![]() |
![]() |
|
| سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
سلام
از دیروز بگم که خدا منو دوباره به خانواد ام داد و باید مدیون ورزش کردن های خودم در طول زندگیم باشم . دیروز رفتم چشم پزشکی و داشتم از روز خط عابر پیاده رد میشدم که بیام اینور فلکه و بیام خونه یکدفعه یه پراید ایستاد تا من رد بشم یه پیکانی از پشتش سبقت گرفت و اومد زد به من و منو پرت کرد دقیقا روی اسفالت و اینکه ول شدم تمامی رود هام انگار منفجر شد راننده که فرار کرده وپرایدی پشت سرم من چنان فحش میداد به راننده پیکان داد میزد به پلیسه می گفت بگیرید اینو . از روبرو به من زد و منو حسابی نقش زمین کرد . الهی شکر بازم من فقط پای سمت راستم حسابی کبود شد توروم شدید و تلفن زدم دوستم با شوهرش اومد و با اون راننده ومنو برد ن بیمارستان از همه جای بدنم عکس گرفتم دیدن من سالم هستم . و فقط کبودی دارم . خلاصه حسابی دیشب تا صبح نخوابیدم از درد . وای خدایا خدایا رئیس ما رو هر چی زود تر برسون ایران . نمیدونم چی کار کنم از دست این همکار کنترل پروژه ما ؟ امروز چنان سرم داد زد انگار کلفت خونه اش هستم .من نمیدونم بخدا . اینقدر امروز عصبانی بودم اینقدر عصبانی بودم دلم خواست بزنم زیر گریه یا کیفم رو بردارم برم دیگه هم نیام . اول گفتم زنگ بزنم به رئیس اصلی خودم گفتم نه گناه داره الان بده بعد دیدم نه وای دارم میترکم از ناراحتی اینقدر هم کار دارم که نمیتونم از شرکت برم بیرون گفتم یه ایمیل بزنم بهش شاید جواب منو داد . یکدفع دیدم ارهههههههههههههه جواب منو داد اینقدر اروم شدم که حد نداشت کلی دعا بجونش کردم بازم میگم خدا سایه این رئیس ها از سر ما کم نکننننننننننن . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:14 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام امروز صبح وقتی که رفتم سایت فارس نیوز رو باز کردم از خنده ترکیدم . نوشته که برای گوسفند شبیه سازی شده رویانا دنبال همسر میگردن . منم اینو سر صبح سوژه کردم راستش نمیدونستم که این رویانا زن یا مرد من مرد در نظر گرفتم یکی از همکار های من که باهاش کار می کنم خیلی دوست داره ازدواج کنه البته من همیشه بهش میگم صبر کن واسه پسرم برات میام خواستگاری منم رفتم یه لیوان چایی ریختم نشستم روی صندلی به همکار خانوم خود کار بیک گفتم ببین عزیزم . من برات شوهر پیدا کردم اونم کلی ذوق زده شد گفت کیه ؟ گفتم یه بچه معروف . یه کسی که یه شبه معروف شد و اینکه کلی احترام براش قائلن دیگه کی اب از لب و لوچه اش راه افتاد حالا من داشتم میترکیدم . ترسیدم الان به من بگه اگر معروفه چرا خودت زنش نمیشی ؟ دیدم نه عقلش به این جاها نرسید . گیر داد کیه ؟ گفتم ببین اسمش رویانا گوسفند معروف شبیه سازی شده . حالا خواهرش هم اومده بود داشتتوی دهن منو گاه میکرد دوتایی باهم شروع کردیم به دیوونه بازی هی اون گفن اره خیلی خوبه بیا زنش شو منم به خواهرش گفتم ببین عزیزم دومادتون ادم معروفه خوش بحالتون . بعدش گفتم ببین ننه باباهم نداره که مزاحم زندگیشون بشن برو مادرت بگو رضایت بده ما این خودکار بیک رو بدیم به این رویانا گوسفند جیگر شبیه سازی شده ... بهد خواهرش گفت اره میدونی لوله آزمایشگاه باباشه دوماد ما بی بوته هم هست ای ول .. خلاصه اینقدر خندیدیم . من دیروز یه دعای کردم در حق مدیر پروژه سبیل اربابی اینکه خدایا هیچ وقت سایه این مدیر پروژه از سر این پروژه کم نکن . یه عده طویلی با من گفتن الهی