تبليغاتX
وارش
سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني
سلام

این چند روزه وقت  نشده بنویسم خیلی کار داشتم  سرم حسابی شلوغ بود البه که اگر سرم شلوغ نباشه احتمالا کچلم امروز اساسی  کار دارم باور کنید خیلی وقته این  صفحه رو  باز کردم که بنویسم ولی همش کار فوری پیش میاد که  نمیتونم بنویسم .

دارم می رم  رش ت و  فردا  نیستم تا یکشنبه میام رفتم واسه محمد جونم یه  جوراب و کفش سر هم خریدم  الهی قربونش برم اینقدر این جوراب و کفش سر هم قشنگه ادم دلش  میخواد  توی دلش جاش بده .. رنگ سبز پسته ایه  آخه قبلا لباسی که براش خریده بود سبز  پسته ای بود  .

بابام میگه اینجا خیلی سرده و داری میایی حسابی لباس بپوش .منم بهش گفتم تو دعا کن باند فرودگاه  باز باشه بیام بقیه رو بی خیال  . دعا کنید فرودگاه باز باشه من برم .

این روزها زیاد حال خوشی ندارم اساسی قاط زدم . اعصاب چای شیرینیه . نمیدونم چرا گاهی وقت ها ادم اینطوری میشه .

همش دلم میخواد بهونه بگیرم .  دیشب از ساعت نه شب رفتم توی رختخواب وقعا" یکی به من یه چی میگفت منفجر میشدم از قاط زدن خوب  شد که کسی به من چیزی نگفت دلیل نداره  یکدفعه  اینطوری شدم .

من برم خیلی کار دارم  انشالله اگر شد ر ش ت بودم  بازم مینویسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 16:23  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

اين چند روزه ما يك شب كه گاز نداشتيم و خونه من  مثل سيبري شده بود و حسابي  تا صبح  هر چي پتو داشتم دورم پيچيده بودم و خوابيدم . بعدش اينكه  روز پنج شنبه رفتم استخر توي جكوزي يك ساعت ونيم   البته بطور متناوب تا يكم از درد كمرم  خوب بشه البته خيلي بهتر شد و اينكه رفتم  خونه عمو اينها نهار و شام  هم موندم و  اومدم  خونه   همين ما بين  كميا زنگ زد  كه الا بللا بايد بيايي خونه ما   منم گفتم  كيميا  جان پدرت خوب مادرخوب من نميتونم تكان بخورم  كمرم داغونه  گفت نه  خلاصه منم  حسابي ساكتش كردم كه بعدا ميام .

ديشب ساعت يازده شب وقتي رفتم توي اينترنت ديدم   واي خدا اسكيمو انلاينه  بعشد فهميدم  كه چه بلايي سرش اومده  كه تا كلي از شب مونده شركت .بنده خدا توي سرما گير  كرد  مجبور شد كه كار شركتشون رو انجام بده .

 پدرم رو از بيمارستان اودرن خونه ولي هنوز با اكسي‍‍ژن  نفس  ميكشه و  دارو ها رو هم استفاده ميكنه و قسمت هايي از ريه اش كه از كار افتاده ديگه بر نميگرده و با حجم كم بايد زندگي كنه و نبايد سرما بخوره

توي اين برف امروز صبح  وقتي از خونه اومدم بيرون واقعا دلم براي اونهايي كه گاز ندارن و بخاريهشون خاموشه مي سوزه چون خيلي سرده .

من دلم از يه چيزي گرفته و نميتونم زياد باز  اينجا عنوان  كنم اونم اين هست  چرا بعضي مردها لياقت  يه دختر خوب رو  ندارن و قتي باهاش ازدواج ميكنند  شخصيتش رو لگد مال ميكنند  چرا زندگي رو به خودشون و زنشون  زهرمار ميكنند. اخه اين زندگي بخدا ارزش اين رو داره كه ادم  شخصيت كسي رو لگد كوب كنه كه بگه من قدرت دارم  من خيلي از ماجرايي كه براي يكي ديگه از دوستام پيش اومده  ناراحتم من دوستم رو خيلي دوست دارم  حيفه اين  دختر كه اينقدر مهربون ولي شوهرش بي لياقته . خدا هيچ دختري رو شوهر د نصيبش نكنه اگرميخواد مرد بد نصيبش كنه الهي كه  هرگز نكنه و اون دختر راحت باشه .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:33  توسط وارش .... < افسانه > | 
 سلام

