تبليغاتX
وارش
سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني
سلام بر شما

آهای جوجه  ها  تون رو  شمردین ؟ امشب دیگه باید بشمرین  میگم جوجه رو آخر پاییز می شمرن ؟ بشمرین دیگه ..

من که جوجه ها و شمردم   تعدادش اندک بود فقط  یدونه  بود چون این هم مدت توی این سال به این بزرگی طول  و تفسیر دار من یه کار مثبت انجام دادم بگو خدا جوجه ات رو برات نگهدار  اونم تازه  کلی با بدختی  یه جوجه دارم   شما چی شما چند تا جوحه داری؟

 امروز ما رفتیم مولوی خرید کردیم   و کلی چیز  میز دیگه هم خریدیم .چون مبل های خونه رو رنگ  کرم  و پرتغالی انتخاب کردم  ایندفعه زدم به  دیوانگی پرده  اتاق پذرایی رو نارنجی  و زرد  گرفتم  خیلی با حال شد البته این پرده فقط برای زمستان هاست که کلفت هست و سرما توی خونه نمیاد  حالا اوردمش خونه بابام میگه داری اینجا رو صحنه تاتر میکنی دختر  چه خبره ؟  منم گفتم  ای بابای بد سلیقه  . تیاتر چیه؟  میخوام شاد بشیم توی زمستون ... ای بد سلیقه .. اینقدر هم خسته شدم و   رفتم روی تخت هر چی  قدر خواستم بخوابم دیدم اصلا نمیشه   چون سردم بود  حدود  چهار تا پتو روی سرم انداختم باز یخ زدم چون سرما تمام استخوان های منو   از نای انداخته بود .  الان  داماغم فین فین  میکنه  عجیب میگن چکه  گیری پای صابخونه اس ننه ......  عجب هوایی  شده سرد  و  یخ

 نگین   جونم بیا   که دیگه  اساسی  دلم میخواد ببیمنت .

ایسکیمو جان بازم که تو با کله رفتی تو ی کار  زندگیت رو فراموش کردی

بابا مامانم این دومی شب یلدایی هست  که پیش من هستن  پارسال هم بودن .

 خوب من برم یه چایی بخورم بعد برم سراغ این  خرید هام که ببینم  چه خریّتی( چه  خر بازی درآوردم )  کردم .. خدا رحمت کننه شوهر حاله منو  هر وقتی  می رفت خرید  میگفت ببین من  چه  خریّتی کردم  برید ببینید ...

خدا رفته گان همه رو  بیامرزه  . و همه بیماران  رو شفا بده

 

 دوستم شهرزاد  رو  روحش رو شاد کنه ... برای شادی روح دوستم صلوات بفرست شب جمعه ای  اقلا" منم یه کاری براش کرده باشم  .

  سلام  خدا بر محمد  خاندان پاکش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 17:20  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

 

 از چند سال پیش   که من این  مبل رو داشتم  بابام هر وقت می یومد تهران میگفت  : دختر بیا یه کاری  کنیم ؟  میگفتم چیه میگفت در رو باز کن  میگفتم خوب ؟ میگفت من این سر مبل رو می  گیرم تو هم اون سر مبل رو   بگذاریمش   سر  خیابون .  من اول  میگفتم  : باشه چشم  اول شما  اجازه بده برم از حسابت پول بردارم با هم بریم  یافت آباد  برام مبل بخر . بابام می گفت بنداز بیرون حالا یه چیزی میشه  دیگه  منم که هیچ وقت  تا حالا نشده روی آب راه برم و یا اینکه  همیشه میگم  سیلی نقد به از حلوای نسیه است . می گفتم اول تو  پول رو بیا اینجا  بده به من و  بعدش من مبل  میندازمش بیرون . خلاصه اینکه  اوندفعه  که بابام اومده بود  به من گفت ایندفعه اومدم میریم یافت آباد یه حمله ای به مبل ها میزنیم . واقعیتش من  اصلا ادمی نیستم که  توی خرید ن وسیله ادم  سخت گیری باشم همیشه بهترین   وسایل و با کیفیت خوب گیرم میاد  ولی این بابای من وایییی ادم رو روانی میکنه  تا یه چیزی میخره حالا منم رعایتش رو میکنم وقتی باهاش میرم خرید اینقدر میگذارم چونه بزنه  تا خودش خسته بشه  یا  می خره  با دوباره من همون بلایی که اوندفعه سر ش اوردم یعنی مابقی  قیمتی که بابام چونه زده  و دیگه فروشنده راضی نمیشه رو  خودم  می پردازم . امروزهم همینطور شد  دیگه اینقدر  توی این بازارهای مبل من چرخیده بودم دیگه کمرم درد میکرد . یه پاساژ رفتیم  من به بابام گفتم ببین بابا برو به این مغازه دارها بگو ببین دستشویی کجاست  بابام گفت  ای بابا  بازم تو  مشکل دستشویی داری .  مامانم  هم گفت  اره تو رو خدا  یه کاری بکن . خلاصه بابام رفت  دستشویی پیدا کرد و  و ماجرا تمام شد . یکدفعه من سرم رو چرخوندم دیدم وای یه مغازه  هست  اینقدر  مبل های قشنگی  داره منم رفتم توی مغازه  یه مبل انتخاب کردم حالا سر پول شد بابام دوباره شروع کرد به  چونه زدن من دیگه  خسته شده بودم روی  یکی از مبل ها نشسته بودم  دیدم  اه بابام از مغازه رفت بیرون  . منم  که دیگه نای راه رفتن نداشتم  به مغازه داره گفتم ببین من میرم  راضیش میکنم دوباره بیاد وقتی اومد بابا هر چقدر تخفیف گفته بود بهش بده توی فاکتور بنویس  من بقیه اش رو برات کارت می کشم   خلاصه فروشنده گفت باشه  منم رفتم بابام رو اوردم  بابام پنجاه هزار تومن  تخفیف می خواست   خلاصه اون فروشنده سی تومن تخفیف داد بیست هزار تومن بقیه رو من  دور از  چشم بابام  تا بخودش جنبید  کارت کشیدم .  حالا  هی به من  میگه  نکنه بازم تو بقیه اش رو  حساب کردی گفتم نه بابا این  حرفها  چیه . گفت بگو  جون بابا؟  گفتم  ای خدا من بخاطر یه مبل جون تو رو  قسم نمیخورم اصلا منو بکش  من  مبل نمیخوام  ( خدایی خوب بلدم حاجی  بابا آقا رو سر کیسه کنم)  بقیه پول هم موند وقتی مبل رو  تحویل دادن  واقعا یافت آباد مفت آباد نیست  اونجا هم گرونه ولی اگر کسی میخواد جنس بخره  باید بره  بگرده . خلاصه خریدم .

حالا فردا باید برم  مولوی  اونجا یه سری پارچه پر د ه ای بخرم  خونه رو حسابی خوشکل کنم.

 خوب دیگه  نگین خانم اومد  وبلاگم نوشت  نظر داد که اون خانمی که از امریکا میخواد بیاد منم ؟ اوهوووم  تویی دیگه من هم بی صبرانه  منتظر  دیدنت هستم .

 آخ نمی دونید که من سه  ماه بود قورمه سبزی نخورده بودم   دیشب مامانم  قورمه سیزی درست  کرده بود و  امروز نهار من  قورمه سبزی خوردم اگر گفتین با چی ؟ با سیر!!!!  من عاشق سیر هستم  . خلاصه  چنان  بعد ازنهار خوابیدم  و وقتی بیدار شدم تلوووووووووو تلووووووووو می خوردم ولی خیلی  با حال بود .

یه  ماجرای جالب این هست که پدرمادرم هر وقتی میان اینجا با حموم  من  مشکل دارن  اینقدر من از دست اینها میخندم  . توی حموم  خونه من  دقیقا چند مدل شامپو  و  چندمدل  شامپو بدن و انواع ماساژ مو هم   و نرم کننده و   خیلی چی ها دیگه  همشون هم از دم خارجی هستن این  دو باری که رفتم  دوبی از اونجا خریدم و هنوزتمام نشده  خلاصه همشون هم لاتین نوشته شده نمیتونن بخونن  که چی به چی  هست کدوم مال سره  کدوم مال تن هست  مامانم یکم  بیشتر می پرسه  الان بعد از یکسال دیگه میدونه ولی بابام نه یک بار رفته بود  حموم اومد بیرون گفت  اون شامپو  که سر صورتی داره اون زدم به سرم  . من گفت خوب خوب؟ گفت اونی که سبز بود دون دون توش بود اونو بعدش زدم به تنم .  گفتم  خوب خوب ؟ بعد ش گفت اونی که مثل عسل بود  اونم نرم کننده بوددیگه اونم زدم به  سرم  من گفتم خوب خوب دیگه چی زدی ؟  گفت دیگه نمیتونیستم بخونم  نمیدونم یه مشت  کرم  و چیز ها یی دیگه هم بود  ... گفتم بابا  خیلی با کلاسی . شامپو بدن رو زدی به سرت  بابام گفت  نننه بابا... با قیافه خنده داری که بااین حرفم به خودش گرفته بود داشتم می ترکیدم از خنده  .بعدش گفتم شامپو  که دون دون توش بود سبز بود رو درست زدی اون  شمپو بدن امریکایی و خنک کندده هست و فقط توی تابستان استفاده میشه توش نعنا هست .. بابا م گفت اره یخ زدم وقتی با اون خودم رو شستم .. بعدش گفتم بجای نرم کننده باباجون  شامپو هربااسنس  عسلی رو زدی  به موهات واسه همینه که موهات پف کرده  نرم کنند ه نزدی ...  بعدش بابام گفت نمیدونم دیگه بابا  اونجا توی حموم تو  اینقد ر شامپو  این  چی ها ریخته  که اگر ادم مایع ضد عفونی هم بزنه به سرش نمی دونه ادم  کدوم به کدوم  .

