![]() |
![]() |
|
| سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
سلام صبح باراني عجب هوايي مزخرفي من از باران متنفرم . ولي خوب خيلي ها دوست دارن مباركتون باشه . از دیروز این شعر تو ی دهنمه نمیدونم چرا بعضی وقت ها یه شعر یه اهنگ واسه یه خواننده ملکه ذهن من میشه؟ من مات مات از بازیه شطرنج عشق می آمدم. شاه مهره دل رفته من لاف بردن میزدم. قلعه دل . اسب غرور . لشکر تار و مار عشق. دادم به ناز رُخ تو این همه یاد گار عشق . گفتم ببر هر چی که هست رقیب جلد چیره دست گفتی مغرور هنوز با فتح این همه شکست بازی عشق تو رو جانانه با ختم مثل بازنده خوب مردانه باختم همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم . گفتی برو گفتم بچشم. این بود کلام بودی آخرین گفتی خداحافظ تو . گفتم همین !! گفتی همین !! گریه نکردم پیش تو . با اینکه پر پر میزدم با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم.
اون كتابي كه چند روز پيش خريده بودم در مورد صميميت ، تاثير و نفوذ پذيري صحبت ميكرد ميگفت ادم ها به چند دسته تقسيم ميشنوند . بصري ، سمعي و لمسي . در مورد خصوصيات هر كدوم چيز هايي مي گفت و ميگفت چطور بااين ادم ها رفتار كنيد . ميگفت مثل خودشون باهاشون رفتار كنيد . واقعا تاثير اين كتابها خيلي زياد من كه خيلي ا ز اين كتاب استفاده كردم از روز شنبه همه افراد رو به اين گرو ها نسبت مي دم . چقدرهم موثر هست . الان ميخوام يه چند تا سوتي كه چند روزه هم ديگران دادن بنويسم يه سوتي هم مربوط به خودمه . ۱-امروز يكي از همكار هام من باهاش كار داشتم تلفن زدم به داخليش يكي ديگه گوشي رو برداشت گفت ايشون داخلي ندارن . بعدش گفت ببخشيد خانم فلاني من يه سوال دارم سوالش رو پرسيد بعد تلفن رو قطع كرد ۲-طبق عادت هميشگي تو شركت هر كسي رو كه مي بينيم ميگم خسته نباشين . سر صبح از در ورودي طبقه وارد شدم يكي از همكارهاي مرد رو ديدم كه از دستشويي اومد بيرون من هول شدم بجاي سلام صبح بخير گفتم: خسته نباشين ۳- امروز صبح توي يكي از اتاق ها شركت بودم يكي ازهمكار هاي من خيلي پسر از خود راضي و زشت زبون درازيه و من ازش به حد تنفر بدم مياد واسه همين زياد تحويلش نميگيرم . توي اون اتاق يه پسر ديگه ازهمكار هام هست و يه خانم كه من باهاش دوستم اونم هست وقتي رفتم توي اتاقشون ديدم بالاي دريچه در اتاقشون رو پوشوندن كه ديد نداشته باشه . من هم رفتم توي اتاق گفتم چرا اينو بستين ميخواهين كسي آقاي فلاني رو ديد بزنه سكته نزنه ؟ اصلا حواسم نبود كه اين پشت سره منه يكدفعه اون دو نفر خنديدن ( اون دختر و و پسره از همكار هاي من ) يكدفعه اين آقاي زشت يه نگاه به من انداخت من كشته مرده زياد دارم واسه همين منم خنديدم گفتم اره ميدونم يكيش هم خانم هابيشام هست ( اون پير زن زشت توي ديويد كاپرفيلد ). ۴-من توي شركت از كسي تعريف نمي كنم اگرهم تعريف كنم حتما ادم خوبيه . نه اينكه من ازش خوشم مياد فقط ادم خوبيه
امروز صبح اين پسره پر ررررررررو الهي جيگرش رو برم ساعت هفت از خواب بيدار شد اين برادر زاده چشم قشنگ من . كلي برام خنديد . ديشب بردمش حموم كلي آب بازي كرد جيكش هم در نيومد مهمون داشتن هميشه كار سختيه ديروز با اينكه خيلي خسته بودم رفتم خونه كلي غذا درست كردم .ولي مي ارزه چون اين پسره خيلي جيگر محمد جيگر من برادر زاد ام رو ميگم فكر بد نكنيد بابا این لینک را ببینید http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8608300292
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:59 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام ديروز صبح بازم طبق موقع بيدار شدم از خواب با زحمت از خواب بيدار شدم چون حسابي خسته بودم شب قبلش باشگاه رفته بودم حسابي ورزش و ازاين حرفها . يه موضوعات جالبي اتفاق افتاد بود كه من ديروز بر اثر تمرين مغزي كه دارم براي تمركز و بدست آوردن هر چيزي با نيروي مغز و اينو از برنامه ايي كه مي بينم ياد گرفتم تجربه اين تمرين رو و نتيجه اش رو شبي كه از باشگاه ميومدم گرفتم مثلا يكي از اين برنامه آقاي محمود معظمي هست كه توي شبکه ام اي تي وي ساعت يازده و ربع شب هميشه به اندازه يكربع پخش ميشه . دفعات پيش وقتي ميخواستم از باشگاه برم خونه سوار تا كسي ميشدم ولي ايندفعه كه رفتم سوار تاكسي بشم ديدم واي واي اينقدر شلوغه كه اصلا بهتره پياده برم پياده تا يه مسير رو رفتم بعدش دوباره بايستي سوار ميشدم گفتم