترل پروژه هست که قبلا باهاش کار میکردم این اینقدر زیر اب منو پیش ریئسم زده بود جلوی چشمم ولی من هیچی بهش نمی گفتم . چند وقت پیش از یه کانالی شنیدم که حسابی بازم داره زیر آب منو میزنه همش پشت سرم حرف میزنه نمیدونم من با این چی کار کنم ؟ اصلا خوشم نمیاد برم پیش رئیسم هی بگم این فلانی که اسمش رو گذاشتم پیر زن پشت سر من حرف میزنه . نمیدونم چقدر دوست داره خودش رو لوس کنه . ن از اینکه برم پیش ریئسم هی بگم این این کار رو میکنه اون این کار رو میکنه حالم بد میشه احساس میکنم که الان ریئسم مگه خفه شو بابا عه چقدر خرف خاله زنکی میزنه . البته من میدونم رئیسم عاقل تر از این حرفاست . چند وقا پیش یه چی به این پیر زن گفت که شنیدم پشت من حرف میزنی منکر این مسئله شد اونم میدونه که من ادم قاطی هستم و یکدفعه صبرم تمام شد همچی رو بهم میریزم. ولی خوب اون اخلاقش همینه که زیر آب زنی کنه . خدا به راست هدایتش کنه . که میدونم نمیکنه . خوب میخوام در مورد والنتاین بگم . خدایی یه ملوس هم ندارم روز والنتاین به من تبریک بگه وای به حال دوست پسر پارسال من یه دوستی داشتم البته خیلی جیگر بود فقط یه تبریک گفت در رفت امسال دیگه اونم نیست خوب دیگه رو زخوبی داشته باشین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:43 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
بازم نتونستم به قولم عمل کنم هر روز بنویسم خوب دیگه مدیر شدن هزار درد و گرفتاری این چند وقته دوباره سر درد های کزایی اومده سراغم و گردن درد و احساس بدی هم دارم احساس میکنم درونم خالیه نمیدونم این احساس رو شما هم دارین بعضی وقت ها ی اینه نه هر چی هم میخورم موسیقی گوش میدم نمیشه خودم بی خیال از زندگی میکنم بازم نمیشه . احساس خیلی بدیه هر کاری میکنم که سر دردم خوب نمیشه انگار ملاجم داره میزنه بالا از مخم می ریزه بیرو ن نمیدونم چه مرگم شده. بعدش از سر درد زیادی یه حالت تهوع اینجور چیزا به من دست میده وقتی که کارم زیاد میشه یا اصلا توی فکر سر درد نیستم همه چی خوب میشه . نمی دونم این مرض که قبلا ها هم چند باری گرفته بودمش چرا اومده دوباره سراغ من . توی این مدت دیروز خیلی با خودم فکر کردم زندگیم رو توی یک سال گذشته مرور کردم دیدم که جهش خوبی داشتم از نظر کاری از نظر اجتماعی ولی از خیلی نظر ها مثلا تحصیلات هیچی در جا زدم حتی کلاس زبان رو هم تعطل کردم و دیگه ورزش هم نمیرم . چرا ؟ چرا من اینطوری شدم ؟ یه باز سازی اساسی احتیاج داریم. یه کاتالیزور میخوام یکی که منو یکم هل بده برم جلو . در حال حاضر هیچ عشق علاقه ای به جلو رفتن ندارم . اگر بخوام اینطوری ادامه بدم تا چند وقته دیگه یه دختر ساکن که همیشه داره در جا میزنه میشم این چند وقته خیلی در گیر کار بودم به خودم جفا کردم همش کار کار کار . راستش دلم میخواد یه کم با خودم دعوا کنم چون یه سری اشتباه هاتی داشتم که الان باید با خودم دعوا کنم تا دیگه سراغ اشتباهات گذشته نرم . البته سعی کردم که دیگه هر چی توی مخم هست بریزم بیرون . هنوز هم سودای بیرون زدن از کشور بیرون رفتن توی سرم هست راستش وقتی رفتم دوبی اومدم یکم آروم شدم ولی بازم هی میگم پا شو دیگه یه حرکت دیگه ولی نه مثل اینکه نمیشه اینقدر گرفتاری هست که نمیشه . فکرکنم اینطوری میخوام از خودم و اطرافم فرار کنم گوشه گیر شدن من میتونه دلیل محکمی داشته باشه برای خودم ولی هر زمانی از زندگی که میگذره احساس میکنم دارم گوشه گیر تر می شم این طبیعت زندگیه بعضی وقت ها اینطور ی میشه . توی محیط کار که دیگه واویلا هر کی به من یه چی میگه یا جوا ب نمیدوم یااگرهم جواب بدم یه جوابی میدم که دیگه دنبالم نیان . به هر حال باید یه فکری به حال خودم کنم که از حالت در بیام . سر درد هم همچنان گریبان منو گرفته . روز خوبی داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 9:23 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام .
از امروز میخوام مثل ادم بنویسم دیگه اینقدر فاصله نندازم که بتونم بنویسم البته یکم کارم کمتر شده دیگه بحران اول پروژه گذشت همه چی رو رفع رجوع کردم . درست کردم راستش تا قبل اینکه برم دوبی تا ساعت نه شب هر شب سر کار بودم . دیشب. اینقدر خسته بودم رفتم خونه . ولی لازم بود واسه یکی از دوستام تلفن کنم که تولدش رو بهش تبریک بگم . رفتم پای ماهواره نشستم تلویزیون حمید شب خیز رو دیدم . خیلی وقت بود ندیده بودم از وقتی که دوبی برگشتم دیگه پارازیت نداره ماهواره من راحت میتونم ببینم . امروز باید بپیچونم کار رو برم ولویی با کمیا اینا خونه دوستش یکم خستگی در کنم نه اینکه دوبی اصلا خستگی در نکردم خوب دیگه برم سر کارم فعلا" تا فردا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:19 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
من اومدم و این چند مدت که ننوتم خیلی سرم شلوغ بود می بایست گزارش اماده می کردم . و اینکه میخواستم از ایران تشریف ببرم خارج از ایران و حسابی کار داشتم . خلاصه اینکه یه چند روزی از ایران زدم بیرون و حسابی مغزم راحت بود البته دوبی همچین جای دوری نیست ولی خوب بود . رفتیم بازم نمایشگاه تجهیزات پزشکی البته نمایشگاه بهانه بود من پام رو تو ی نمایشگاه نگذاشتم و اینکه من این چند وقته فشار شدید روحی داشتم و دیگه خلاص شدم و همه چی تمام شد. الهی شکر دوباره برگشتم به حالت قبلی . دلم برای ملودی تنگ شده خیلی وقته باهاش نحرفیدم. گلی هم که قربونش برم رفت دوبی منم اونجا بودم امارات مال هم رفتم ولی نمیتونستم پیداش کنم. منم دلم حسابی دلم تنگ شده بود برای نوشتن . خیلی وقته ننوشتم ارام جونم دیگه قول میدم سیکرت ننوسیم مشکوک نشم . مثل ادم بنویسم . جالب اینجاست که روز تاسوعا رفتم زیر سرم . سه شنبه هم رفتم دوبی و یه روز اونجا مریض بودم . و روز عاشورا من ایران نبودم هنوز احساس میکنم یه چیزی گم کردم که نتونستم برم شهر باران و هیئت ببینم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:31 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بدلیل آمار خودکشی از معرفی خودم تا اطلاع ثانوی معذورم ( چشمک) اگر قول بدین خودتونرو نکشین میگم کی هستم . " افسانه "
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|