آمین . تازه شروع شد حرفا که آخ خانومُ فلانی..... می دونی فلان آقا عجب جو گیری شده خدایی چرااینجوری میکنه . منم گفتم نگران نباش اینها همشون وقتی گربه نیست موشها جشن میگیرن بگذار گربه سبیل اربابی بیاد یه حال مشتی به اخوالاتشون بده که خودشو کف کنن بجای کیف . حالا روز چهارشنبه مدیر پروژه ما که ما با رئیس جو گیر کنترل پروژه یه جلسه آآآآآآ گذاشته بودیم البته رئیس جوگیر کنترل پروژه جو گیر شده بود جلسه رو گذاشته بود یه نگاه تند تمسخر امیز به اون اقا انداخت که فعلا ایشون پیداشون نیست ماجرا چی بود من یه عالمه کار داشتم هفته های پیش که یادتون هست مربوط به شمارها بود رفتن دو تا آقا رو از کنسرسیوم کول کردن اوردن اینجا تا به اقایان بفهمانن خلاصه رفتم جلسه حالا ببینید این ادم جو گیر چی گفت سر جلسه پنج نفری ما چی گفت که دو تا از کارمند های خودش بودن یکی من و یکی هم مدیر پروژه . که گفت ببنید آقای فلانی اینطوری اینطوری کلی چرت پرت گفت مدیر پروژه ما یه سری تکان داد و بعد این آقای مسخره جو گیر مدیر کنترل پروزه گفت که ما همه تا ساعاتی از شب میمونیم ولی این بخش شما خانوم فلانی ساعت ۵ بعد از ظهر کارت میکشن میرن . راستش من یکدفعه برق از سرم پرید تند سریع به این آقا مسخره جوگیر کنترل پروژه گفتم ببینم آقای محترم اون وقتی که ما تا ساعت 11 شب شرکت بودیم شما کجا بودین ؟ یکدفعه گفت خوب ما هم یک جایی بودیم و بعدش گفتم اصلا ما همه کارهای خودمون رو به مدیر پروژه خودمون هماهنگ میکنیم یعنی مودبانه بهش گفتم به تو ربطی نداره . بعدش همین آقا جوگیر بابت کاری که بخاطر اون این همه ادم کول کرده بودن و از کنسرسیوم گرو ه های مهندسی اورده بودن جلسه گذاشتن به توافق رسیدن . من بدبخت رو محاکمه کرد که شما به چه حقی اینا رو اضافه کردی . اینجا بود که مدیر پرژه ما بهش گفت آقا محترم اجازه بدین اصلا اینطوری که شما میگید نیست خود گرو ها این کار رو کردن و کلی حرف زد که یعنی این خانوم مقصر نیست . و بااینکه خیطش کرد دوباره این شروع کردبه چرت و پرت گفتن که بعدش دید همه حتی همکار های خودش دارن براش میخندن کوتاه اومد و جول پلاسش رو جمع کرد گفت بچه ها دیگه بریم این کار رو تما م کنیم . من نشستم توی اتاق مدیرپروژه . ایشون به من گفتن خوب خانوم فلانی خوبی؟ این آقا چی میخواد شما میدونی ؟ گفتم نه اصلا خوب نیستم . گفت چرا . گفتم می بینید که چی گفت . من نمی فهمم این آقا مگه ندید این همه جلسه گذاشتیم الان میاد اینطوری میگه من دارم شاخ در میارم این دیگه کیه ؟ راستش من زمانی که اینجا اومدم سر این پروژه رئیسم که اینجا توی این ساختمان نیست به من گفت مدیر پروژه اینجا همه کاره است همه کارهای شما باایشون هماهنگ میشه . من نمی فهمم این آقا چی کاره اس به من میگه کارت میکشه می رن ؟ به این چه . مدیر پروژه ما خندید گفت ولش کن خانوم از این حرفا زیاد زده . شما کار خودتون رو بکنید دیگه خیلی حرفهای دیگه زد منو آروم کرد من هم اومدم بیرون ولی گذاشتم برای این آقای جو گیر که رئیس جان اعظم خودم از چین بیاد بهش بگم که این چی میگه ؟ حالش خوب نیست این آقا ؟ اگر حالش خوب نیست چرا این جو گیر رو استخدامش کردین . هر چند رئیس من عاقل تر از این حرفاست من میدونم خلاصه یجا میفهمه که ای کاش همون رئیس قبلی بود ولی اینو نمی اورد چون این جو گیر بارها دیدم که می گه من دارم میرم کنسرسیوم بعدش سر از یه جای دیگه در میاره شیطونه میگه امارش رو بدم حالش جا بیاد . ولی خوب خودشون متوجه میشه . خدا عاقبت ما رو باین ادم ها ختم بخیر کنه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 14:5 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