بابام الان گفت  می خوام برم حموم  رو  کرد به  من گفت بیا این شامپو ها رو به من بگو چیه  منم گفتم باشه تو برو حموم  هر وقتی گفتی شامپو بده من بهت  شامپو میدم  اگر گفتی  که نرم کنند من بهت نرم کننده میدم  چون تو بری توی حموم بازم قاطی میکنی  شاپو بدن میزنی به سرت  شامپو مو  رو میزنی به   تنت  . بی خیال ... الان هی داد میزنه اه این بوش خوب نیست  نفسم گرفته  یکی دیگه بده  هی بهش ادرس میدم بابا اون نارنجی هست اونو استفاده من میگه پدر صلواتی اینجا مغازه شامپو فروشی باز کردی خسیس نشو یه شامپو خوش بو بده من نفس تنگی دارم   می یفتم اینجا بعدش  می خنده میگه ش ا ه  * ب ا ن و * فر ح   از اینچی ها توی حمومش نداره بچه من فرا تر از  شاهی  زندگی میکنه  منم گفتم  تو استفاده کن یه روز هم تو شاهی زندگی کنی پدر من .  بعدش گفت اره  هر چی حقوق میگری  برو از  این چی هابخر گفتم  حالا یبار رفتی مبل خریدی براماااا بیا پولت رو بدم بابا چه خبره عینهو کنیز حاج باقر  غر نزن . بعدش بابام گفت اون  مامانت هست که مثل اون کنیزه حاج باقر  غر میزنه نه من ...  منم بهش الان گفتم  بی خیال بابا  بیا از حموم بیرون توی روی مادرم این حرفها رو با جرات بزن ...  گفت نه بابا جرات  کجا بود  میخوای منو بکشی ...

 ببینید همه اینها رو انلاین دارم مینویسم .... هاهاهاها

 امروز مامان کیمیا بجای اینکه شماره کیمیا رو بگیره شماره منو گرفته بود  بعدش میگفت وای دخترم من چرا  شماره تو رو گرفتم .. گفتم  نمیدونم  خانم فلانی  باعث افتخار منه  که تلفن منو گرفتین با شما حرف زدم ....

ایسکیمو جونم  امروز من  توی شرکت   نبودم و انلاین نبودم تو هم  دیگه انلاین نشدی وای چه ایسکیموی خوبی  .اومدم خونه دیدم  که انلاین نیستی حالا جلسه بودی یا نبودی  اونو نمیدونم ولی صبح گفتی کجا بودی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:14  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

  امروز در حد تيم  ملي شركت داشتم  امروز  ديگه شدم تراكتور و  همون برنامه ها ولي جالبه كه  دوستم  به من  ميگه سركاري؟ گفتم اره ننه من  چند ساله  سر كارم اصلا بدنيا اومدم سر كار باشم .. بيچاره منظورش اين بود كه تو شركتي ...

 اينقد رمن تلفن زدم اون ساختمان شركت  اينقدر شماره  روند  همكارم رو  گرفتم  كه بيچاره شدم آخرش مجبور شدم با  همه همكار ها تماس بگيرم ولي جالبه هيچ كسي گوشي رو بر نداشت  يكدفعه همكارم گفت فكركنم رفتن نماز .گفتم توي اون نماز خونه كوچيك  زن و مرد حتما با هم نماز جماعت ميخونند . چه نمازي بشود  جيگر ...( هاااان  الان  كلاغه  به من خبر رسوند كه رفته بودن  نهار رستوران خوبه  خوش بگذره بابا اي ول ولخرج شدين  هنوز اول ماه نسيت چرا اينقدر ولخرجي كردين  )

 يكي از  خانم هايي كه با من توي اون ساختمان كار ميكنه و زير نظر من هست  طي اين چند روز گذشته  چنان اشتباهات فاحشي داره ميكنه  كه من از ديروز دو سه تا  حرف قلمبه  از  معاون پروژه   خوردم نوش جانم . من هي   ميگم  بي خيال  درست ميشه ولي نميشه امروز يه گند ديگه زد ديگه  گفتم اين يكي رو بي خيال بشم  ديگه  واقعا  نمي تونم تحمل كنم زنگ زدم بهش قشنگ شستمش با حرف و  بهش اخطار دادم  كه اگر بازم خطا هات تكرار بشه  اين دفعه ديگه  بهت نميگم سر و كارت با رئيس جان اعظم  هست خودت ميدوني با اون  كه جوابش رو بايد بدي اهان يادم اومدم ديروز هم فايل هاي الكترونيكي مدارك رو  نگذاشته بود روي شبكه يه ايميل زدم و  يه رونوشت دادم به رئيس جان اعظم  حالا امروز داشتم  باهاش حرف ميزدم  گفت باشه هر كاري دوستدارين بكنيد شما كه رنوشت مي زني به  آقاي  فلاني اينم بگو ... پيش خودم گفتم من  اگر روي تو رو  كم نكنم از تو كمترم  دختره پر رو من دارم اينجا بخاطر كار هاي شما با اصطلاح  بچه هاي شركت فحش ميخورم بعدش تو  واسه من زبون درازي مي كني . حالا دارم براش ... راستش چند روز پيش بود  يكي يكي افراد  از اون ساختمان به من زنگ ميزدن كه  ميدوني  خانم فلاني اين دختره اينجا اينكار رو كرده  اين دختره با فلانيه  اين دختره ميره توي اتاق  باهاش تنها ميشه . هي گفتن هي گفتن من رفتم از يه ادم مطمئن پرسيدم ديدم اونم تاييد كرد كه كارش به حراست هم كشيده   حالا نميدونم چي كار كنم از دستش . بچه ام عاشق شده  از كار زندگي افتاده ....

امروز آخرين دكتري هست  كه ميرم اگر دكتر اوكي جراحي داد  مثل چهار دكتر قبلي  كه ديگه خدا نگهدار تا بعد از  جراحي بيام بنويسم  اگر زنده بودم اگر اوكي هم نداد  كه شانس آوردم  ...

 دوستم داره از امريكا مياد  خيلي دلم ميخواد ببينمش  بگم كي داره مياد .. بگم ؟ بيا خودت بنويس بگم يا نگم .اگر گفتي بگم من  همينجا مينويسم كه كي داره مياد

 

 من هنوز نهار نخورم  باورتون ميشه  نهار ندارم امروز نهار گربه ماهي با  سبزي پلو بود  حالم بد ميشه اصلا هم حالش نبود  غذا بخورم توي  فكرم  بد جوري لزلزله اومده ... 

جالبه يه ايسكسمو ميگم اسمت شده ايسكيمو ميگه چرا به من  ميگي ايسكيمو  ميگم چون  خيلي يخي طفلك تقصيرخودش نيست ذاتا" اينطوريه قطبي هست  چند قطبيه  هم  هست  هر از گاهي قطب  هاش عوض ميشه ولي  با همه اين چيه ها ايسكيموي   خوبيه .

پ .ن

می رفتم  آخرین دکتری که  چشم امیدم بهش بود این دکتر یکی از بهترین جراح های ایرانه  البته خانوادگی کار میکنند  که خانوداگی معرو.فن   دکتر بعد از اینکه منو معاینه کرد گفت  لباسات رو بپوش  تو هیچیت نیست همه اون دکتر های که برات تجویز جراحی کردن  انسان  نبودن  و اون قسم آخر تحصیلی رو  روی اسکناس خورده بودن نه قرآن . منم شاخ دراوردم  مامانم همونجا هزاران بار خدا رو شکر کرد ودکتر به منگفت فقط سالی یکبار باید بیایی من چک کنم دو باره تو رو . گفتم چرا آقای دکتر ؟ گفت  چون جنابعالی ترسو  تشریف دارین ممکنه ترس  کار دستت بده گفتم یعنی ممکنه دراز مدت منو اذیت کنه کار به حراحی بکشه . گفت نه دختر جان من فقط بخاطر اینکه  این بیماری ارثیه  و من باید تحت کنترل داشته باشم  خدای نکرده  اتفاقی رخ نده ...این  آقای دکتر  که دارم میگم شاید  حدود  چهل و  چهار  یا پنج سالش نباشه  ولی با عموی خودش کار میکنه  که عموی اون هم یکی از بهترین جراح های ایرانه متذ جیدی جراحی رو توی ایران ابتدا کرد  . خدا  حفظشون کنه برای ملت ایران.....این ایسکیموی من همیشه میگفت تو  هیچیت نیست من  میدونم   ایسکیمو جونم  حرفت  واقعیت داشت دوباره مرده زنده شد

 

فردا می رم  مبل بخرم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 14:6  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

 امروز يكم سرم خلوت تر شده  تونستم بيام بنويسم كار يكم  كمتر شده امروز...