حالا بايد از تمركز مغزي استفاده كنم . گفتم تا چند دقيقه ديگه يه تاكسي سمند خوشكل مياد صندلي جلو هم خالي منو تا دم در خونه ميبره چون تا يه مسير ديگه تادم در خونه اگرميخوام برم بايد دوباره سوار يه تاكسي ديگه بشم ولي من پياده ميرم اون يه تكه رو . خلاصه وقتي رسيدم دقيقا يه تاكسي با همين مشخصات منو تا دم در خونه برد يعني ذوق كردم كه نتيجه تمركز مغزيم رو گرفتم . يه موضع ديگه يه آقاي ديروز داشت توي همون شبكه ام اي تي وي در مورد كاشت مو صحبت ميكرد يه كلاه از گان يا همون لباس اتاق جراحي سرش بود و داشت صحبت ميكرد كه كاشت مو اله بل هست شما مو بكاريد به تقويت حس اعتماد بنفس كمك ميكنه ازاين چرت و پرت ها فانتزی بعد از مدتي كه تصوير عوض و مصاحبه كننده با دكتر داشت ازش يه سري سوال ديگه مي پرسيد ديدم اوه اوه خود دکتره تا بنا گوش از جلو سر كچله يكدفعه ياد اين ضربالمثل افتادم كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي
ديشب سر درد عجيبي داشتم نميدونم چرا ؟ دقيقا مثل مر غها ساعت نه و نيم رفتم توي تختم و بي هوش شدم چون دو تا استامينوفن خورده بودم تا سر دردم خوب بشه الحمد الله صبح بيدار شدم خبري از سر درد نيست . . من ازاینجا هستم ولی بابام روی توی شهر باران مانتیتور میکنم الان بهش تلفن زدم گفت حالم خوب نیست دوباره تلفن زدم به کیمیا دوستم براش سفارشش رو بهترین دکتر ریه شهر باران دادم . خدا کنه که مشکلی پیش نیاد دیشب داشتم توی آرشیو چت دنبال یه چی می گشتم یکدفعه رسیدم به آی دی شهرزاد و آرشیو چت های که باهاش داشتم همینطور میخوندم همینطوری گریه میکردم . شهرزاد جون خدا رحمتت کنه هیچ وقت فراموش نمیشی اگرالان بودی حسابی برای بابام جون فشانی میکردی همش نگران بودی که ریه اش چرکی نشه یا اینکه نوبت دکتر بگیری پیش دکتر خودت با پارتی بازی که آخرین بار برای نوبت دکتر پارتی بازی کردی بابام رو از مرگ نجات دادی اگر دکتر ریه با بابام نمی گفت تو ناراحتی قلب گرفتی برو دکتر قلب بابام الان نمیدونم چه سرنوشتی داشت . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:5 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
از همه اونهايي كه جواب منو دادن ممنونم صداي داااام دوووم و صداي دوئيدن روي سقف و خونه همسايه بالايي منو از خواب بيدار كرد . بعد ازاون صداي جيييييييييييييغ زنانه و اينكه پدر سگ كجا مي ري رو و بعدش صداي بسته شدن در به نحو احسن . بعد از حدود پانزده دقيقه زنگ در خونه من به صدا در اومد آيفن رو برداشتم گفتم من : كيه ؟ آقاي همسايه بالايي: خانو م فلاني ميشه بياييد دم در من : ببخشيد شما ؟ آقاي همسايه بالايي: منم آقاي فلاني من : ببخشيد ميتونم بپرسم امرتون چيه ؟ آقاي همسايه بالايي: ميشه لطف كنيد بياييد پايين كار واجبي دارم من : نه نميشه بايد بگيد چي شده ( يه نگاهي به ساعت انداختم ساعت يك و نيم شب ) يه آقايه ديگه اومد پشت آيفن آقايه جديد : سلام خانم شب بخير من از پليس ۱۱۰ مزاحم ميشم چند تا سوال دارم ميشه تشريف بياريد پايين ؟ من : نه آقا نميشه من از كجا بدونم شما پليس هستين . ؟ آقاهه جديد : سركار خانم اگر از پنجره نگاه كنيد ماشين ما رو مي ببينيد دم در خونتون هست . با خودم گفتم اه چرا خودم به عقلم نرسيد رفتم نگاه كردم ديدم اره ماشين پليس چادر سر كردم رفتم پايين يه نگاه به همسايمون انداختم ديدم اه سرش شكسته همينطور داره خون مياد . آقاي پليس . خانم ببخشيد شما اين خانواده رو ميشناسيد ؟ من بله ميشناسم فقط در حد يه سلام عليك . آقايه پليس: شما ميتونيد شهادت بديد كه اين آقا و خانمشون با هم زن و شوهر هستن ؟ بله مي تونم چون بچه دارن من فقط همينو ميدونم آقاي همسايه : ديدي آقا من عقد نامه ام رو چطور بيارم الان وقتي توي خونه نيستم تو يه كار ي بكن من برم توي خونه من يكدفعه دو زاريم افتاد كه ننه جون اين زنش اينو از خونه انداخته بيرون من : ببخشيد آقا من با اجازه برم ديگه با اجازه آقا پليسه : بخشيد خانم ميشه خواهش كنم بياييد ميانجي بشيد خانم شون ايشون رو راه بدن توي خونه من چند دقيقه بعد يه ماشين پليس ديگه اومد . من آقا همسايه با پيژامه فرار كرد به سمت بيرون و با سر شكسته رفت . بعد از چند دقيقه سه خانم اومدن پايين يكي خانم همسايه دوتا ديگه دو تا دختر يكي حدود ۱۸ ساله يكي بيست ساله هر دو تا هم شبيه هم با قيافه عجوق وجق . من عجب دنيايي شده .نميشه به هيچ كس اعتماد كرد . واقعا " متاسفم براي جامعه ما .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:36 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