امروز صبح تا ساعت هشت  صبح خوابيدم .. بعدش از خواب بيدار شدم  اول تلفن زدم شركت كه  بچه ها  ببينم كدمشون اومدن  شركت  .خلاصه ديدم  كه اومدن منم ناچار شدم بيام شركت يه آژانس گرفتم و  اومدم دم در شركت .   الانم  به من خبر دادن كه   كلاسي كه شركت ما رو فرستاده  امروز تعطيله و ما بايد هفته ديگه بريم  سر كلاس . مثل اينكه ما  الان داريم  اضافه كاري ميكنيم  چون شركت تهطيله ولي ما اومديم .  خدا لعنت كنه كسي رو  به من گفت شركت  تعطيل نيست  منظورم نگهبان شركت  هست  بنده خدا  اومد لطف كنه دچار لعنت هاي من شد .  شبنم  از لعنت هاي من مي  ترسه  و از دعا  هاي من هم مي ترسه به من ميگه خوب شد  خوردي زمين   چرا توي چند پست قبلت نوشتي يه برف بياد  كه مردم تهران بميرن ديدي اول خودتي مردي  حقته هر بلايي سرت بياد  . بيا اينم از دوست من   ميخواد سر به تنم نباشه ... رش ت يك متر برف اومده  ديگه كسي  نميتونه با  ماشين جايي بره داداشم پياده ميره پيش بابام توي بيمارستان ميگه  پرستارها يكي بود يكي نبود  ميان بيمارستان .

امروز به هر جا كه تلفن ميزنيم  هيچ كسي گوشي رو بر نميداره  اي بابا  ما مثل اينكه خيلي بچه هاي كار ي هستيم...

الهي قربون اين برادر زاده ام برم  باباش تلفن زده به  باباي من  داره با  بابام صحبت ميكنه  اونم  داره خودش رو ميكشه  مامانش ميگه يه بند جيغ مي كشه   ميگه پوففففففف دهنش رو صدا ميده  ميخواد با پدر بزرگش حرف بزنه  ميشگه بهش  مي گيم كيه بابا جونه ؟ اونم ذوق ميكنه بعدش بابام صداش ميكنه اونم  هي پوف ميكنه  فكر ميكنه داره  حرف ميزنه .الهي قربونت برم  محمد جونم .

امروز ميخوام زود برم ديگه گور باباي  كار نميتونم   بمونم   اينقدر كمرم درد ميكنه ..

پ.ن . الان عکس محمد جونی رو  عموی کوچیکش که میشه داداش کوچیک من  برام فرستاد الهی قربونش برم  بزرگ شده  کلی قربونش رفتم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:44  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

واقعا دیشب  سرد بود  من دیشب ساعت سه شب بیدار شدم و  نگاهی به بیرون پنجره انداختم اینقدر سرد بود که شیشه  اتاقم  از سرما  یخ بسته بود میخواستم  بیرون رو ببینم نشد .واسه همین  کف دستم رو گذاشتم روی شیشه  و یه  کمی یخش اب شد و بعد بیرون رو دیدم  کف زمین  حسابی یخ بسته بود . دیروز من  که رفتم شرکت   این همه راه رو سالم رسیدم  دقیقا جلوی درشرکت مثل پلنگ  صورتی پهن شدم  و خوردم زمین  اینقدر دلم درد  گرفت  بشدت زمین خوردن  تمام وسایلم پخش شد  تصور کنید یکی بخوره زمین دستهاش پاهاش  بره  هوا سیب  و پرتقالی هم  که داره   با خودش می بره از نایلون  بزنه بیرون حسابی خنده دار شده بود و  کارتونی بود اون موقع گرم بودم حالیم نبود میخندیدم  و   دو تا شلوار   پوشیده بودم هر دوتاش خیش شد  اومدم  روپوش زاپاس همکارم رو پوشیدم  شلوار ها رو یکی  یکی  خشک کردم وقتی اومد اولین شلوار که خشک شده بود رو بپوشم دیدم اصلا کمرم خم نمیشه و حسابی درد دارم   و استخوان ا تنهایی ستون فقراتم  بشدت درد میکنه .دیگه همونطوری نشستم  و  تحمل کردم همین بین دیدم از ایکسمو خبری نیست بهش اس ام  اس زدم  گفتم کجایی؟  دیدم بنده خدا  خونه اس و برام  اس  ام اس زد که تو شرکت رفتی من خونه هستم  منم بهش تلفن زدم  گفتم وای نمیدونی خوردم زمین  اینطوری شد  اونطوری شد  کلی فک زدم بعدش خدا حافظی کردم . دیروز با شوهر همکارم و همکارم اومدم اونها منو رسوندن دم در خونه  و رفتن .  حالا دیشب وقتی دولت اعلام کرد  که تعطیل هست به ایسکیمو زنگ زدم  گفتم تو میخوای بری سر کار گفت اره ما که دولتی نیستیم  باید بریم چقدر هم  تاکید داشت . من کلی ناراحت شدم  گفتم وای خدا  شمال تهران  خیلی برفه  و یخبندانه  خدا کنه سر کار نره   صبح بهش اس ام اس زدم کجایی  تو؟ توی  تختت  هستی یا  شرکتی ؟ اونم گفت  خونه هستم . دیگه خیالم راحت شد اینقدر توی این هوا زمین یخ بسته که  شهرداری محل ما  آب جوش  می ریخت روی زمین  تاماشین ها سر نخورن  منم از این موضوع استفاده کردم رفتم دارو خانه  جلوی خونه یکم دارو خریدم و اومدم خونه تااین درد کمرم بهتر بشه بدبختی به  مسکن ها حساسیت دارم  اینقدر یخ بود  خیابان که  مثل سر سره بود  دیدم اب ریختن منم سریع سو استفاده کردم رد شدم .