 ديشب بعد از اينكه با  دختر عموم قرار بود  جايي برم  رفتم بعدش اومدم ساعت هفت اومدم خونه ... مهمون داشتم خانم يكي از  دوستان خانوادگي  ما  قرار بود  با  مادر شوهرش بيان خونه من  . خلاصه من تا ساعت ده مهمان داري  كردم .  خلاصه براشون  غذا درست كرده بودم  كلي پذيرايي كردم ازشون كلي هم نصيحت مادرانه  و خوهرانه دور  از چشم مادرشوهرش   بهش گفتم و وقتي مادر شوهرش رفت نماز بخونه بهش چادر نماز دادم بهش گفتم  شما يكم بيشتر نمازتون رو  طولش بدين من با ايشون  كار دارم  خلاصه  هر  جور بود  مخ  دختر خانم رو زدم و  كلي بهش چيز ميز ياد دادم  كه شوهرت مياد خونه  چطور رفتار كن  چطور دلبري كن  چي بهش بگو چي براش درست كن چطور لباس بپوش . كمتر ساكت باش حرف بزن  براش  كلي ديگه براش قصه سر هم كردم  الهي بگردم خيلي از چي ها رو نميدونست  كه اين رفتارش غلطه بنده خدا دلم براش سوخت داشت ميرفت موقع خدا حافظي منو  بغل كرد  حسابي فشار داد  بعدش گفت من از شما خيلي ممنونم  مديون شما هستم . منو ببخش به خاطر خيلي از چي ها  . گفتم خواهش ميكنم اين حرفها چيه . بعدش گفت شما خيلي مهربونيد من  اصلا فكرنمي كردم كه اينقدر خانم باشي  ( حالا اگر فحشم ميداد اينجا نمينوشتم تعريف كرد  از من اينجا نوشتم  ). بهش گفتم برو بشين سر زندگيت  رهبر زندگي باش اجازه  دخالت به هيچ احدي رو توي زندگيت نده . مواظب زندگيت باش. مثل  گرگ سر زندگي و شوهرت باش هر كسي  خواست  پا توي زندگيت بگذاره مثل گرگ پاره پاره اش كن . باشه ؟  گفت چشم  ولي از شما كمك ميخوام  گفتم من  سر تا پا  گوشم براي تو   هر وقتي تلفن زدي من در خدمتم . اصلا نگران  نشو توكل كن بخدا  هر راهنمايي خواستي من هستم بعدش توي گوشش  گفتم برو پايين شوهرت  منتظرت هست  دير نكن الان رفتي توي ماشين  بوسش كن هر كسي هم ديد بي خيال   . همين اول بهش شوك وارد كن . خلاصه  اينكه رفتن منم در رو بستم .

   مادرش شوهرش تلفن زد كلي قربون صدقه من رفت  گفت  ممنونم از پذيراييت دخترم خدا خيرت بده  هر چي  از زندگيت ميخواي  خدا بهت بده  اينها با هم آشتي كنن و زندگي كنن من  هيچ غمي ندارم. گفتم  بهش  خانم فلاني  شما نگران هيچي نباش  من اينها رو درستشون ميكنم .  خلاصه  اينكه ديشب ساعت  ده شب من از خستگي مردم . بي هوش شدم. ساعت يازده  خورده اي بود از خواب پريدم  نميدونم من چرا  چندمدتيه همش خواب مي بينم  كه دزد اومده خونه من  هي دزد  كيفم رو دزد همشخوابم توي كار دزد هست  . . خلاصه  اينكه  بيدار شدم  بعدش دوستم  ايسكيمو تلفن  زد و بعد از يكماه   باهاش حرفيدم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:13  توسط وارش .... < افسانه > | 
 سلام  ...

 اول ميخوام از اين محمد گوگولي براتون عكس بگذارم. امروز داشت گريه ميكرد منم  همون لحظه تلفن زدم با داداشم كار داشتم بغل داداش كوچيكم  بود   چنان  گريه اي مي كرد تا گوشي موبايل رودادن بهش صداي منو شنيد  ديگه گريه  نكرد بعد كه ديد موبايل بغل گوشش سريع  حمله براي خوردن صداي جيغ مامان اينهام  و صداي خوردن هام هام اون  با هم مي يومد الهي قربونش برم  صداش كلفت مردونه  شده ديگه ميو ميو نميكنه تا صداش ميكني مي خواد حرف بزنه  لباش رو تكون ميده  هي قوو قوو مي كنه . حالا  من خيلي وقت نديدمش ايندفعه بايد برم براش لباس بخرم مي ترسم كوچيك باشه رفتم مغازه بايد بگم آقا لطفا براي يه  گوريل  ۷ كيلو  و ششصد گرم( اسپند براش دود كنيد اااااااااااااااا چشم نزنيد بهش  هر چند چشاتون شور نيس ميدونم  ) لباس بده الهي من قربوننننننننش برم   امروز طبق معمول بازم همون خر مش حسن و همون ... جريان ها  . دوستم از مسافرت اومد و ايسكيمو ها هم نسلشون بازم زياد شد توي ايران

  فردا مامان اينها ميان كلي خونه داري  از اين حرفها و خونه رو تميز كردم مامانم  بگه به به  چه دختر خانه داري

 فعلا برم  يه عالمه كار دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:28  توسط وارش .... < افسانه > | 
 سلام

بعضی وقت ها میگن زیان سرخ سر سبز می دهد بر باد .. نمیدونم  ضرب المثل رو درست گفتم یا نه .

روز چهار شنبه همکار بخش کنترل کیفیت ما گفت خانم فلانی شما  این پروسیجر رو کی تحویل میدین ؟  گفتم انشالله شنبه . همین شنبه  گفتن همان و من  مجبور شدم امروز  عینهو خر معرف مش حسن  همش کار کنم و یکم پیشرفته نشدم بشم  تراکتور . حالا شانس اوردم که تایپم خوبه والا  کلاهم پس معرکه بود . دوست ندارم وقتی قول میدم بزنم زیرش البته میتونستم از ترفند ماستمالیزاسیون استفاده کنم ولی این کار رو  نکردم هر جور بوئ به نخو احسن  این پروسیجر  رو  نوشتم ولی دیگه  مغزم حسابی سرویس شد. وسر نوشتن  و تایپ کردن  و  برنامه ریزی  که  اون کارشناس این کار و کرد حالا اون یکی باید چی کار کنه حالا این طبق کدام پروسیجر باید انجا م بده حالا انجام داد  کجا محرمانه باشه  یکی این وسط تلفن میزد ببخشید خانم فلانی گزارش روی شبکه هست ؟  می گفتم نه تا دو دقیقه دیگه برید برش دارین میرفتم  گزارش رو آپلود میکرد روی شبکه  دوباره  تمام حواسم رو جمع میکردم  چند خط با حواس جمع بر نامه ریزی رو تایپ میکردم یکدفعه یکی  میمومد ببخشید خانم فلانی  منم  می گفتم : بللللللله ؟ این  نامه  که بود باید میرفت ژاپن  . از ده تا مدرکش فقط یکی اومده ... بعدش من اول اینطوری می شدم  بعدش تبدیل به  این  بعدش تبدیل به این  خوب اون مربوط به بازرسیه بعدا"میاد . . ( ماشالله حافظه نیست ابر   کامپیوتر  شرکته  همه چی یادشه)

 دوبار حواس جمع  شیرجه میری تو ی کار . بازم  تلفن زنگ  میزنه ببخشید  خانم فلانی ما جلسه داریم   یه شماره جلسه به ما میدید . . حالا منم باید زنگ بزنم کنسرسیوم  که شماره صورتجلسه بگیرم و بعدش به اونها خبر بدم  . سوال میپرسم ببخشید توی جلسه تون چه کسانی هستن ؟   طرف جوا ب میده  نمیدونم .. منم  خندم  گرفت   گفتم ببشخید یا  جن پری جلسه دارین ؟یکدفعه طرف اینطوری میشه  میگه نه فکرکنم کارفرما هم هست ماهم هستیم  شرکت سازنده هم  هست  ..خوب دوباره سوال میکنم ببخشید مکان جلسه کجاست ؟ میگن  نمیدونم فکرکنننننم.. همین  که داشت طرف فکر میکرد  گفتم   فکرکنم پارک بغل شرکته؟  خوب براتون یه شماره میگیرم  شما گوشی روداشته باش خط آزاد پیدا شد سریع تلفن زدم  یه  شماره صورتجلسه  گرفتم بعد دوباره  رفتم روی خطش گفتم بفرمایید . اینم شماره ...  بعدش همکاران  همون جوجه های بنده  میان هی خانم فلانی این کار رو چی کار کنیم ؟ . اون آقا  اینو گفته؟  خانم فلانی اون کار چی شد؟ . خانم فلانی اینو چی بگیم بهش؟ . خانم  فلانی اینو چک میکنی؟ و. خانم فلانی این نامه ببین درسته ؟. خانم فلانی فایل  خراب شد  کامی من هنگ کرد ؟ شبکه پوکید ؟ وای خانم فلانی دو ساعته باید کارگر میگیم بیاد نمیاد  چی کار کنیم ؟... وای خانم فلانی هوا ی اتاق کثیفه ..  خانم فلانی من برم تا سر کوچه  خرید؟ . خانم فلانی من فردا بر م مرخصی ؟ خانم فلانی این همکار ما  هی میگه ؟ خانم فلانی  هی زنگ میزنیم نقشه ها اماده نیست .