چقدر وقت اتفاقات جالبی توی این هفته افتاد اول اینکه داداشم خیلی حالش گرفته شد که اون کاندید های مورد نظرش نتونستن توی انتخابات ریئس فدارسیونی رای بیاره جالبه اینکه اگر هر کدومشون رای میاوردن داداشم رئیس هیت بود مهم نیست خودم رئیس فدارسیون میشم یه روز داداشم رو رئیس هئیت میکنم دوم اینکه الهی شکر مادرم رفت دکتر و دکتر بهش گفت ۵ سال از اون جراحی تاریخیش گذشته و دیگه احتیاج به هیچ دارویی نیست و فقط بیاد هر ۶ماه چک کنه . دیگه اینکه الهی قربونش برم نی نی گوگولی زن داداشم ۳ ماه شد و تا شش ماه دیگه میاد . دیگه چیزی یادم نمیاد . اهان یه خبر دیگه اینکه منشی پرژوه ما بعد از۴۴ سال خلاصه ازدواج کرد . البته از نظر عقلی ایشون ۱۴ سال دارن خیلی وقته میخوام در مورد غذا های شرکت ما براتون بنویسم و شرکت ما لطف میکنه به من غذا میده و اینکه خیلی ما از ایم بابن بعضی اوقات زیادی مفرح میشیم . حالا غذا ها رو میگم
بعضی وقت ها ما یه غذای داریم که بهش میگیم باقالی پلو با گوشت گودزیلا . انگاری باقلی پلو رو ریختی توی ظرف و دست انداختی توی گوشت ران گودزیلا یه تکته با دستت کندی وانداختی توی ظرف و اینقدر بی مزه هست که خدا می دونه و همیشه ما با ا ین غذا مشکل داریم. و دوم یه غذایی داریم که اسمش رو من گذاشتم روغن سوخته ماشین . دقیقا قیافش شبیه اونه انگاری که کرفس رو از باغ کندی با دست ریز ریز کردی ریختی توی روغنی که از تعویض روغنی جعفر آباد ممسنی خریدی . اینقدر این بی مزه هست که احتیاج به یه گوشت کوب چرخ گوشت داره که وقتی میخوای بخوریش یکی برات مثل چرخ گوشت که میخوان گوشت چرخ کنن با گوشت کوب فشار میده توی چرخ گوشت اونطوری یکی غذا رو با فشار گوشت کوب بفرسته توی معده ات عههههههههههههههههه و دیگه یه غذا داریم که جوجه لحافی بهش میگیم . مثل اسمش جوجه چینیه ولی باریکه از فیله مرغ به انداره قطر خودکار بیک جدید رو دورش رو به ا ندازه قطر یه بادمجان از باند پیچی کنی با آرد سوخاری و موقع خوردن مثل شیر اب ازش روغن چیکه کنه . البته ما لحافی که از ارد سوخاری دورش پیچیده شده رو دور می ریزیم چون اگر بخوریم تا چند روز دیگه بعد از غذا بیمارستان خاتم انبیا باید معده و قلب ما رو تحویل بگیرید و یه غذا داریم بنام کوبیده وقتی که اون میارن توی شرکت به شعاع یک کیلومتری از شرکت بعضی ها بوی پیاز میدن و خود شرکت هم بوی گند کوبیده میده البته کوبید که نیست نمیدونم چه درد و مرضی میریزن توش که گوشت بهم چسبیده به هم فکرکنم چسب معده میریزن یا اب دهان یا چسب چوب یه غذای دیگه داریم بهش وگوئن سبزی پلو ماهی . که البته خدمتتون عرض کنم چنان سبزی پلویی هست که جد اباد هر چی سبزی رو میتونی توش ببینی شود هاsheved با ساقه هستن و تکه تکه گوله گوله چسبیده بهم و یه یه قزل الای مادر مرده دلش رو چاک زدن گذاشتن اون تو دیگه اینکه بقیه غذا ها یادم میاد اونهایی که خیلی مشکل دارن رو گفتم . حالا جالب اینجاست که خیلی میگن این غذا خوشمزه هست . ایول گوارای وجود مبارکتون . من همکارام که اینجا هستن خیلی همشون خودشون بدشون میاد ازش فعلا تا بعد خدا نگهدار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 17:9 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام .
امروز جمعه است ولی میخوام از روز چهارشنبه براتون تعریف کنم. روز چهارشنبه ساعت هشت صبح رسیدم بانک و قرض بدیهی هایی خودم رو که کل عیدی من بودپرداخت کردم . بعد از اون رفتم سراغ شرکت. هنوز نرسیده بودم دیدم موبایلم زنگ میزنه منشی پروژه ما میگه بیا آقای فلانی با تو کار داره زود بیا .منم راستش سر صبحی علاقه ای ندارم که صبحونه بخورم توی خونه و با بچه ها توی شرکت صبحونه میخورم .متاسفانه به محض ورود رفتم اتاق مدیر پرژه و اونجا منو حسابی بخاطر کار آقای کنترل پروژه که گندش رو قبلش اون خانوم پیر زن زده بود و همه چی رو پیش خودش پنهان میکرد و هر وقتی هر کسی هر چی بهش میگفت شونه اش رو بالا مینداخت خلاصه کلی حرف شنیدم همش هم بی منطق. متاسفانه من هر چی روز شنبه جیغ جیغ کردم که آقا جان من کار روتا اینجا رسوندم بقیه اش رو چی کار کنم ریئس بخش برنامه ریزی بخاطر اینکه که لیست مدارکش زیاد نشه و کار براش تراشیده نشده به منگفت شرتی شلخته ای کار رو هر جور شده تمام کنم. منم بهش گفتم اینجا کتبی به من اعلام کن تا من این کار رو انجام بدم که شما میگی شرتی هر جور شده انجام بده خلاصه زیر بار نرفت منو فرستاد جایی که آخر همون چیزی شده که من گفته بودم که باید تقسیم کنید و آیتمی باشه ازاین حرفا . ولی انیقدر مغرورن اینقدر نمیخوان حرف حساب قبول کنن بااینکه این همه جیغ جیغ کردم گفتم نمیشه بازم آخر از همه دیواری کوتاه تر از من گیر نیاوردن که دلیل تاخیرش شون رو بندازن گردن اون . من بازم بهشون گفتم من کاره نیستم شماباید لیست تفکیکی به من میدادین من کاراش رو انجام می دادم. حالا بماند که من صبحانه نخورده بودم اینهمه فحش و بد و بیراه رو شنیده بودم دقیقا موقع نهار نهار رو ساعت ۱:۳۵ دقیقه اورده بودن مدیرپروژه برام ساعت یک ونیم جلسه گذاشت توی ساختمون دیگه ؟ اصلا بی معنی. دلیل رفتنم بی خود هیچ دلیل نداشت . منم تانها ر ور خوردم چون واقعا داشتم می مردم از گرسنگی میون نهار خوردن منو دستگیر میکنه که چرا تو داری نهار میخوری برو قرارمون دیر شد . منم نهار رو دست نزدم همین طور یه لقمه خوردم رفتم اونجا فقط ببینده شدم . اینم از عقل اینا . صبح قرار شد که اینا لیست رو از گروها بگیرن ولی منو مامور این کار کردم آخر تنبل بازی اینا. اون ازمدیر قبلی کنترل پروژه که پیر زن بود و فقط زیر آب می زد . اینم که قربونش برم آخر جو گیره . فقط بلده یه دیوار گیر بیاره کاراش روبندازه گردن اون . از این دفعه حواسم رو جمع تر میکنم هر چی از من خواست به کپی ازش واسه رئیس مون می فرستم تا دیگه منو مقصر گنده کاریهاش نکن... خلاصه تا ساعت نه نیم شب منتظر گرو ه برق و ابزار دقیق بودم که خلاصه ساعت نه و چهل و پنج دقیقه برق لیست رو آورد ولی از ابزار دقیق خبری نبود. من تا ساعت ده ونیم لیست برق رو تمام کزدم یه کنترل دیگه از کل لیست انجام دادم دیگه رفتم خونه فایل گذاشتم روی دسک تاپ کامی شرکت تا همکار کنترل پروژه بیاد برش داره . چون شبکه پوکیده بود و همکار ای تی ما تا ساعت ده شب اونجا مونده بود درست کنه هنوز درست نشده و دیگه من کارم تمام شد اومده خونه صبح پنجشنبه با هزار بدبختی که شب قبلش تحمل کرده بودم و بخاطر اینکه دیر اومده بودم و اصلا برای جراحی چهارشنبه امادگی نداشتم خودم سر صبح هر جور بود اماده کردم تا نوبت دکترم از بین نره