 صبح با پدرم حرف زدم بازم زیر اکسیژن بود و داشتن بهش  سرم وصل میکردن دوباره . گفت از دیروز بهتره  خالا نمیدونم بخاطر دلخوشی من میگه یا نه . دیگه نمیدونم  دعا  میکنم که خوب بشه به دارو ها جواب  بده .

هنوز نهار نخورم یعنی هیچی درست نکردم  . تا  حالا سه نفر  به من  تلفن زدن که نهاربیا پیش ما ولی من نمی  تونم تکان بخورم الانم  که روی بالش نسشتم اگر برم مهمانی نمی تونم بشینم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:35  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

چند وقت پیش که به دوستم شهرزاد خدا بیامرز قبل از رفتنش پیش خدا  دقیقا سه  دو روز قبل از رفتنش که صحبت کردم  شهرزاد جونم میگفت می ترسم این اکسیژن  رو از روی دماغم بر دارم دیگه  نتونتم نفس بکشم. همش استرس دارم ... منم هی دلداریش میدادم  میگفتم خوب میشه عزیزم.

امروز صبح وقتی به مادرم  تلفن زدم به داداشم وبه اون یکی داداشم  به حتی  اون یکی داداشم هیچ کدوم جوابی به موبایلشون ندادن  فهمیدم که یه اتفاقی افتاده . رش ت  حسابی برف اومده  دیشب بابام تا صبح  زیر اکسیژن بود  دیگه صبح اکسیژنش تمام شده بود که اونها ناچار شدن  تلفن کنند  اورژانس بیاد . درست همون موقعی بود که من  تلفن زده بودم اورژنس اومده بود داشت بابام  رو می برد بیمارستان. دکتر علوی یکی  از بهترین دکترهای  ایران هست که توی رش ت زندگی میکنه ودوست شوهر شهرزاد خدا بیامرز هست داداشم امروز صبح توی بیمارستان دکتر رو دید .دکتر به داداشم گفت دیگه از دستم کاری بر نمیاد  بهترین دارو های دنیا  رو  بهش دادم ولی دیگه ریه اش به این دارو ها جواب نمیده و همینطوری داره چرکی میشه . و حجم ریه اش داره کم میشه . و اون حجم کم هم  چرکیه داداشم  گفت باید چی کار کنیم ؟  گفت هیچی مدارا  تا شاید به این دارو ها جواب بده . یعنی علنا" بابام رو جواب  کرد . داداشم امروز صبح به من تلفن کرد و  گفت  که دکتر علوی اینو  گفت  ما چی کار کنیم  ؟  گفتم صبر کنید من با دکتر صحبت کنم. منم تلفن زدم به شوهر شهرزاد جون  خدا بیامرز بهش موضوع رو گفتم اونم طفلک رفت دکتر رو پیدا کرد و بهش گفت  که جریان چیه دکتر عین همین حرفی که به من  داداشم گفت  به شوهر دوستم هم گفت. وقتی اینو شنیدم انگاری تمام دنیا روی سرم  خراب شد .   چشمام دیگه نمی دید . از صبح کارم شده گریه . تابستون چقدر براش جون کندم  که  جراحی بشه  چقدر زحمت کشیدم که جونش رو بدست بیارم . وقتی داشت قلبش رو عمل میکرد  من فاتحه خودم رو خوندم  اینقدر عذاب کشیدم .امروز که به بابام تلفن زدم  همونطور بریده بریده  حرف میزد و میگفت بدون اکسیژن میترسم  بایداکسیژن باشه  حتما .یکدفعه ای یاد حرف شهرزاد  افتادم  می گفت بدون اکسیژن میترسم