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی سر سام گرفتم  . همه اینها  با یه آب دهان قورت دادن  و بعد جواشون رو میدم ....

یه وقت سرم روبلند میکن میبینم هیچ  کی نیست توی اتاق ..اه اینها کجا رفتن نگاه به ساعت می کنی می بینی که هیچ  کسی نیست همه رفتن نهار... یکی از معایب رئیس شدن اینه که دیگه کسی باهات نهار نمی خوره  چون اگر زیاد لی لی به لالات  بگذارن میگن فلانی داره پاچه خواری رئیس رو میکنه  واسه همین بعد از به مدتی همه ازت فاصله میگیرن ازت  حساب می برن تا میایی تو اتاق همه ساکت میشن . تا میایی تو ی اتاق همه  گوشی ها ی تلفن موبایل همه باهم خرفشون تمام میشه و می مونه  رو میز  وقتی از اتاق میری بیرون  تلفن اشغالهمه  خط ها  تا میایی تو اتاق همه نیششون بسته میشه  همه تظاهر به کار می کنن .  در نهایت هر جا هر مشکل  تو ی بخش باشه که باید  فحش بخوری از بالا دست و   جوجو های همکار سوتی داد  تو اینجا رئیسی و بهت  میگن  ما رئیس داریم خانم فلانی  یبخشید آقای فلانی با شما کار واجب داره . کار واجب  یعنی من گند زدم بیا درست کن

. بعد ازاینکه   امروز این همه کار کردم و خلاصه  خیلی اتفاق های دیگه افتاد که همش رو بگم مثنوی هفتاد من میشه

میگن  اونهای که وبلاگ مینویسن 

  • احتمال درصد سکته مغزی  خیلی کم میشه
  • تنش روزانه رو  کم میکنه
  • الزایمر نمیگیری
  • غصه ات رو خالی میکنی
  • در محیط بیرون کم حرف میزنی
  • نویسنده خوب میشی
  • مخ مردم رو توی اینترنت  میگذاری توی فرغون تک چرخ مشتی دو قبضه میزنی
  • از همه بیشتر  سریع تر و  خیلی خوب با دقت تایپ  میکنی

 خوب دیگه اینهمه مزایا گفتم . ولی واقعا اینو بگم که اگر یک روز اینجا ننویسم تمام وجودم  خسته میشه اینجا تمام خسته گی هام رو در میکنم خصوصا " دوستای خوبی مثل شما میایید اینجا نظرات خودتون رومی نویسید .

الان در  حد  تیم ملی ورزش کردم و حسابی خسته و کوفته هستم  والان دارم  مینویسم  اینو میگن عشق نه عشق ایسکیمو ها به یخ .......

سه شنبه یه ایسکیمو داره میاد  بعد از مسافرت یک ماه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:6  توسط وارش .... < افسانه > | 
 سلام

 از صبح تا ظهر :

همیشه جمعه  برای تنبل ها روز ارامش هست ولی برای اونهایی که همیشه در  حال کار فعالیت هستن  جمعه هم روز فعالیت خوش گذورندنه ...

روح  دوستم شهرزاد  جون شاد باشه . همیشه  من که میخواستم برم خونه اونها  میدونست من ادم دقیقی هستم و امکان نداره حتی یک دقیقه از اون  زمانی که گفتم دیر تر بیام  همیشه خودش رو اماده میکرد و به همه هی می گفت  الان دوستم میاد  اون خیلی دقیقه هر ساعتی که بگه همون ساعت میاد پاشین  اماده شین . کیمیا جون بر عکس من ادم دقیقی و بقول امروزی ها آن تایم نیست یکم  جلو عقب داره زمانهاش و دوست شهرزاد بود  که بعد  دوست منم شد . امروز که باهاش رفتم  استخر ساعت هشت ونیم براش اس ام اس فرستادم  تازه بیدار شد حالا قرار بود  ساعت نه صبح در خونه ما  بود  خونها اونها تا خونه من  همش یکربع  طول میکشه . خانم خانمها بجای ساعت نه  ساعت  نه و  پانزده دقیقه رسید الحق و الانصاف خیلی زحمت کشید که  زود اومد چون  ماکزیمم تاخیر کیمیا  میره روی یک ساعت  ... خلاصه ما رفتیم  استخر  و درست جلوی  در مغازه یه ساندویچ فروشی  پارک کردیم .هر چی بهش گفتم ننه بیا  عقب تر این مغازه باز بشه  فحشمون میدن ها  گوش به حرف من نداد  خلاصه ما رفتیم توی استخر  . خیلی خوش گذشت و  اومدیم بیرون  دیدم اوهههههه این همه موتور دور  ماشین  هست بهش گفتم وای دیدی کاسبی مغازه دار و  کساد کردیم الان ما رو ببینه  یه چیزی میگه ... حالا  حساب کنید  انگاری از حموم بیایی  بیرون و بدون آرایش و موهای خیس ما همون مدلی از استخر اومدیم  بیرون  با یه ساک  از جلوی این همه پسر رد شدیم عذر خواهی هم کردیم  و گفتیم  ببخشید  ماشینم رو اینجا گذاشتم ... همه با کمال احترام ادب همش چشاشون توی صورت ما بود  ما   از خجالت نگاشون نمی کردیم و اونها هم  گفتن  نه خواهش میکنیم  خانم ها  مغازه مال شما ست .. منو کیمیا وقتی  توی ماشین نشستیم  کلی خندیدم . بروی خودمون نیاوردیم  که چه کاری کردیم  ... حالا اونها هم مارو مسخره میکردن  لجشون گرفته بود که ماشین رو اونجا پارک کرده بودیم .

 من اومدم خونه الان دلم میخواد فقط نهار بخورم برم تا شب بخوابم   ولی نه اینکار رونمیکنم چون جمعه بنده  حرام میشود  تا جان در بدن دارم از این جمعه استفاده کنم ازخوابیدن  کلا" بدم میاد چون عمرادم حروم میشه  تااونجایی که سعی دارم بیدار میشم واز روز جمعه خودم استفاده میکنم. هفته دیگه هم  مامانم میاد  و با مامان می رم  استخر به کیمیا هم گفتم بیاد   حالا اگراومد  که هیچی اگر نیومد خودمون میریم من کارت شرکت رو دارم و مجانی میرم استخر ...همراهان  بند ه هم مجانی  تشریف میاورن ....

 میدونم غروب جمعه  خیلی دلگیر میشه  یکم از نوشته هام رومیگذارم  غروب مینویسم شاید  دلم  خواست بنویسم الان اومدین خوندین  بعد از ظهر من بیایین شایداضافه کردم

 غروب:

 این غروب های جمعه دیگه ای والله داره .  ساعت یک بعد از ظهر مامان  محمد به من اس ام  اس زد  و گفت که محمد وزنش رو  اندازه گرفته  و  محمد  ۶۰۰/۷   شده . الهی من قربونش برم شیرمامانش رو لوله کشی  کرده به  معدش و داره می شه رضا زاده ..

 من این برنامه  ماهواره برنامه  یاد های خاطر ها " ای ل گ ار  "  و خیلی دوست دارم  چون اهنگهای قدیمی پخش میکنه من  هم خیلی دوست دارم امروز یه اهنگ از  نعمت آغاسی پخش کرد  خیلی با حال بود.... تا حالا خواننده ای ندیدم بیاد  و صداش مثل صدای هایده قوی باشه ولی یه خواندده  هست جدیدا" من اهنگش رو شنیدم  ایمش میراث  هست  صداش قوی هست ...منو یاد صدای هایده می ندازه البته صدای هایده  واقعا یه چی دیگه بود خدا رحمتش  کنه ...

 اهاان یادم  اومدم دیشب خواب دیدم  که با دایی انها سر سفره غذا هستیم  بعدش دایی هی به داداشم میگه یه دهن بخون من هی میگم بابا اون خواننده نیست  اصلا تا حالا نخونده  بلد نیست بهدش من براش ترانه با صدای مرضیه که  همیشه توی واقعیبت هم  اونو خوب  میخونم خوندم نمیدونم تعبیرش چیه ...   محل خواب هم همون خونه خاطره ای بچگی من که خرابش کردن  من همونمدل قدیم  هوابش رو دیدم  همون بخاری زمان جنگ همون سفره گل گلی مامان  نمیدونم  چرا من این خواب رو دیدم

 دوستم  ساعاتی پیش به من زنگ زد و  آنچنان  ناراحت بود که تمام وجودم لرزید ....