امروز اومدم سر کار با نیرویی دو چندان بیشتر و روحیه عالی و تربیت شده با تصمیمات جدید اتخاذ شده . از صبح که اومدم بیرون نگاهم رو به محیط بیرون عوض کردم چندتا سوال ۱-شما یه سری ملاک و معیار برای انتخاب چیزی دارین اگر هرگز نتونین به مانند ملاک معیار تون پیدا کنید . چرا کار میکنید ؟البته اینو بگم که ملاک معیار شما نه فکر فضایی هست . نه توقع زیادی بلکه یه ملاک معیار کاملا نرمال . ۲-سوالی که همیشه توی ذهنم هست اینه که ادم ها ی زیادی دور رو ما هستن و هر از گاهی که باهاشون بر خورد میکنیم و اونها دو رو دارن شما میتونید در عرض چه زمانی هر دو روی ادم هارو بشناسید . البته این رو بگم که این ثابت شده ادم ها دو رو دارن. ۳- اگر ادم دو رویی رو شناختید که که روی واقعی اون کاملا متفاوت و غیر قابل تحمل با روحیات شما باشه چی کارش میکنید ؟ ۴-اینکه فکر می کنید ادم هایی که دو رو هستند هرگز اصلاح میشوند . و فکر میکنید قدرت اینرا دارین که اصلاحشان کنید . ۵-آیا شما ادمهایی که دو رو دارن رو جز ادم هایی روانی محسوب می کنید . و اگرمحسوب می کنید چگونه با این ادم ها بر خورد میکنید ؟ ۶-سوال آخر و اینکه ادم های روانی چند درصد جامعه رو تشکیل دادن ؟ این سوالها سوال های کاملا " کاملا" تحقیقی هستن خواهش میکنم به این سوالها جواب بدهید . ممنونم از همکاری شما .
دیروز روز خیلی قشنگی بود بعد از یه استراحت توپ تا ساعت نه استخر رو بی خیال شدم چون از شب قبلش خونه عمو اینها دعوت شدم برای نهار و رفتم اونجا نهار رو خوردم و بعد از یکم استراحت اومدم خونه . دیروز تمام وقت کیمیا با من تلفنی حرف میزد بخاطر ماجرا هایی که اتفاق افتاده خلاصه یکم پافشاری میکرد . قرار بود برم خونه اونها ولی نشد دیروز فهمیدم که نی نی محمد همراه عموهاش و بابا و مامانش بازم میان پیش من ولی ایندفعه قرار هست که عموها و باباش برن شیراز مسابقه و مامانش و خودش بمونن پیش من و ما با هم چهار روزی رو سپری کنیم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:35 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام من همیشه این عادت رو از بچگی داشتم سالی یکبار دلم رو خونه تکونی میکنم و در روابط اجتماعی و خانوادگی کسانی رو بیرون میندازم کسانی رو هم جاشون رو عوض میکنم مثلا میبرم جای بهتر و کسانی رو هم می برم جایگاه ویژه و اختصاصی و بعضی هم ها دم در خونه دلم قرار میدهم تا بااولین خطا بندازمشون بیرون چون دیگه چوب خطشون پر شده . و کسانی رو هم همینطور در همون وضعیت قرار میدم . امروز همون روزه یعنی همون آهنگ همیشگی دوباره می سازمت وطن رو بر عکس کردم دوباره می سازمت ای دل . امروز یک سری ادم ها که اول سال سوهان روح من بودن داشتم تحملشون میکردم توی فامیل و آشنایان و دوستان انداختمشون بیرون و رایطه به کل قطع دیگه نه تلفشون رو جواب میدم نه هیچ ارتباطی . یک نفر از دوستان رو نتونستم بندازم بیرون چون در استانه بیرون انداختن فکرکردم ارزش داره بهاطر یه سری ویژگی اجتماعی بازم بمونه یک سال دیگه بهش فرصت دادم تا رفتارش رو ببینم . امیدوارم ایندفعه دیگه مثل ادم رفتار کنه بچه خوبی ولی گاهی اوقات منو اذیت میکنه ملودی جان و شبنم جان میدونن این بچه ادم بشو نیست تشکیل خانواده داد رس ما رو کشید ولی هنوز ادم نشد البته نگهش داشتم ولی با محدودیت بسیار(.هی توادم باش بجون مامانم این آخرین فرصته حیف بعد از این همه سال دوستی خانوادگی بری بیرون درست حرف بزن مثل بچه های خوب رفتار کن تا تو رو ننداختم در خونه تکانی بعدی بیرون .. چیه تعجب نکن واقعا با تو ام انتظار داشته باش هر کسی هستی واسه خودت باش من بخوام بندازم بیرون واسم کاری نداری ننه ) یه عده هم توی خونه تکونی دلم فرستادمشون جایگاه ویژه پیش بابا و مامانم. اگه گفتین کیه ؟ آفرین محمد جونی برادر زاده ام فعلا اونجا میمونه تا بعدش ببینم چی میشه . اون جایگاه ویژه فعلا سه نفر هستن . یه سری دیگه از فامیل و آشنایان همون جایگاه قبلی خودشون هستن و هیچ تغییری نداشتن جاشون عالیه مثل داداش های گلم و شبنم و ملودی و کیمیا و ... تعداد خیلی زیاده . واما اونهایی که در استانه ا خراج هستن و دم در هستن یک نفر فعلا بیشتر نیست . که اگر حواسش رو جمع نکنه دراولین خبط میندازمش بیرون چون دیگه طاقتم طاق شده . به هر حال چند ساله دارم اینکار میکنم در بیرون انداختن از دلم تبحر خاصی دارم که امیدوارم هیچ وقت پیه این اخلاق گند من به جان کسی مالبده نشه . من یا خوب خوبم از کسی تعریف میکنم. یا بد بد حالم ازش بد میشه . اگر هر وقتی گفتم خوب هی بد نیست بدونید دیگه در استانه اخراح هست با اولین اشتباه رفته بیرون . در خانه تکانی دل معمولا" بری ا تقویت دل گاه گاهی لازمه یه تغییرات اساسی بدم یعنی اینکه روش زندگی کاملا تغییر کنه . از امروز تصمیم گرفتم 1- همه چیز رو ببینم ولی حرف نزنم نظر ندم و فقط بشینم در آخرین لحظات که باید تصمیم گیری بکنم تصمیم رو قاطع اعلام کنم بدون هیچ تغییرش در اینده . و البته با تفکرات بسیار. 2- تصمیم گرفتم در اولین فرصت به کلاس موسیقی خودم ادامه بدم . 3- تصمیم گرفتم که به هیچ عهوان دیگه کلاس ورزش ترک نشه حتی اگر مادرم اومده باشه تهران . 4- تصمیم گرفتم تعداد دفعات ببخشش واسه ادم هارو کم کنم اگر قبلا کسی چهار بار بهش فرجه می دادم اشتباه کنه بعد عکس العمل نشون بدم رو به دو بار کاهش دادم 5- تصمیم گرفتم به هیچ عنوان سر کار حرف اضافه نزنم یا کار رو انجام بدم یا انجام ندم یعنی غر نزنم . 6- تصمیم گرفتم پول موبایلم رو به ماهی 5 هزار تومان تقلبل بدم 7 -تصمیم گرفتم که حداقل ماهی بکبار برم امام زاده صالح 8- تصمیم گرفتم وقتم رو کمتر پای تلویزیون و ماهواره بگذرونم 9- تصمیم گرفتم زمان کتاب خواندن با تمرکز رو زیاد کن . 10- تصمیم دیگه اینکه برم مکه 11- تصمیم اینکه اصلاحاتی انجام بدم که دیگه هیچ وقت عصبانی نشم 12- تصمیم تااطلاع ثانوی دیگه اینکه هیچ فرد جدیدی رو توی دلم راه ندم چه از طایفه اناث و چه طایفه ذکور 12-و آخرین تصمیم که امسال فوق لیسانس قبول بشم . چند تا کتاب جدید خریدم میخونمشون بعد براتون میگم چه کتابی بود . میخوام امروز پیتزا درست کنم واسه خودم جشن گرفتم بخاطر این خونه تکونی که کردم وخوشحالم که با موفقیت انجام شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:17 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
یه روز نیومدم شرکت به اندازه وسعت میزم نامه و کاغذ و مدرک چیده شده بود به طرز بسیار مودبانه و تمیز. فهمیدم به به همکاران محترم بر عکس همه دفعات این دفعه سهم کارهای خودشون رو برداشتن . خلاصه دیروز عینهو تراکتور از صبح من این مدارک و نامه ها رو بررسی کردم و ایمیل جواب دادم و هزار تا کار دیگه هزار تاتلفن و تا ساعت پنج و نیم سر کار بودم دیگه رفتم خونه جنازه بودم . دیشب ساعت هفت ونیم آنی تلفن زد کلی با آنی حرفیدم بعدش هم یکم با مامی . و موقع خواب بود که ساعت یازده رفتم توی تختم دیدم به به کیمیا یه تلفنی زد خلاصه بعد از یه هفته . باهاش حرفیدم و هی میگفت چرا نمیایی خونه ما ؟ هان چرا نمیایی؟ الان دو ماهه نیومدی چرا نمیایی؟ دیگه مغز منو خورد باید ایدفعه بیایی متین داره میاد باید تو هم بیایی اگر ایندفعه نیایی من دیگه نمیایم ( حالا خودش هم دو ماه میشه نیومده ). خلاصه كلي حرف زديم و از كفشي كه خريده بود لنگه به لنگه بود و از دوستش تمام عالمه توي يك ساعت برام آمار داد . ديشب بعد از صحبت با كيميا كلي توي تختم بيدار بودم به همه حوادثي كه از سرم گذشته بود توي يك هفته گذشته فكر ميكردم . اينقدر فكركردم كه خوابيدم گويا شب اينقدر گرم بوده من نفهميدم پتو از روم افتاده کلی سردم شد امروز اصلا حال شرکت موندن رو ندارم دلم میخواد فرار کنم برم یکم توی این پارک روبروی شرکت بشینم یکم هوای کثف استنشاق کنم یکم مغزم باز بشه .. چرا بعضی ها نمیفهمن ادم دلشون براشون تنگ میشه چرا بعضی اینقدر بیخیالن . چرا؟ چرا بعضی نمی فهمن که ادم دوستشون داره ؟ چرا ؟
پ.ن تا حالا دلتون خواسته بريد و توي كدو تنبل بشينيد ؟ اي چه حالي ميده كسي شما رو نمي بينه ادم راحت زندگيش رو ميكنه همه فكر ميكنيد تمام قلب روحش بعد از وقتي كدويي ميشه ديگه احساس نداره راستش از ادميت خيري نديدم رفتم فرشته شدم ديدم نه اونم فايده نداره همه فكر ميكنند تو احمقي و حقته هر چي بهت بگن . حالا ميخوام يه مدت كدو بشم نظرتون چيه برم توي كدوي بشينم و نقش كدو رو بازي كنم ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:3 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام تا همین الان مهمون داشتم مهمون هام رفتن و منم اومد کامی بازی ( کامپوتر بازی ) . امروز صبح ساعت چهارو نیم داداشم اینها اومدن جالبه که داداشم تا ساعت 12 شب رانندگی کرد بعدش ماشین رو دست خانمش تا تهران زن داداشم رانندگی کرد اون یکی داداشم که عموی نی نی باشه محمد داری ب وس ، ب و س ی ش کرد تا اومدن تهران . جالبه که تا داداشم اومد رفت تو ی رختخواب زن داداشم بهش گفت مثل اینکه من رانندگی کردم تو چرا الان زود رفتی بخوابی ؟ گفت ای بابا خانم من به بچه شیر دادم .. زن داداشم گفت ای که تو خیلی پر روییییی داداشت بیچاره تا تهران بچه داری کرد تو خوابیدی . گفت من هواش رو داداشم .. یکدفعه هر پنج تایی زدیم زیر خنده بهش گفتم وقت کردی بیام ماساژت بدم ننه یه بار رو دل نکنی از تبلی .... صبح که این عمو های خوش تیپش و بابای نی نی کت شلوارشون رو پوشیدن شیکان پیکان کردن که برن ف د ر ا س ی ون . این نی نی ناقلا ازخواب بیدار شده ساعت هفت ونیم صبح بود هر طرف این عموها میرفتم اینم نگاشون میکرد هی قو قو می کرد نا می دید کسی محلش نمیده یه جیغ می کشید یکی از عمو ها اینقدر باهاش حرف زد تا از در رفت بیرن شونصد تا قروبونش رفت بعد از اینکه عمو ها و بابای نی نی رفتن منو نی نی تنهایی تو ی هال موندیم اینقدر بازی بازی کردیم چلوندم نی نی رو اینقدر برام قو قو کرد اینقدر دست انداخت پا انداخت دیگه حین بازی من رفتم براش آب بیارم که یه قاشق اب بهش بدم دیدم وا ی وای نی نی خوابید. ای پدر سوخته بیدار شو مگه اومدی مهونی بخوابی . اصلا چاره نشد این آقای قهرمان خوابید چون واکسن زده بود و قطره استامینوفن باباش صبح که داشت میرفت بهش داده بود که تب نکنه. آقا محمد خوابیده بود تازه خیلی به من احترام گذاشت با من بازی میکرد / ... مامانش هم توی اتاق خواب بود . منم یه بالش گیر اوردم همونجا پیشش خوابیدم ساعت شد ده صبح این پدر سوخته همونطوری خوابیده بود . دیگه مامانش بیدار شده بود اینقدر دست به دماغش زدم به پهلو هاش زدم اینقدر قلقلک دادمش تاازخواب بیدارش کردم تا تونستم ازش فیلم بگیرم ... ظهر رفم خرید اومدم دیدم بازم خوابیده . غدا درست کردم سالاد درست کردم خونه روتمیز کردم ای بابا این نی نی چرا بیدار نمیشه ؟ . ساعت یک و نیم باباش اینها اومدن یکدفعه عموی نی نی گفت . وای وای نی نی جان اول اذر باید تنها باشی ما داریم می ریم شیراز... مسابقه داریم ... یکدفعه رفت سراغش.... قوم اپاچی ها حمله کردند این بچه غرق خواب رو بیدار کردن دو تا عمو یه بابا که خودش صد تا عمو میشه اینقدر اذیت میکنن تا بیدارش کردن اینقدر ماساژش دادن اینقدر قلوه قلوه ائورت آئورت دیل دیل کردن براش ماساژ دادن حسابی بیدار شد چنان برای اینها می خندید من حسودیم شد . گفتم ای پدر سوخته تو با من غریبی میکنی . ای پر روووووووووو . نهار خوردیم اونم دیگه گرسنه اش بود چسبید به مامانش هی شیر میخورد هی ما رو نگاه میکرد هی توف میکرد دوباره شیر میخورد . زن داداشم گفت من تاحالا ندیدم بچه دو ماهه بلد باشه توف بندازه این چرا اینطوریه . یکدفعه عموش گفت میدونه این روز گار توف به روز گاره از الان داره حالی به احوالاتش میده یکدفعه چشمتون روز بد نبینه چنان خرابکاری کرد که پمپرز و دیگه هیچ دیگه قابل کنترل نبود چون پنپرزش قبلش حسابی خیس بود . حالا خرابکاری کرد یکی از عمو ها نیگاش می کنه بیا بریم بشورمت هی براش میخنده . تامیگه بیابریم !!! هی غش غش میخنده . اون یکی عموش روی مبل دراز کشیده بود گفت به باباش بگو بیاد ببره بشورتش یکدفعه نیگاه به باباش انداختیم دیدیم به به باباش چنان خوابیده انگاری کوه کنده . خلاصه منو مامانش بردیمش شستیم اونو اوردیم حالا هی دست پا میزنه جیغ میزنه با دستش میزنه توی سر باباش... باباش دقیقا کنارش خوابید بود . باباش بیدار شد گفت چیه بچه پر روووووووو یکدفعه ما سه تایی من و دوتا عموهاش با بالش افتادیم به جون بابا علی اینقدر با بالش زدیم بابا علی رو که تو چرا خودت روبخواب زدی وقتی نی نی کثیف کاری کرده بود باباش هم بلند شد گفت آقا ما اومدیم مهونی صابخونه ما رو بخاطر برادر زاده اش کتک زد الان میرم شکایت میکنم. گفتم به کی؟ کجا ؟ گفت دستشویی با اجازه .. یکدفعه دو باره چهار تایی زدیم زیر خنده منو مامانش و د و تا عموهاش و گفتیم نه نه گناه داری گوشتای تنت آب میشن واسه پنپرزت کنیم . اینقدر خندیدم از بعد نهار از دست بابای نی نی که از تنبلی به خرس میگه دایی . بعد از ظهر نی نی محمد حسابی خوابید بعد از اینکه بیدار شد شیر خورد مامانش اینهاخواستن برن خرید و بیرون لباس پوشوندنش هر چی دنبال کلاهش گشتن پیدا نشد مجبور شدن بسپارنش به من برن خرید اینم حسابی اول خوابید بعد دیگه ساعت هفت بود بیدار شد هی عموش این نی نی رو اینرو اونور کرد که گریه نکنه نشد نی نی دیگه تحملش تمام شد نی نی رو داد به من و بست پشتم مثل اوشین خودش رفت بیرون . منم رفتم وبلاگ ملودی بعد براش کامنت گذاشتم دیدم اینقدر با دستاش از پشت گردن منو فشار داده همش قرمز شده هی به گردن من ل ی س میزنه هی میگفتم محمد جان پسری گرسنه هستی؟ . ساکت میشد دوباره میدید صدا نمیاد دوباره شروع میکرد . خلاصه اینقدر بازی بازی کردم با این تامادرش اومد . اینقدر این نی نی بچه خوبیه اینقدر ساکت ارام هست که ادم دلش میخواد اونو قلمبه قورتش بدی حسابی چلوندمش سیر سیرشدم.... این عموهای نی نی هر وقتی بیان اینجا باید یه چند تا لباسی و لپ تابی یه چیزی جا بگذاره . اینبار هم جا گذاشتن دوتا بلوز یه شلوار .. تااونور میدون کوچه مون رفتن بعدش تلفن زدم اومدن دوباره گرفتن بردن . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:40 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام از ديروز همش اين شركت ما اينترنت و برق يه عالمه امكانات ديگش قطع ميشه هي اينجا تبديل به دهات ميشه هي بر ميگرده مدرن ميشه... ديروز كه حسابي برق نداشتيم اينترنت هم اولش نداشتيم . ولي اينقدر كار داشتيم كه همه ما حسابي كار كرديم . صبح ها اينقدر دير ميام سر كار با اينكه محل كارم به خونه ام نزديك شده و درست سر ساعت شش چهل و پنج دقيقه ساعت زنگ ميزنه من هي واسه دقيقه ديگه شارژ ميكنم. تا آخرش ساعت هفت وده دقيقه بيدار ميشم .. يه چي بگم كه الان داداشم تلفن زد گفت ما سه تا داداش ها و خانمم و ني ني محمد داريم مياييم تهران بريم فدارسيون منم گفتم جووووووووووووون هيچي نشده ميخوان ببريد با محيط ورزش آشناش كنيد . داداشم گفت هاهاهاهاها نه بابا ما كار داريم اونم كول ميكنيم بياد منظورش محمد جوني بود . اي جون اگراينطوري باشه من فردا نميام سر كار برو بگيرمش بخورمش ب وس بوس ي ش كنم . داداشم ميگفت امروز بهش واكسن زديم مامانم ميگفت همش توي خونت بايد ونگ ونگ كنه نگران نشو گفتم من اون ونگ ونگشم قبول دارم الهي فداش بشم قربونش برم ازش عكس ميگيرم ميگذارم توي بلاگم ببينيد . اتفاقا قبل از اينكه بفهمم داداشم داره مياد رفته بودم پيش همكارم گفتم پنجشنبه جمعه يه سر ميرم شهر باران تا ني ني محمد رو ببينم . الهي قربونش برم فداش بشم جيگر منه خودش داره مياد .... مامانم ميگه سر صبح مياد طبقه پايين كلي براي بابات قو قو ميكنه ميخنده بعد واسه باباي خودش ميخنده بعد شير ميخوره ميخوره ميخوره ميخوره يكدفعه خراب كاري ميكنه ميبرنش بالا ... فردا كه اومدم و نوشتم ميگم اين چه شيرينكاري هايي ميكنه ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 13:57 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
امروز دهم نوامبر هست یادمه دوسال پیش در چنین روزی وقتی که رفتم جلوی در س ف ا رت کانادا و اون آقا قد بلنده به من گفت که با ویزای رفتن شما موافقت نشد و انشالله یه وقت دیگه بازم اقدام کن . شدت ناراحتی چنان بغضی توی گلوم پیچیده بود که از ترس اینکه گریه ام در بیاد سریع با پدرم سوار ماشین شدم تا همکارهای قبلیم که همش رفت آمد میکردن جلوی در س ف ا رت منونبینن . ولی آی توی ماشین زدم زیر گریه ... پدرم هم خیلی ناراحت بود که نتونستم برم از یه طرف هم خوشحال بود چون پیشش بودم . اومدم خونه تلفن زدم واسه همون دوستم که همه کارهای منو درست کرده بود و با شور اشتیاقی زحمت کشیده بود منو ببر اونجا و از خواب بیدارش کردم بهش گفتم متاسفانه نشد که من بیام ببخش خیلی خیلی اذیتت کردم دیگه مراسم شام غربیان . اون طفلک هم خیلی ناراحت شد و کلی منو دلداری داد گفت تمام سعی خودم رو میکنم که بیایی ولیخودتهم باید بخوای و البته گریه زاری نکرد . البته هزاران راه به من نشان داد که چطور بیا ولی هم غیر قانونی نمیخواستم برم . مدتیه ازش خبر ی ندارم یک سالی میشه که ازش خبر ندارم یعنی گم شد . انشالله هر جا هست موفق باشه ... امروز صبح حال عجیبی دارم وقتی داشتم مرور خاطرات میکردم که امروز چه اتفاقی افتاد یاد این خاطره افتادم که نشد برم بعد از اون هم بازم نشد که برم. و چطور ادم ها گم میشن چطور ادمهای جدید پیدا می شن و چطور از زندگی عقب می مونه یادتون هست من همیشه از خودم ناراضی هستم از طریقه رفتارم با دیگران از حرف زدنم از زندگیم از همه چی ناراضی هستم ولی ناشکری نمیکنم. . . البته بد نیست ادم از خودش ناراضی باشه ولی پر توقع نباشه چوناونطوری سر خورده میشه . دیشب با داداشم حرف میزدم میگفت چرا گوشه گیر شدی ؟ چرا اینطوری شدی چرادیگه حرف نمیزنی مرموز شدی اینقدر دوتایی چرت پرت گفتیم که یک ساعت ونیم تلفنم سوختتتتتتت دودش در اومد . هی میگفت هفته دیگه اینجایی دیگه ببم جان ؟ منم میگفتم ارههههههههههههههههه حتما اونجا هستم هی میگفت اگر نیومدی دیگه نمیایی تا آخر عمرت همون تهران بمون . گفتم چیه بچه جان هوس کردی بیام هی ایراد بگیرم چرا در دیزی بازه چرا گوش خر درازه چرا مرغ همسایه غازه ...؟ اونم گفت اره آخ گفتی منم هی راه برات آواز بخونم ... خیلی جالبه ادای داریوش رو عین خودش در میاره من عاشق ادا دراوردنش هستم . شبها که میخوام خونه مامان اینها بخوابم می رم روی تحت داداشم میخوابم بعدش ساعت هفت شب هر کس بند موبایلش رو آویزون کنه به تخت دیگه اون تخت تا صبح مال اونه من هر وقتی بند موبایلم رو اویزون میکنم به تحت داداشم به من میگه اهااااااااااااااااااااان ای ول گاوش رو بست به تختم دیگه تختم رو خریدی مبارکه ... دلم واسه محمد یه ذره شده الهی قربون لپ های جیگرت برررررررم اینم عکسش دوباره گذاشتم این مامان عاشقش ساعت وتاریخ دوربین رو درست تنظیم نکرده بود اشتباه اگوست نشون میده . آخه مامان عاشق!!!! این نی نی که آگوست هنوز دنیا نیومده بود .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:11 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام دیشب بعد از یه عالمه کاری که داشتم از آرایشگاه اومدم خونه و خواستم لباسم رو بپوشم و برم عروسی دیدم خوب یکم زوده الان برم منم که عادت ندارم زود برم عروسی . گفتم اول یه تلفن به دوستم بزنم یکم باهاش بحرفم از صبح ازش خبرش رو نداشتم اینطوری بهتر خلاصه ساعت هشت و ربع ماشین اومد و رفتم عروسی ... این همه این جوجه من ( منظورم همکارم هست که با من کار میکنه ) زحمت کشیده بود واقعا دستش درد نکنه خیلی خوب بود تزئیناتش و کلا همه چی و مخصوصا ارایشگاهی که رفته بود اونم بهتر از همه بود فقط یه سوتی داده بود توی عکس ها کوچیکش که پخش کرده بود توی مهمان ها و خود ش هم متوجه نشده بود من متوجه شدم وقتی عکسش رو نگاه میکردم خیلی ناراحت شدم . یکی از دلایلی که من متوجه شدم و ایراد عکسش رو گرفتم این حس ایراد پیدا کردن من هست که تازگیها خیلی قوی شده و همش سعی میکنم توی اشیا ء یا کاری توی دستم میاد خوب دقت کنم تا ایرادی چیزی نداشته باشه ولی متاسفانه تا چشمم به عکسش افتاد و حسابی مانتورش کردم دیدم به به عجب سوتی دادن که خودشون هم متوجه نشدن من مطمئن هستم که اگر بفهمن خیلی ناراحت میشن یه زمانی کار عکسو کارهای گرافیکی میکردم و اینم میتونه یکی از دلایلی باشه که توی این عکس این ایراد رو پیدا کردم حالا زیاد مهم نیست. یه چیزی که من به ذهنم اومد این هست که واقعا گرفتن عروسی بااین همه هزینه اصلا درست نیست من که کلا" با گرفتن عروسی مخالفم ازپایه اساس مخالفم چون خرج اضافی هست که اول زندگی روی سر داماد و خانواده عروس خانواده داماد هوار میشه . بعدش این همه هزینه مزخرف که ادم واقعا دلش می سوزه اینهمه وقت و پول هزینه می کنن آخرش مهمون ها میگن با قلی پلو گوشتش کم بود زرشک پلو مرغش .. البته اینو بگم که این عروسی میهمان هاش خیلی اصراف کرد ن همه زیاد زیاد غذا کشیدن آخرش هیچی نخوردن ... موزیک این عروسی خیلی جالب بود هم دی جی بودن هم خواننده داشت که می خوند ولی یه چی بگم توی شهر باران اگر یکی سر مهمون ها رو گول بماله ودی جی بازی دربیاره سر عروسی دیگه وای به حال اون خواننده که تاآخرش باید فاتحه کارش رو بخونه توی شهر باران از این شوخی نداریم باید تا آخر خواننده خودش بخونه نه نوار بگذاره یا لب بزنه و یا دی جی باشه. خلاصه اینکه عروسی خیلی خوش گذشت جای همتون خالی ولی یه توصیه داشتم بازم دارم نصیحت میکنماااااااااااااااااااااا ای پرو رو شدم چشم هم چشمی آفت زندگیه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:35 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام به به پنجشنبه .... من عاشق روز های پنحشنبه هستم چون حسابی واسه خودم شلنگ تخته می ندازم هر جایی که توی هفته کار دارم روز پنجشنبه برنامه ریزی میکنم که انجام بدم . امشب میخوام برم عروسی تنهایی اصلا حال نمیده