پدر مادر ادم  برای ادم حکم  اهن یا  سنگ ماندگار همیشگی رو ندارن  ولی این سخته که فرزند  اینها شدیم و باید مرگ پدر مادر و  ببینیم . خوش به حال پسر خالم که زود تر از پدر مادرش مرد و راحت شد.  ما چهارتا بچه  هر کدوم یه طوری غصه داریم  مادرم یه طور. من که فقط گریه میکنم . کاری دیگه ای نمیتونم بکنم خیلی سخته بشینی و  پدرت رو نگاه کنی و ببینی که نمیتونه نفس بکشه  من اینجا  توی این برف گیر کردم نمیتونم برم بهش سر بزنم  و برم بیمارستان ملاقاتش  اونها هم  که رش ت هستن توی برف گیر کردن پیاده میرن ملاقاتش بر میکردن  من هر وقتی بهش تلفن میزنم باهاش حرف  میزنم  ولی بریده بریده  حرف میزنه . دعا  میکنم که به این دارو  جواب بده  .  دیگه نمیدونم چی بگم .

امروز صبح  جلوی در شرکت  خوردم زمین و الان استخوان انتهای ستون  فقراتم بشدت  درد میکنه . جلوی در شرکت حسابی سر بود واونهاهم چیزی اونجا پهن نکرده بودن.

تلفن زدم به داداشم دیدم  که اینقدر  داداشم و زنش حالشون گرفته اس اون بچه  همش جیغ میشکه  الهی قربونش برم  اصلا اروم نمیشه  انگار ی می فهمه  پدرمادرش حالشون  خوب نیست و ناراحتن . بهش میگم  محمد  جان  قربونت برم چرا جیغ می زنی بازم جیغ می زنه  بهش میگم محمد جان یه پوف بکن  هوای دهنش رو جمع میکنه  بعد با لب هاش میفرسته بیرون  و بعدش میخنده برام از پشت تلفن پوف کرد  و غش عش خندید   بابام این پوف کردن رو بهش یاد داده  زن داداشم میگه  این میدونه بابات  طبقه پایین  باید باشه همش  در  رو نگاه میکنه  پوف میکنه جیغ میشکه . اون  بچه هم  نگران پدر بزرگ هست . وقتی باهاش بازی نمیکنن ناراحت هستن اون بچه هم عکس العمل نشون میده ..

 نمیدونم  خدا چی بگم  بی قرارم همش تلفن میزنم به مادرم به داداش هام به عمو هام  مثل خل ها شدم . اینجا هم که برف اومده  ای کاش می تونستم برم  ر ش ت. 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:58  توسط وارش .... < افسانه > | 
 خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا من بابام  از تو ميخوام   

خدااااااااااااااااااااااا كمك  خدا التماست ميكنم  كمك 

شهرزاد جونم الان زنگ به محمد تو كه  از دكتر علوي بپرسه بابا رو چرا جواب  كرده  شهرزاد  جونننننننننننن   دارم بدبخت ميشم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:57  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