خدایا  خدایا  خدایا  ازت میخوام زندگی دوستم رو  بهش آرامش بده خدایا  این زن شوهر رو یه جوری ادم کن  اینقدر پاچه همون نگیرن . خدایا  یکم  فقط یکم  این دوست منو  عقل زندگی بهش بده و حس زندگی کردن بهش بده  . خدایا یه کاری بکن  که زندگیشون شیرین بشه . خدایا یه جئری این دوست منو خفه کن بشین سر زندگیش اینقدر بهانه نگیره ...بخاطر  هر اشتباه کتک کاری کنن. خدیا کتک مال اسب  و خره  چرا ا ین  نمیفهمه  کتک مال ادم نیست  دو تا ادم عاقل  چرا کتک کاری میکنید ازتون خواهش میکنم  ادم باشین

خدایا من  چقدر صدات کنم واقعا حیفه  این زندگی بهم  بخوره خدایا   خواهش میکنم من  تحمل گریه  ندارم  اونم گریه  کسی  که دوستش داری  خدایا ازت خواهش میکنم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:51  توسط وارش .... < افسانه > | 
 سلام .

بعد از صد سال نوری که منو شبنم باهم دوستیم  . و هر وقتی که من میخواستم برم خونه اونها همیشه یه بلای آسمانی بر سرمن نازل میشد .  فکرکنم پارسال بود که می خواستم برم خونشون  اییییی چنان روده درد ی منو گرفته بود  به زخم روده  مبتلا شده بودم و بعدش یکبار دیگه خواستم برم گربه عسطه کرد بعدش یکبار دیگه خواستم برم  یه دوستی داشتم که قربونشش برم اینقدر حسود بود  که همیشه شش صد تا فضول دور و برم میگذاشت  مبدا من در برم از دستش  . القصه بی خیال  من امروز میخوام برم خونه  شبنم اینها ...ها؟ چی  تعجب کردین ؟ بخدا جدی میگم این دفعه  دیگه میرم الانم همه کارهام رو کردم لباسم انتخاب کردم چی بپوشم . البته من همیشه بدلیل نقص فیزیکی و  اضافه وزن  مشکی می پوشم چشم ها رو گول میزنم

 به یکی از دوستان وبلاگیم  قول داده بودم که بریم کوه  البته این  هفته نشد . هفته دیگه هم بابا جون ماما جون میان  تهران   چون من نوبت  دکتر دارم اونها ترسیدن  دنبال من راه افتادن  نه میخوان راه بیفتن  بیان مطب دکتر انگار من بچه  دو ساله هستم ... بعدش  ما قراره بریم یافت آباد مبل بخریم  واسه خونه خودم  البه  چهار شنبه میخوام مرخصی بگیریم  البته اگر  دکتر جان نگفتن  تشریف ببرین بیمارستان جراحی بشین ... مامانم و بابام فکرمیکنن اگر با من مطب دکتر نیان  من  حتما  نمیگم  که واقعیت چه بلایی بر سرم اومده .  من هر  بلایی که سرم نازل شد بهشون  گفتم اونها هم کلی غصه  خوردن  و اشک ریختن شام غریبان  را انداختن   دعاکردن. بهشون میگم بابا و مامان  جان دوستم ملودی  شوهرش  گفت هیچ نیست . هی این گفت هی چی نیست .ولی اینها ول کن نیستن . حالا انشالله که من میرم مبل فروشی میل می خرم نه بیمارستان جراحی کنم... البته میخوام پرده ای خونه خودم رو   هم عوض کنم ولی وقت  نمیشه برم بازارمولوی پارچه  پرده  بخرم  چون اونجا  پارچه رو  که انتخاب میکنی سریع میبری  خیاط میدوزه  بعدش میاری  روی پنجره   خوشکل نصب میکنی  ...

 دیروز از من درخواست شد تا یه سیستم توپ مشتی به  او ن یکی پروژه الصاق کنم که  همه چی اون مدرن باشه منم با کمال میل قبول کردم که پروژه جدید رو  را بندازم . چون  خوشم میاد  دنبال در  سر هستم دیگه  ننه  منم اینطوری هستم  بی کار میشم دیوانه میشم ... حالا این همه کار توی پروژه خودم ریخته  بار یه پروژه دیگه  هم بدوش گرفتم ووولی از پسش برمیام  میدونم ... چنانم پروژه ای  چنان سیستمی براش راه بندازم  که توی شرکت نمونه باشه ....

 دیروز اصلا وقت نشد که من یه نگاه به این وبلاگم بندازم  اینقدر کار داشتم تا خرخره  . نمیدونم  چرا کار همین  طوری برام می ریزه من کار روتین معلوم شده ندارم  چون مدیر هستم باید نظارت کنم ولی نمیدونم  چرا  اینقدر کار میریزه واییییییی این ایمیل ها ادم رو کچل میکنه  موهای سر ادم رو می ریزه .

دیروز  رفتم باشگاه  مربی من به من گفت  واقعا احسن به تو خیلی خوب وزنت  کم شد من اصلا باور نمیکردم که اینقدر زود جواب بدی .. بهش گفتم  خانم  خانما من عمری موهام رو توی این ورزشگاهای ورزش دو میدانی  سفید کردم  الان نگاه کن  که وزنم زیاد شد اون وقت ها من قهرمنا دوی شصت متر داخل سالن بودم ... و  ...  خیلی چی هایی دیگه  ..ننه الان  نگام نکن   ولی من بازم خودم رو  می برم به اون وزن  شش سال پیش ...

 واقعا" چه اعصابی داشتم   یک روز درمیون شش ساعت ورزش حرفه ای  و  دانشگاه   هم  میرفتم . تدریس هم میکردم کلاس اواز  کلاس موسیقی و  هزار تاکار دیگر . واقعا که ازاول من تراکتور دنیا اومده بودم ...

توی مدت من حسابی  یه سریش اعصاب داشتم  که هرچی بهش میگفتم  من نیستم  من اونیکه  تو فکرمیکنی نیستم  دیگه بی خیال من شو  که نمی شد  خلاصه امروز اعلام کرد  که بی خیال من شده  الهی شکر یه بلای خانمان بر انداز سیرش از  سرم رفع شد .الهی شکرت . هرچی میگن بابا من نمیتونم خودم جایی گیرم  اصلا دوست دارم اونجا گیر باشم نمیخوام دیگه دست  از سرم بردار اصلا نمی فهمید .  این خبر خوب فکرکنم واسه ملودی خیلی خوشحال کنند ه باشه ملودی جون  خلاصه از  خر شیطون اوردمش پایین

 خوب من برم دیگه   فردا هم  فکرکنم بایدبا کیمیا  جونم برم استخر ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:42  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

به به می بینم که همه رفتم سافرت  خارج از کشور همه رفتن ماموریت منه بیچاره هنوز اینجا  موندم از اول پروژه همه رفتن  ماموریت من هنوز نرفتم منم باید برم چین .. نمیدونم این ریئس جان اعظم  چرا منو کاندید به ماموریت چین نمیکنه . ریئس جان اعظم . بجنب دیگه   داداش منم میخوام برم . همیشه دوشنبه ها میاد این ساختمان   این دفعه نیومد . هفته دیگه بیاد بهش میگم . آخ داداش من همه رفتن از  چین از مرغ خروس شرکت  رفتن من چرا نرفتم ؟ فقط مونده ابدارچی ماهم بره  من چرا نرفتم ؟

امروز من از های لایت کردن پشیمان شدم  دیگه نمیخوام برم هی لایت کنم ولی میخوام برم موهام رو کوتاه کنم  البته کوتاه که میگم اصلا اینطوری که فکرمیکنید کوتاه از بیخ و بن  نننننننه  بقول همکارم خوردش کن . چشم ابجی خورد خاکه  شیریش میکنم ..

ای  خدا نمیدونم  چر ا بعضی ها تو ی این دنیا نمیدونن آی پی هست . هان  فکرکنم یکم مغزشون رو به کار بندازن فسفر  جیگر مغزشون حروم نمشه  آخه ننه هی با  هزار تا ای دی پی ام میدی من بز نیستم   اونم بز اخوش  هی  مثل گاگول ها نگاش کنم میرم آی پی چک میکنم هزار تا چیه دیگه . حالا افتاد ؟ یا نیفتاد   ها ؟ چی  ؟ منظورم  چیه ؟ همون دوزاری دیگه خودت میدونی.

امروز توی شرکت ما سگ میزنه گربه میرقصه  اینقدر شلوغ پلوغه که حد نداره .

دیروز رفتم باشگاه مربی ورزش من وقتی اندازه  منو گرفت گفت ای ول  دو سانتی متر از قبل از ورزشت  کمتر شدی . گفت دو روز  رژیم تعطیل  عادی بخور بعدش بیا دوباره . با رژیم  گفت اینطوری بدنت عادت نمیکنه به رژیم و واکسینه بشی به  کم  کردن وزن .  منم امروز اینقدر خوردم که داره از چشام  غذا میزنه بیرون

یکی از همکارام اینقدر غذا خورده بود اسم غذا رو  میگی حالش بد میشه توی راهروی شرکت ما بوی ماکارونی میومد بهش زنگ زدم گفتم ماکارونی میخوری بیا پایین یکدفعه گفت بووووووووووووووووووععععععع  نه نمیخورم ..  اون یکی از همکار هام تلفن زد  با هیجان بین بین اینجا یه بویه... تامیخواست به ماکارونی میاد ...  دید تلفن قطع شد تلفن  رو قطع کرد  دیووونه اینقدر خندیدیم .