ساعت نه صبح رفتم زیر دست دکتر و تا ساعت یازده زیر دست دکتر بودم . حسابی منو سلاخی کرد. بی اینکه حتی بی هوش کنه یا بی حسی موضعی یا هر چی دیگه . چون دکتر از وضعیت بی حسی و بی هوشی و حتی حساسیت دارویی من خبر داشت و خیلی دست به عصا حرکت میکرد حساب کن این همه ضایعات پوستی زیر حلق همش بدون بی حسی در بیاد با چاقو. با برق سوزانده بشه . تما زیر حلقم تورم شدید داشت . اینقدر درد کشیدم درد کشیدم تا نمیرم چون داروی بی هوشی منو میکشه از شانس بد من به گزیلوکائین حساسیت پوستی دارم . به بقیه هم معلوم دیگه چیه . خلاصه این همه درد رو تحمل کردم وقتی رسیدم خونه دیدیم منشی پروژه زنگ میزنه که شما بیا یک ساعت جلسه . راستش من اصلا اصلا اصلا رفتنش سخت نبود ولی توانش رو نداشتم که گوش به حرفای اونا بدم نمیتونستم رو پاهام بایستم اینقدر درد داشتم و درد کشیده بودم کیسه اب یخ تویه ده تا گاز استریل الکلی پیچیده بودم روی تورم زیر حلقم بود تا تورمش واسه روز شنبه خوب بشه من بتونم مقنعه سرم کنم. اون برقی که به من وصل کردن از صد تا فحش خیلی بد هم بدتره . اینقدر دردش زیاده . خلاصه منم گفتم که نمیتونم بیام. و مشکل دارم . از دیشب تا حالا اصلا به هیچ عنوان نتونستم از جام بلند شدم الان هم دیگه باید قوی باشم تا به زندگیم برسم به زور غیرت بلند شدم صبحونه خوردم و اومدم اینجا تا یکم از فشار روحی ناشی از درد شدید فرار کنم . مسکن استامینوفن تنها مسکن علاج منه که من مشت مشت خوردم تا یکم دردم کم شده. نمیدونم چرا این زندگی ایتقدر خنده داره . بارها تمرین کردم که کسی سر منو کلاه نگذاره یه آخرش حرفش رو روی سر من خراب نکنه این همه پیشگیری بازم نشد. من خیلی ناراحتم بخاطر اینکه دیگری کارش رو انجام نداد من حرف خوردم . این پیر زن گند زد به پروژه حالا پاش رو کنار کشید . تازه آخرین ساعت روز چهارشنبه به یکی از همکاراش گفته بود که میخواد لیست جدید رو بده به من . که همکارم جیغ کشید و گفت من نمیتونم به فلانی بگم که تو بیا لیست جدید رو بگیر و رفت به رئیسش گفت. نمیدونم این خانوم عقل نداره یا میخواد مجموعه رو اذیت کنه نمیدونم من الان همکارام رو اذیت کنم دودش به چشم کی میره ؟ خوب معلومه خودمون مگه ما توی این کشور نیستیم چرا همه بی مسئولیتیم ؟ حالا یه چی بگم که طرف قرارداد ما که کشور چینیه وقتی من لیست اونها رو دیدیم . از خنده ترکیدم . به همکار بخش لوله کشی ما گفتم بازم به ما بابا اینها که گند زدن به هر چی لیست . حالا اونا صاحب پالایشگاه نیستن . ولی من که هستم ایرانی که هستیم داریم کار میکنیم . همین کار ها رو کردیم که عربهای سوسمارخورد ادم شدن ماهنوز اندر خم یه کوچه ایم امروز دیگه سعی میکنم که یکم زندگی رو به راه بشه . نمیدونم والله زمانی بابام سر کار میرفت همیشه من ازش پول میخواستم فکرنمیکردم بابام اینقدر سخت پول در میاره . حالا که قربونش برم این همه پول داره یکم به ما کمک نمیکنه که هر چی پول در آوردیم ندیم به قرض و قوله اینا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:27 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بدلیل آمار خودکشی از معرفی خودم تا اطلاع ثانوی معذورم ( چشمک) اگر قول بدین خودتونرو نکشین میگم کی هستم . " افسانه "
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|