 امروز صبح بازم  با فحش توف لعنت به  این موبایل که کوکش کردم بودم از  خواب بیدار شدم  . این پردهای خونه من اینقدر کلفت هست که اصلا بیرون نمیشه دید که روز شده یا نه  خلاصه هفت وربع بود  از خواب بیدار شدم  دیشب مثل دیوانه ها تا ساعت و یک ونیم گریه کردم خالا چرا بگم که بابام  اصلا خالش خوب نیست و  مادرم تلفن زد  گفت بابات خیلی مریضه  و زیر اکسیژن هست و    و من نمیتونم بیام نمیدونم چرا مادرم به من نگفت   دو روز من تعطیل بودم ای کاش میرفتم بهش سر میزدم . خلاصه منم زدم زیر گریه تا ساعت یک و نیم شب گریه کردم  بعدش طرف چپ  بدنم  همون عصب سیا تیک   که الان  چند سالی هست درد داره  دیشب اینقدر درد  داشت  و بعدش طرف راست منم  کمرم درد  میکرد  و گردنم هم درد گرفت از شدت ناراحتی  دیگع  حسابی تا صبح    من توی رختخواب  علنا" بندری زدم  و بجای کلمات  هاااا ای والله  واسه بندری همش گفتم وایییی ای خدا  مردم از درد  حالا استامینوفن هم خورده بود خیر سرم  اصلا تاثیر نداشت . خلاصه گفتم یه  اس ام اس بزنم  به این ایسکیمو  یکم با هم بحرفیم شاید من یکم اروم  گرفتم  خوشبختانه  امروز گفتن که اس ام اس شما ساعت  چهار صبح رسید  منم  امروز شاکی بهش  گفتم تو اس ام اس منو گرفتی ؟ اونم گفتم بله ساعت چهار صبح .. حالا منو  بگو  چه فکر های کرده بودم  .... خلاصه اینکه  من   بعداز جان کندن  طولانی  و شمردن یک گوسفند  دو گوسفند .... صد گوسفند  .. من  خوابم برد و  بعدش که با فحش  خوار مادر  به موبایل   که چرا زنگ زدی تو حالا موقع  کوک شدن بود آخه ... تصمیم  گرفتم بخوابم  هر وقتی عشقم کشید بر م سر کار  بعدش به این فکرکردم  که مرخصی ندارم و باید برم مرخصی  چند وقت دیگه برای تاسوعا عاشورا  و  خلاصه به عشق امام حسین لعنت بر شیطان  حرام زاده گفتم و بیدار شدم . 

پارسال که عاشورا تاسوعا  من دوبی بودم  کوفت و زهر مارم شد ولی امسال دیگه  منوبکشن  دار بزنن من باید برم  " ر ش ت "

الان یه  عکس ا ز این  پدر سوخته  قهرمان  جهان المپیک برادر زاده جیگر خودم  دیدم  کلی قربونش رفتم فداش شدم  غش کردم ضعف کردم  و  دعا کردم که زود تر برم ببینمش وای دیگه  طاقت ندارم لپاش رو بگیرم بکشممممممممم تا کش بیاد ...

 پدرم  حالش  خوب نیست ریه اش بشدت ناراحتت دکتر  دیگه بهترین داروی  جهان رو براش تجویز کرده و بهش گفته ازاین بالاتر دیگه نیست  براش دها  کنید که  خوب بشه

 امروز من  یه کاری رو باید انجام میدادم  که  زودبره سایت  پالایشگاه و  تا ساعت سه ونیم من نهار کوفت نکردم  تااونها تمام شد  من با خیال راحت نهار رو بلعیدم  بعد رفتم  باشگاه  کلی هم توی باشگاه زحمت کشیدم    موقع رفتن  با ایسکسمو  خدا حافظی کردم که من دارم باشگاه کاری نداری یکدفعه ای یه  حرفی زد من ترکیدم ازخنده و همش روی تردمیل یاد  حرفش می  افتادم  میخندیدم  ولی کلی هم  روی ترد میل تویدلم  زار زدم بخاطر  درم . انگار تمام زندگیم مریض شد . اعصابم به خد انفجار داغونه نگابه نوتشه مسخر من نکن دلم  یه باقلی قاتقی هست که نگو  نپرس ...

امروز با  شرور  جون حرف زدم اخی  چقدر حال میده با دوستام مجازی ادم  اشنا واقعی میشه  . خیلی خوشحال شدم . این نگین  نمیدونم کجاست   پیدا ش نیست .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:17  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام سلام سلام

 خوب من اومدم  الان  که دارم مینویسم بعد از ظهر جمعه  هست و  حسابی انرژی دارم تا یکی دو  سه ساعت دیگه انرژیم تمام مشه چون  میدونید دیگه همون سناریوی غروب جمعه و دلگیری و ازاین  حرفها ...

 دیگه برف نمیاد  مسخره  گیر اورد ما رو  یادمه اون وقت های که ما شهر باران بودیم ای  چنان برفی می یومد که تا  کمر ما بچه هابرف بود خدایی یادمه  میخواستیم راه بریم مامانم میگفت غرق نشین توی برف دقیقا هفتادسانت برف  می یومد حالا اینو می گی  چند سال پیش  ر ش ت  از چهارمتر برف شروع شد تا به اندازه  هشت متر که سیاهکل برف اومد بود  حسابش رو بکن  هشت متر   من اینقدر دوست دارم یکی از اون برف ها تهران بیاد  اونوقت مردم از گرسنگی می  میرن   جمعیت تهران کمتر میشه وای خدا منو بکشه بد  جنس  شدم ..