راستش منم  حالم بد میشه دیگه از بوی غذا اینقدر چپوندیم توی معده

امرو ز یه  اشتاخ ماتاخ  اومده بود شرکت همین  المانیهارو میگم بابا  عه عه انگاری تفاله چایی پرت کردن توی صورتش  نمیدونم چرا  اینقدر ککی  مکی هستن  حالم بد شد به همکارم  گفتم حاضری یه شوهراین طوری داشته  باشی . گفت نه تو حاضری ؟گفتم نه بابا من  آفریقایی رو ترجیح میدم به  مرد کک  میکی المانی و انگلیسی عهههه حالم بد  ولی آی هیز بود چشم  چرونی میکرد ....

 از مرد های بور  طلایی بدممیاد  ... عه عهعهعهعهع ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:55  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام سلام  سلام به همه

 

 اول بگم که  بعضی وقت ها از خدا  چیزی  میخوای سر وقت بهت نمیده عوضش به کسی دیگه میده و  دیگه مال تو نیست . بعد از یه مدتی دیگه نمیخواهیش  هی میاد  دنبالت  میگه منو  نمیخوای ؟  نه نمیخوام  دیگه  بخدا نمیخوام حالا حرفم اینه  .

اسم تو برای من مقدسه ، تا نفس توی سینه پر  پر می زنه ، باورم  کن که  فقط باور تو  ،   میتونه  قفل قفس رو بشکنه  ،منم و یه آسمون بی دریغ  ،منم و یه کوره راه  ناگزیر ،ای ستاره شبای مشرقی

پر پرواز منو ازم نگیرررررررررررررررررررررررررررررررررر

 بقول  نگین  پیلیزززززززززززززززززززز خواهش میکنم کوتاه بیا نگیر  دیگه اه

 

ديروز در مورد اون گندي كه همكاران زده بودن  بهتون بگم كه من شب قبلش با  فكر اينكه فردا بايد برم  و يه بخش رو زير سوال ببرم و به اصطلاح زير آب بزنم  . حسابي  وجدان درد داشتم . زير آب زدم ولي نه تااين حد ميدونستم اگراين موضع به گوش ريئس سبيل قشنگ برسه كنفو يكون ميكنه اون بخش رو  اونم حساسسسسسسسسسسسسس ميدونه امكان نداره من دروغ بگم . خلاصه اينكه منم صبح مثل موش اون كار رو بردم  گذاشتم روي ميز ريئس سبيل قشنگ با منشي ريئس و معاونش هماهنگ كردم  گفتم اگر بخواهين  صداش رو در بيارين من ميرم همتون رو لو ميدم ميگم  چه  اتفاقي افتاده  . معاون پروژه قبول نكرده بود بعدش داشت مينداخت گردن بخش ما  همه تقصير ها  رو و همه چي  رو  بهش گفتم  ببين آقاي فلاني جاي پدرم هستي نميخوام باعث نون  كسي بشم كه اخراج بشه ولي اينو رئيس بفهمه  مساوي اخراج ديگه كاري نكنه توي ذهنش ميمونه  جاي تلافي ميشه . خلاصه اينكه  اونم راضي شد و رئيس  هم بدون اينكه كنجكاوي كنه  امضا كرد . صبح رفتم روي ميز منشي ديدم به به  اين چيه همون مدرك جيگر حادثه  ساز دزدي منم اوردمش پايين و دادم به همكاران كه  بچه ها بجنبيد  سريع دي اچ كنيد بره چين . 

اومدم پايين هنوز يه دقيقه نگذشته بود ديدم معاون پرو‍ژه اومده ميگه تو  چرا اين مدرك رو بدون  برگه چرخش فرستادي يكدفعه اي آمپر چسبوند  هر چي از دهنش اومد بيرون گفت منم  همش خنديدم اون بدتر حرص خورد گفتم تا زماني كه داد بزنيد من هيچ جوابي نميدم  . يكدفعه ساكت شد . گفت بفرماييد من  ساكت . گفتم ايندفعه  هم حرفهاتون رو خوردم  بخاطر اينكه شما  از من بزرگترين   بعدش دارين زور ميگيد مهم نيست بگيد  ولي من  يه چك ليست درست ميكنم  خودتون تاامضاش نكنيد من  هيچ مدركي رو تحويل نميگيرم  . خلاصه اينكه من  اين چك ليست رو درست كردم يكدفعه اي همه غافل گير شدن  يه نسخه هم براي رئيس اعظم فرستادم و ابلاغ كردم به كليه واحده هم فرستادم   . همه تلفن   هي تلفن اين چيه   ؟ گفتم هميني كه هست تا اين چك ليست  نياد  دستم من عمرنات پتاسيم هيچ كاري نميكنم هيچ مدركي به هيچ جا فرستاده نميشه..... خلاصه اينكه من صد بار گفتم  به من چيزي ناحق نفرماييد  اينم مال شما  حالا  حالش رو ببريد .

 خدا اين اهنگ  وبلاگ  گيلاسي  رو من خيلي درست دارم . عاشقشم

ميخواستم موهام رو هايت لايت كنم  ولي منو پشيمان كردن . ميگن نزديك عيده  ( حالا كو تا عيد ) موهات هاي لايتش تا عيد  خراب ميشه  . چي كار كنم  حالا من دلم ميخوام هاي لايت كنم و  فرمي بهش بدم  . ...

ميخوام برم باشگاه  امروز دوشنبه هست ميدونم خيلي شولوغه

ميگن ايسكيموها احساس ندارن ولي من يه جونور ايسكيمو  ميشناسم  كه احساس دارن  جونور با احساسيه اينم عكسش. قابل توجه ايسكيموهاي بي احساس كه به هم يخ مي فروشن.

  اينم

باز هم  امدي  تو بر سرراهم 

آي عشق

 ميكني دوباره  گمراهم

 در د ها جواني روا به سر كردم

  تنها  از ديار خود سفر كردم .

 ديريست    قلب من از عاشقي سير  است

خسته از صداي زنجير است.

 دريا  اولين  عشق مرا بردي  

دنيا دم به دم  مرا تو آزردي 

دريا  سرنوشتم را بياد آور

 دنيا  سرگذشتم را مكن باور 

من غريبي قصه پردازم 

چون غريقي غرق در زارم 

گمشدم در غربت دريا 

بي نشان و  بي هم آوازم 

مي رم  شبها به  ساحل ها تا بيام خلوت دل را 

روي موج خسته دريا مي نويسم  اوج غم ها را.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:27  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

اين چند روزه  كه اينقدر من اول نوشته هام مثل هواشناسي هر وقت اعلام كردم الان بارونه هي غر زدم  ديگه همه ميدونن بارون بياد من  غر ميزنم  عينهو كنيز حاج  باقر غررررررررررررررررررررررر....  

 فيلا" يا همون فعلا" از ماجراي ديروز نميتونم چيزي بگم چون هنوز ريئس سبيل قشنگ نيومده جلسه هست  ميخواستم بگم  كه من دلم براياينها  وسخت  چون اگر برم زير آب بزنم  ممكنه  خيلي بد بشه گناه دارن واسههمين فعلا گذاشتن توي كارهاي ريئس اگر امضا شد  بدون هيچ  پرسشي منم ميفرستم بره و اگر و  اگر پرسيد اين چيه من حالي به احوالاتشون ميدم . همه چي رو نميگم بستگي به رئيس داره.

 آخ جونم آ خ جونم  دوست جونم  داره مياد  هفته ديگه مياد هفته  ديگه اين موقع   ايران هست .

يكي  ديگه از دوستاي من داره مياد  از امريكا  حالا نميگم كيه تا بعدا " ميگم

ما امروز شنيسل مرغ داشتيم توي شركت  كه نهار كوفت كنيم ولي عينهو زهر مار بود  يخ  سفت و پوره هم كه همراهش بود  ترش شده بود من يه تكه خوردم بقيه اش رو ريختم توي   اشغالي..

خلاصه نهار كوفت شد  ننه  اي قربونت برم كجاي ميرزا قاسمي مامان خانم 

يه چي ديگه اينكه من ميخوام برم ارايشگاه خوشكل كنم اساسي . ميخوام موهام رو فرم بدم ولي وقت ندارم هر كي وقت داره  لطفا" به من  قرض بده .