دوست جونم گفت جای منو خالی کن جای دوستم جونم رو خالی میکنم یه صندلی خالی میگذارم کنارم... اینقدر کار دارم که میخوام برم هنوز هیچ کاری رو انجام ندادم فقط صبحانه خوردم اوه اوه یادم اومد اصلا اصلا یادم نبود باید کادو هم به عروس داماد . آخه اینقدر عروسی نرفتم همه چی یادم رفته فقط عروسی دادشم و نی نی خوشکله شون دنیااومد اینقدر کادو دادم دیگه قاط زایمر یه مریضیه جدیده از اونها گرفتم یادم میرم باید کادو هم بدم ... دیشب ساعت یک شب خوابیدم امروز ساعت هشت صبح مامان جون بنده تلفن زده منو از خواب بیدار کرده بعدش فکرکرده امروز یکشنبه است کلی زنجه موره کرده که وای چرا خوابیدی خدا منوبکشه مریضی چی شده طفلک چون سه شنبه تعطیل بود رو جمعه حساب اورد و دیروز رو شنبه امروز رویکشنبه بدتر ازهمه مادرم که فکر کرد من مریضم ... خدایی یه چی بگم من مثل تقویم تاریخ هم تاریخ میلادی رو بخاطر کارم حفظم . هم تاریخ شمسی هم تاریخ قمری . به من میگن دختر خوب حواس جمع امروز صبح رفتم بلاگ ملودی جون دیدم وای وای نی نی درون نوشته که اونجا چه خبر ه الهی من قربون اون تنهایی دورن مامانی تو بشم . اشکال نداره نی نی جان بیا بیرون قبیله ادمخوار ها حسابی تو رو ازتنهایی درمیارن همینطور که نی نی محمد داداش منم اومد بیرون الان طایفه آباچی ها حسابی از تنهایی درش اوردن . هر روز می چلونشون هی از خواب بیدارش میکنن براش عکس میگیرن اینم ژشت میگیره مثل اون ادم معروف ها .راستی نی نی ملودی!!! جون محمد جون میگه " به موقع بیا بیرون با من حریف تمرین کشتی شو من حریف ندارم که مثل خودم غول باشه شنیدم که گفتی توپلی مپلی هستی . اره نی نی منم شش کیلو نیم دارم هنوز دوماه چهار روزم هستش اینقدر توپلی هستم " اگر همدختر بودی زود بیا بگیرمت که اوضاع میگن خرابه . هاهاها" توی این نوشتهای هر روز من یه حرف این پایین مینویسم که این روتین همه روزها هست...بی خیال ... " میشه منم توی چمدون یه مسافر باشم باهاش برم ؟؟؟ آخه دلم براش تنگ میشه !!! " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:21 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
امروز بعداز يك سال و نيم تعطيلي وبلاگي كه كلي ادم توش نظر ميداد و خواننده از سرار جهان داشت دوباره وبلاگ رو راه انداختم البته نه با اون ادرس قبلي اين ادرس كه الان اومدين دارين ميخونيد يكم از نوشتهاي قبلي رو كه يواشكي نوشته بودم را اينجا گذاشتم . اين يك سال و نيم همه خوانندهاي وبلاگم ملودي بود ارام وشبنم و گلي و بعضي وقتها دكتراعرابي و يه چند نفر ديگه كه البته خودم ادرس اين وبلاگ رو به اونها داده بودم نميدونم حالا چند نفر غير قانوني ادرس اين بلاگ رو داشتن كه بيان اعتراف كنن توي اين يك سال ونيم خيالتون راحت هيچ اتفاقي نيوفتاد . فقط چند نفر از فاميل و يكي از دوستهاي من كه همه شما ميشناسينش شهرزاد وبلاگ مامان و گلگ ره رحمت خدا رفتن . و يه ني ني به ني ني هاي دنيااضافه شد و پسر داداش بزرگم هست . همچنان داداشم ورزشكاره همچنان تيم ملي رفت امد ميكنه ولي اينبار بخاطر پسرش مسابقات جهاني نرفت . هنچنان اون داداشم داور . و همچنان اون يكي درس ميخونه توي يك سال و نيم اينقدر من كار داشتم اصلا نتونستم به خودم حتي يكم فكر كن كه ببينم چي كار دارم ميكنم. بعضي ها فكركردن من ازايران رفتم . . بعضي فكركردن كه ازدواج كردم و شوهرم اجازه نميده بنويسم يعني فكرميكنيد اگرازدواج ميكردم فكرميكردين من شوهر ذليل باشم ؟ اينقدر برام ايميل زدن كه چرا ديگه نمينويسي كه هر روز ميل باكسم رو بدون خوندن ايميل فقط ديليت ميكردم . ولي خوب توي يك سال ونيم بلاگ تمام اونهايي كه قبلا خواننده بلاگ من بودم رو ميرفتم و بلاگ اونهارو ميخوندم . خوب ديگه از امروز مي نويسم يادتونه كه براتون ازخاطرات بچگي خودم مينوشتم كه چقدر شر بودم ؟ يادتون كه اون خانميكه من خاله صداش ميكردم مامان پريسا بود . و ما يازده سال با هم توي يه خونه زندگي كرديم ؟ همون خانم ديگه چيزي به آخرهاي عمرش نمونده دكتر ها جوابش كردن . براش دعا كنيد كه كمتر غذاب بكشه اين خبر رو دو سه روز پيش شنيدم تمام اعصابم به هم ريخت روز دوشنبه اينقدر گريه كردم اينقدر اعصاب خورد بود كه رئيسم بيچاره ترسيده به من مرخصي نداد كه برم ااستراحت كنم گفت بمون حالت بهتر بشه .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:50 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
|