ولی ای حال  میده توی این برف شکار گنجشک  ما همیشه  منو داداش جوجو بزرگه چنان  شکار گنجشکی با  ته موش  میکردیم که  حرف نداشت الان نگاه  نکنید من  اینطوری اروم  گرفتم  اوووف یه بلاچه ای بودم که لنگه نداشتم .

این   چند وقته که بند ه  کار داشتم و نمیتونستم  بنویسم  یه عقده ای به تمام معنا شده بودم شبها از عقده نوشتن خوابم نمی برد همش سکسکه میکردم  ... هاهاهاها شوخی کردم بابا سکسکه چیه   مغزم سکسکه می زد .. خدایی بعضی وقت ها گیر  می دم به چیزی  دیگه ول نمیکنم 

دیشب من خواب بودم ساعت  حدود یک ونیم دیدم یه اس ام اس ازایسکیمو اومد  و  خیلی  هم بی ربط هست . یکدفعه  نصفه شبی شدم خانم مارپل و نگاهی به این اس ام اس انداختم و  دنبال این بودم که ببینم این موضوعش ربطی به اس ام اس زدن های ما داره یا نه ... خلاصه نگاهی انداختم دیدم این اس ام اس نصفه هست و یعنی تا یه جای نوشته بعدش پشیمان شده  .  شروع شد فکر خیال باطل که  این کیه  که این ایسکیمو نصفه شبی داره باهاش اس ام اس بازی میکنه . اینکه  گفتم ساعتش رو نگاه کنم شاید مال قبله  که ایرانسل   الان  اینو رسونده به من . حالا این  کیه  که اینطوری اس ام اس بازی  میکنه باهاش  حالا چرا نصفه  خلاصه مغزم شروع کرد به سکسکه  زدن . منم  یه اس ام اس زدم  که این کیه  تو  داری بهش  اس ام اس میزنی اشتباهی به من زدی  هان بکشمت ؟  دیدم نه بابا این  ایرانسل بندری میزنه  اس ام اس نمی رسه بهش طاقت نیاوردم  نصفه شبی شماره اش رو  گرفتم  دیدم اوه اوه   خواب بوده  گفتم این کی بود شما اس ام اس براش فرستادی ؟ طفلک گفت  قبلا یه سوال از من پرسیده بودی من میخواستم جوابت رو بدم بعدش دیگه جواب ندادم رفت اوی درفت منم  الان اومدم پاکش  کنم برای تو  ارسال شد...   من یکم فرک یا همون فکرکردم   گفتم  گیریم هشتاد درصد حرفش درست باشه   اگر بیست در صد اشتباه باشه  چی ؟  یکدفعه منم به مغزم رسید گفتم حتما  راست میگیه چون منم  اکثرا بجای ایسکیمو  اشتباهی اس ام اس رو برای یکی از دوستان همنام اون می فرستم  منم قبول کردم  که راست میگه . با خیال راحت خدا حافظی کردم اومدم خوابیدم  و اس ام اس های من نیم ساعت بعدش بهش رسید . اینقدر خندیدم  که  از خواب بیدار میشه  میگه عه دست بردار نیست  حالا ما یه کار کردیم .

صبح ساعت دو نیم بود از خواب پریدم  اخه اینقدر خوابیده بودم کمرم درد گرفته بود ...

من هنوزنهار نخوردم  یه لوبیا پلو با حال با صفا درست  کردم  که مشتی خرف نداره الان میرم با ماست موسیر می زنم به معده    که از گرسنگی وا نرم ...

درمورد این وارش یکبار نوشته بودم  اسم محلی باران میشه وارش . من از اسمهای وارش و  پرچین و هیمه یعنی  چوب سوخته  خوشم میاد . حالا می خوام اسم وبلاگم رو  عوض کنم بگذارم پرچین  . یعنی دیوار  چوبی .