ديروز رفتم ورزش كردم اينقدر شلوغ بود از سر كول هم بالا مي رفتن بابا چه خبر   اينقدر ميايين ورزش ميدان رو  خالي كنيد من  شاهزاده  دارم ميام .  اينقد ر شلوغه همش بايد براي  يه وسيله كه باهاش كار كني نوبت بگيري مثل شير ماست و گوشت كه قبلا صفي بود  يه  سنگ ميگذاشتن ميگفتن اين منم  باشه؟ پشت سرت  هستمااا . ديروز يه خانمي وقتي  من  روي بادي شيپر بودم به من گفت حوله ام رو اينجا گذاشتم   اين منم  و بعد از تو منم . منم گفتم باشه ولي وقتي كارم تمام شد يادم رفت بهش بگم بيا بعدش اومد به من گفت خانم مگه من نگفتم  بعد از شما من هستم و منم  خند ام گرفت گفتم ببشخيد مگه شما حوله  نگذاشتين روي دسته صندلي نگفتين اين منم بعد از تو نوبت من  . من به حوله گفتم بيا   كارم تمام شد . يكدفعه زنه  خنداش  گرفت.. كلي خنديدم  از ش عذر خواهي  كردم يكدفعه خانمه گفت خيلي با حال گفتي  منم خند ه ام  گرفت  ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:29  توسط وارش .... < افسانه > | 

سلام .

امروز از وقتی که از خواب بیدار شدم وقتی بیرون رو نگاه کردم دیدم به به  داره بارون میاد اگر یکی به من شصت من فحش میداد بهتر بود تا من این بارون رو ببینم  و خلاصه اینکه هر جور بود خودم رو راضی کردم که لباس بپو شم و برم شرکت حالا بابای جیگر بنده پا توی یه کفش کردن که من دیگه تهران نمی مونم و باید برم شهر باران چون این هوا به من سازگار نیست البته حق  داشت طفلکی  چون تا صبح نمی تونست بخوابه همش احساس خفگی می کرد و چون کپسول اکسیژن نداشت و خیلی براش سخت بود  که بخوابه  خلاصه اینکه ایشون رفتن و من تنها ماندم...  حالا باید  بخونم

 تنها ماندم ، تنها با دلبر  جا ماندم، چون آهی بر لبها ماندم

 دلبرم کجا بود  .  آی آی بیچاره دلبر  مدیحه گفتی و کردی کبابم .

 خلاصه اینکه من اومدم شرکت تا لحظه ای که من از در شرکت اومدم بیرون عینهو تراکتو داشتم  کار شخم میزدم باورم نمیشه یه تنه ازپس این مردهای شرکت براومدم تازه دو سه تاسوتی هم داده بودن همشون رو فتیله پیچ کردم یکی دو تا هم مونده که دیگه رئیس سبیل قشنگ  رفته بود  جلسه من نتونستم برم  بهش بگم .این ماجرا دیگه  خیلی حساسه یکی ا ز همکارهای بخش دیگه سوتی دادن اساسی  منم ادم سختگیری هستم  اما وقتی یکی سوتی میده هوچی گری نمیکنم میگم اشتباه کرده بی خیال  حبش می کنم ... ولی اگر ببینم کسی داره سر منو کلاه میگذاره چنان بلایی سرش میارم که دیگه  فرار کنه . این همکار  بخش  خرید و کالا واسه یکی از  بسته ای خرید  هواسش نبود ه  که ایتم هاش رو چک کنه و  همون قیمت قبلی رو رد  کرد بخش ما هم  با توجه به  چرخش برگه ای که دست ما بود همه کارهاش رو انجام دادیم فرستادیم چین .

 حالا چند روز پیش یه نسخه از بسته خرید  یا  برگه چرخش امضا شده  و  با نامه فنی   که تاریخ دهم نوامبر داره و برگه چرخش  تاریخ ۱۳ نوامبر داره  که نامه  فنی  تاریخش   همیشه از برگه چرخش باید بیشتر باشه  به من داده میگه ردش کن بره مرکز خرید من وقتی نامه  فنی رو نگاه کردم دیدم کپی  هست و مدرک رو نگاه   کردم دیدم کپی  . همه چی کپی من  که اصلا سرم بره نمیگذارم مدرک کپی بیاد توی اتاق من  همه چی باید اصل بیاد .  یکدفعه وسر گیردار دعوا با معاون پروژه  که داد بیداد که  خانم شما با بخش با این همه نظم  چطور مدرک رو بدون چرخه  گردش فرستادین تامن بیام برای این  توضیح بدم که   چی شده یکدفعه از اون وسر مس ها یکی اهسته گفت   شما اصل این نامه رو دارین  من در حین اینکه داشتم جواب معاون پروژه رو میدام  تندی گفتم بله که  داریم یکدفعه ساکت شد . دوباره من داشتم با یکی دیگه بحث میکردم  که این چرا اینطوریه  آقای فلانی من  اصلا اینو رد  نمیکنم به مرکز خرید چین  از این حرفها..... یکدفعه  دوباره همون آقاهه از  اون وسط گفت مدرک  چی مدرک هم اصلش رو دارین ؟  من  یکدفعه گفتم بله که داریم  حواسم در هم لحظه  ها  به همه افرادی بودن که اونجا بودن  داشتم جواب تک تک رو می دادم اصلا کم نمی اوردم یکدفعه اون آقاه  گفت ندارین اصل مدرک رو . من دوباره گفتم داریم آقا  ....دوباره اومدم با یکی دیگه سر  یه چی دیگه بحث کنم دیدم میگه نه ندارین من مطمئن هستم . اینجا  دیگه  یکدفعه گفتم ببخشید  همه ساکت .  سااااااااااااااااااکت  ......   ببشخد آقای فلانی شما از کجا میدنید ما توی آرشیو  این مدرک رو نداریم ؟ یکدفعه  داشت حرف تو ی حرف میاورد  ..  یکدفعه  صدام رو بردم  گفتم ببینم  آقای محترم  شما از کجا میدنید که این مدرک  تو ی ارشیو ما نیست اینقدر هم مطمئن هستین؟ باز جواب منو نداد همکاراش دیدن  ای داد بیداد این بد جوری سوتی داد پیش من  که خودم یه پا مارپل هستم  . هی اومدن حرف تو ی حرف بیارن من  هی گفتم تو از کجا میدونی تو ی آرشیو ما نیست ... ؟

 خلاصه جونم براتون بگه  که اومد م توی آرشیو دیدم به به  این مدرک نیست  که دیگه  آمپر چسبوندم .  بهشون  تا فردا صبح  مهلت دادم که تکلیف این مدرک  رو روشن  کنند والا  صبح علی الطوع  اومدم شرکت  میرم  روی صندلی اتاق رئیس سبیل  قشنگ می نشینم .   که اینها هم  وقتی  من داشتم می مدم بیرون چنان چپ چپ  منو نگاه میکردن و  اون اقاهه رو که سوتی داده بود و من دوباره برگشتم  . گفتم چیه ؟ فکر میکنید  شوخی میکنم به همتون بگم  فکر نکنید من یه  دخترم  از صد تا مرد سبیل کلفت  هم سبیل کلفت ترم  سر منو یکی رو نمیتونید  کلاه بگذارید اگر اشتباه کرده بودین میومدین میگفتی اشتباه کردیم من براتون ممکن  بود ماست مالیزاسون بکنم وای حالا که سر منو کلاه گذاشتین  یا این مدرک تا فردا معلوم میشه چی بود  و  کی از آرشیو ما  برده و سند سازی  کرد یا اینکه همونی که گفتم  . یکدفعه یکی از اون ته داد  زد خانم مهند س کوتاه بیا شر بپا میشه گفتم بی خیال آقای فلانی  شما  با این  کارتون منو هالو گیر  آوریدن ... اومد  پاچه خواری کنه  گفت ما میدونیم شما خیلی بخش محترمی هستید  حواس تون به همه چی هست ولی این مسئله رو با داد فریاد حل نکنید دود  تو ی چشم ما میره   هی گفت  بعدش گفت  شما کارتون حرف نداره  منم بی  رو در  وایسی کنم گفتم :" بسه آقا گوشم  دراز شد" .   که از اتاق اومدم بیرون .

 حالا فردا من میدونم اینها .

امروز بعد از  کلاس  ورزش  اومد م خونه و تلفن زدم به یکی ازدوستان که خیلی  وقته باهاش با وبلاگ اشنا هستم و ایندفعه دوست مجازی من تبدیل به  حقیقی شد . و خیلی خوشحالم که دوست حقیقی شد . قرار با هم بریم کوه . حالا بعدا میگم  کدوم از این بچه ایی که  تو پیوند های بلاگم هستن   هستش. .

آی بیا دیگه  تو رو خدا  دیگه دارم روز شماری میکنم خسته شدم 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:55  توسط وارش .... < افسانه > | 

سلام .

امروز با بابام  اول رفتیم یه سر بانک  تا بابام طبق معمول  همیشه هر حسابی باز میکنه بعد از مدتی یه سر حساب من میشم ایندفعه هم  باز منو یه سر یا  نفر حق برداشت  حساب بکنه . همه حسابهای بانکی  بابام  یه سرش منم هستم داداش های هیچ کدوم از این موضوع  خبر ندارن  چون بدونن غوغا میشود .