برم دیگه  حالا شاید بعدا" باز دلم  گرفت  اومدم اینجا یه بادی بهش بزنم تا وا بشه 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:44  توسط وارش .... < افسانه > | 

سلام

ای جونم  ای عشقم  ای قربونش برم .. چیه ترسیدین؟ فکر کردین از دست رفتم ؟ نه بابا  ...  با برادر زاده ام هستم  الهی قربون لپاش برم   که  قلمبه هست و  امروز واسکن زدن بهش و  تب داره  الان زنگ زدم به مامان نی نی محمد و اونم گفت داره   تلویزبون نگاه میکرد  . بعدش مامانش بلندش کرد اورد که با تلفن با من   حرف بزنه  البته حرف که نمی زنه  بیشتر شنوده اس  و در بیشتر مواقع یه جیغ  میزنه  قوقو میکنه تا صدای منو شنید ساکت شد و  گفت هوووو بخخخخ یخخخخخ . منم  قربونش رفتم   کلی ذوق  کردم .

 چه برفی اومده  و  هی هم داره میاد واقعا  اینقدر از صبح و  به این برف نگاه کردم هی  گفتم اخ جونم   برف چه برفی من   خیلی  برف دوست دارم .

امروز به  بچه هایی که با من کار میکنند گفتم زود برید  خونه چون برف دار میاد و ماشین گیرتون نمیاد و  واقعا  هم اینطوری شده  اصلا کسی ادم رو سوار نمیکنه  و من هم اومدم خونه ساعت  پنج بود دیگه یکم خرید کردم امروز هم باشگاه رو کوتاه اومدم بی خیال بابا  می مونیم توی خیابون  شب برفی  بیچاره میشیم

شبنم عزیزم  فدات بشم که تولدت هست .  همیشه خوش بحالت هست داره برف میاد   البت میدونم که امروز  یکم ناراحتی و من قربونت میرم  ناراحت نباش. این طایفه  و جماعت ایسکیمو ها درست بشون نیستن  قربونت برم زندگیت رو ادامه بده  فدای سرت .

 راستش این چند وقته  که سرم شلوغ بوده من وقت نکردم وبلاگ گردی کنم   گفتم  دیگه   که سرم خلوت شده یکم وبلاگ  گردی  کنم انشالله میام وبلاگ همه شما .

راستش  این م ا ه و ا ر ه  وقتی که برف میاد کرکره اش هممیاد پایین  چون  همش پارازیت داره .

یه خبری خوشحال کنند که یه هنسایه دیوانه داشتیم  همسایه بغل دستی  واحد من بود و همیشه ساعت یازده شب که میشد صدای اهنگ و موسیقیش گوش فلک رو کر میکرد  خلاصه صابخونش جوابش کرد  بعد از یه فصل دعوا  تشریف برد و  من راحت شدم  بهدا اروم گرفتم  فرض کن خوابیدی  یکدفعه  یهچیزی بگه بوم بوم بوم بوم و  و ازخوبا بپری یا یکدفعه صدای جیع بشنوی ...

 امروز صبح توی ماشین شنیدم که یه هواپیما  که از شیراز پرواز کرد  نتونست  چرخش رو باز کنه وبا بدنه فرود اومد ومننگران نگین  شدم  بعدش تلفن زدم دیدم نه  خدا روشکر نگین سالم هست و اصلا قراره امشب حرکت کنه

عکس نی نی ملودی رو مامانم انیها دیدن و کلی هم  ذوق کردن الهی قربونش برم دقیقا هم قد  محمد  ما  وقتی دنیا اومده بود هست محمد ما  پنجاه و دو سانت بود . و لی وزنش مثل این نبود  قربونش می رم ها هرکوله  جیگر  ... مامانم کلی براش  اسپند دود کرد گفت بچه مردم رو  چشم نزنیم  بعدش واسه محمد هم  اسپند دود کرد  قربون لپاشون برم . پسر ملودی صورتیه ولی محمد ما دنیااومده بود قرمز بود  اونهایی که صورتی هستن  پوستشون سفید و اونهایی که قرمز هستن پوستشون تیره اس و این محمد ما هم سبزه اس قربونش میرما....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:17  توسط وارش .... < افسانه > | 
 سلام 

این چند روزه  خیلی کار داشتم و خیلی هم خسته بودم  کارهام تمام شد و خستگی من  هم دیروز حسابی در شد .  امروز اینقدر  خسته بودم  تا ساعت هشت صبح  از خواب بیدار شدم وقتی ساعت موبالیم رو نگاه کردم دیدم اینقدر من خسته بودم  که  ساعت موبایل رو  کوک نکرده بودم  که زنگ بزنه منم خوابیدم اینقدر خسته بودم که  مست  خواب بودم که نفهمیدم چی شد .