 بعد ازاینکه رفتیم  بانک سوارمترو شدیم  آی بزن  که بریم به  زمان  محمد رضا ش ا ه  و بازار های خرید قدیمی که الان همشون کل فروشی هستن و کلا" خانواده ما  همیشه از مغازهای شیک انتیک خرید نمیکنن می رن از مرکز و  کل فروشی ها خرید می کنند . یا بازار بزرگ تهران  خرید میکنند همیشه یه بیست وسی هزار تومن با بالای شهر اختلاف داره . امروز بابام میخواست واسه داداشم خرید کنه  تلفن زدم به داداشم  گفتم چی میخوای ننه ؟  گفت هرچی هر رنگی تو گرفتی قبوله جون عمه تون به من زنگ نزنید  که باید یه کار رو تحویل بدم تمرکزندارم . گفتم باشه  عزیزم داداش به این خوبی کجا دبدی توی لباس خریدنش هم  نظری نداره فقط زن می گیرن  دیگه  تمامممممممم.

رفتیم  اول باب همایون و بعدش پیاده رفتیم به بازار بزرگ تهران  آی آی چقدر کاپشن و کل فروشی شلوار  هر چی دلت بخواد .

توی راه رفتن به بازار بزرگ بابام مثل لیدر تور ها همه جای این بازار رو برام تشریح کرد   و  همه این  مسیر رو  که این کاخ چی بود اینجا یه ساختمان بود قبلا فلان چی بودالان نیست  داغونش کردن  .

خلاصه این بابای من توی خرید همیشه سر صبح میره اول صبحی هم میخواد کلی تخفیف بگیره چون من عادت تهرانیها رو میدونم  سر صبح کلا تخفیف نمیدن . هر جا که رفتیم  خرید بابام کلی تخفیف از مغازه دار میگرفت  بعدش اون قیمت رونمیداد بازم دو هزار تومن کمتر میداد ( هر چقد رسنشون میره بالاتر خسیس می شن . اینو یواشکی گفتم نشنوه ) خلاصه تا بابام از مغازه می رفت بیرون من به آقای فرشنده بقیه پولش رو میدادم  معمولا دو هزار تومان میشد . مثلا جنس 50 هزار تومانی خریدیم  که بابام هشت هزار تومان تخفیف گرفته بود  بابام گفت  باشه 50 هزار تومان خوبه  بعدش میخواست پول بده 48 تومان میداد و میگفت  خدا برکت بد جنس رو می گرفت و خداحافظ میرفت میگفت راضی باش من وای میستادم  تا بابام بره فروشنده دادش در میومد من دو هزار تومن رو میدادم میگفتم ببخشید پیر مرده بی خیال شو. اونم میگفت خدا برکت بده منم میومدم بیرو  ن خلاصه اینطوری من ده هزار تومان از جیب مبارکم رفت. دیگر هم نتونستم چیزی بگم .

بعد از خرید .

 من تمام بازار رضا رو گشتم نتونستم  یه کاپشن واسه خودم بخرم  و پیدا نشد . نداشتن و دیگه بابام خسته شده بود و نمی تونست بیاد و طفلک میگفت بریم یه جا غذا بخوریم منم چون هی توی شرکت   انواع کباب و غذایهای برون خورده بودم دلم میخواست پیتزا بخورم ولی بابام اصلا طالب پیتزا نیست یکدفعه   یه جرقه زد توی ذهنم  گفتم بابا  بیا بریم دیزی بخوریم دیزی سنگی . دیدم بابام هم موافقه گفتم بابا میدونی من سه ساله دیزی نخوردم. بابام باورش نمی شد ولی واقعامن سه سال دیزی نخوردم . خلاصه رفتیم یه رستوارن سنتی  دیزی رو زدیم به معده .

 امروز من به  مرکز تهران یه تور دیدنی داشتم البته با یه لیدر  خوب . جالبه بابام تمام جاهای بازار بزرگ رو مثل کف دستش می شناسه  حتی خروجی هاش رو میدونه  چند ماه پیش که من  رفتم با داداشم راسته شوار جین فروش ها  دو تایی توی بازار بزرگ  گم شدیم . اینقذه باحال بود دو تا خرس گنده  گم شده بودن توی بازار بعدش مثل  چلمنگ ها  می پرسیدم آقا  خروجی کجاست ؟ اونهاهم هی راه نشونمون میدادن  هی ما گم می شدیم آخرش وقتی رسیدیم به   خروجی یه  "های فایو"  مشتی زدیم  به هم  گفتیم دمت گرم پیدا شد  خیابون . کلی خوشحال بودیم . ولی بابام با این سنش همه رو بلده عین  کف دستش  لبته بابام سنی ندارهها زیاد پیر نیست همش 64 سالشه ولی اخلاقش پیرانه شده .

یه ماجرا براتون تعریف کنم  نمیدونم قبلا گفتم  یا نه بابام  که  جوون بود خیلی خرناسه  می شکید توی خواب یا همون خور خور می  کرد . ولی مامانم اصلا" . الان دقیقا بر عکسه مامانم خوررررررررررررررر خوررررررررر میکنه ولی بابام مثل موش یه جا میخوابه صداش در نمیاد .

 جوون تر که بودیم من امتحان ریاضی داشتم یادم نمیاد  کلاس دوم دبیرستان بودم  یا سوم دبیرستان یادمه که  مدار سینوسی کسینوسی میکشیدم . خور بابام رو روی نمودار سینوسی داشتم رسم میکردم یکدفعه بابام چنان خورناسی کشید  اومدم باشدت همون خورناس مدار رسم  کنم خوردکار  کاغذ  رو پاره کرد  دادش وسطیم بلند خندید  خنده  تقه ای البته و  بابام بیدار شد و ما  فرار کردیم .  کلی ماجرا . 

پدر من کلا ادم خوش  تیپی بود وقتی جوان بود البته  الان دیگه مریضی داغونش کرده  .همیشه شلوار جین می پوشید  و تیپ میزد و بابام فوق العاده جذیه  داشت  و فوق العاده مرد سالار بود   یه داد میزد ما دنبال سوراخ موش  می کشتیم . الان  بقول مامانم دیگه بابات   دختر سالار شده  .  میگه بابات تازمانی که جوان بود  خونه ما مرد سالار بود الان دیگه دختر سالار شده  زورش کم شده سکان رو داده دست دخترش . منه بیچاره جالبه بچه اول هم نیستم . داداشم بچه اوله ولی اون بی خیاله .  دنیا رو اب ببره دادشم یا  توی  ف د ر  اس ی و ن کشتی هست یا  باشگا ه ورزش . 

اصلا به فکر پدرمادرش نیست .بابام اینها وقتی  توی خونهیه مشکل دارن تلفن میزنند به من  کهمثلا ما میخواهیم بریم دکتر فلانی بگو مارو ببره من  تا تلفن میزنم داداش برو فلانی رو ببر دکتر یا مثلا کپسول اکسیژن بابا تمام شد  برو پرش کن و به منمیگه  من نمیدونم اینها فقط شماره تو رو بلد هستن  شمارهمنو نمیدونن . آخه بابام  و مامانم یاداداش های دیگه من میدونن  هر چقدر هم بگم بیا فلان کار رو بکن عمرنا پتاسیم  اون بیاد براشون  یه کار بکنه ولی تا من تلفن میزنم از ترس اینکه  تلفن دوم همراه با  جیغ بنفش باشه میره  سه سوته  ممشکل شون رو حل میکنه تازگی کار بجایی کشید زنش هم  وقتی یه کاری داداشم براش نمیکنه  تهدیدش میکنه میرم به خواهرات میگم  سریع در عرض جیک ثانیه میره بعد به زن داداشم میگه صدا ی اونو در نیار  که من آلرژی دارم بصداش.  البته فقط همین یه داداشم اینطوریه  دو تادیگه خودکارن  هرچی گفتی  انجام میدن .مخصوصا  اون آخری که  دیگه آخر حرف گوش  کردنه .

 خدا پدرمادرهمه رو  حفظ کنه . از دعا شما هم  پدرمادر منو .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:33  توسط وارش .... < افسانه > | 

سلام

 امروز حالم خيلي خوبه عاليه  عالي.

يه عالمه نوشته بودم ولي كامي من هنگ كرد همش پريد ساعت نهار  نوشته بودم سيو نكرد بودم  . ولي الان ميخوام  يكي از خاطرات قبلي رو كه توي وبلاگ قبليم نوشته بودم رو براتون اينجا بنويسم .  اين  مامان پريسا همون خانميكه الان مريضه  اگر يادتون باشه چند وقت پيش گفتم خيلي مريضه اين همون خانمه . بعدش اينكه ما امشب همين غذايي  كه  الان درموردش حرف زدم داريم بابام برام درست كرده .

ديشب دوستم به من ايميل زد  دو هفته ديگه مياد .

 

 

حدود شش  سال داشتم .. گرم خاله بازی با پریسا بودم که صدای ماشین اداره پدرم رو شنیدم .  پدرم از ماموریت اومده بود !!!!دیدیم یه کیسه دستش گرفته   ... توجه ای  به  کیسه نکردم.. ولی یه بوهای بدی شنیدم .. سریع باهاش احوال پرسی کردم.. رفتم با پریسا خاله بازی  ... پدرم چون از ماموریت اومده بود مثل هپلی ها بود ری