هفته پیش  که  کلی کار داشتیم . روز جمعه و شنبه هم خونه بودم اول  اینکه جمعه  به ایسکیمو طفلک گیر دادم  و طفلک خدا سر کار بود  روز تعطیلی بازم دست از سر کار برنداشت  و شنبه هم سر کار بود همش کار کار کار و اینکه روز قبل که من  قاطی کرده بودم و  روز شنبه هم نیمه قاطی   خلاصه  آخر شبی یه نصیحت حسابی   شنیدم و  آرومم کرد  منم مثل دختر خوب  بعد از شنیدن سخنان محبت انگیز  و نصیحت سرم رو بردم زیر لحاف  خوابیدم  و فقط گفتم باشه  هر چی تو بگی حتما راست میگی من  خیلی عجولم  حتما ".. و اینکه خلاصه تعطیلی هم گذشت .

  امروز  که رفتم سر کار دیدم به به یه  خانم  محترمی که همکار جدید ما  هست  بعد از مدتها  سر کله اش پیدا شد. بدون اینکه سلام بگه به همه  رفت سر جاش نشست . همکار های دیگه هم یه نگاهی به من کردن  که یعنی این رفتار یعنی چی ؟  منم بی  خیال شدم  توی دلم گفتم حتما دیشب با شوهرش دعواش شده  گیر داده امروز به در دیوار شرکت رفت و  سر جاش نشست . بعدش من بهش گفتم  خانم فلانی چه عجب ما  چند بار برات پیغام فرستادیم  تشریف نیاوردین . هیچی نگفت . فهمیدم امروز ما اینجا برنامه داریم . منم راستش اصلا از این ادم خوشم نمیاد ولی به احترام رئیس اعظم بهش هیچی نمیگم . این  همکار خانم" ز "  اومد به من گفت من با رئیس اعظم  صحبت کردم  ایشون گفتن  که کارتون روی میزه . منم اومدم کارم چیه ؟ گفتم کارتون فعلا به  خانم فلانی کمک کنید و  بعدش اینکه کارتون بخشی از مدارک سازندها است . یکدفعه برگشت گفت من  کار بایگانی نمیکنم . تا حالا این همه ادم با من کار کردن و من باهاشون   کار کرده بودم  هیچ کدومشون ونه  خودم اینقدر جسارت و پر رویی یه کسی که تازه وارد  جمعی نا آشنا شده بود ندیده بودیم  که بچه های اتاق ما  همگی ناراحت شدن  اون خانم همکارم که پانزده سال سابقه کار و  مهندس صنایع است به من گفت خانم  فلانی این حرف یعنی چی یعنی ما  کارمون بی ارزشه . منم  گفتم  شما ناراحت نشو  ما همه   اینجا هستیم باید کار همه رو بلد باشیم اصلا نگران نباشید ایشون منظورشون یه چیز دیگه اس  خلاصه همه بچه ها بهشون بر خورد   منم  قاطی کردم  اما  خودم رو کنترل کردم  و گفتم بچه ها جون کنترل اسناد مدارک   که فقط بایگانی نیست  گزارش هایی که ما به  بقیه بخش ها میدیم یکی از کارهای ما هست  هزارتا کار دیگه داریم . خلاصه همه از دست این خانم ناراحت شدن  یکدفعه با  حالت جبهه  گیر ی برگشت به من گفت خانم فلانی من  اصلا کار بایگانی نمیکنم یادتون باشه من  کارم این نیست .

راستش من بعضی وقت ها که سیم مغزم به هم بچسبه بد جوری اتصالی میکنه  یکدفعه یه نفس عمیق  و  منتظر یه  کلمه  دیگه از   این خانم موندم که بگه اونوقت منم  حالی به احوالاتش بدم   دیدم نه  چیزی نگفت ولی این حرف واین رفتار  تمام بچه های  دو تااتاق که با من کار میکنند رو  برد در حالت افسردگی الهی بمیرم  خیلی بهشون بر خورد . منم آرومشون کردم   گفتم شما کارتون از هزار تا  کار دیگه توی این شرکت با ارزش تره میگین نه یکروز اینجا تعطیل بشه  تمام شرکت از کار میفته . شما جایی حساس کار میکنید  .اصلا اهمیت به حرفاش ندین  کار خودتو رو بکنید منم مجبور شدم به ریئسم  ایمیل بزنم  . موضوع رو براش توضیح بدم چون رئیس جان رفته چین ماموریت.

توی همین ارسال ایمیل بود که دیدم   رفته پشت کامپیوتر قائم شده و داره  با تلفن حرف میزنه  منم خانم مسئول بایگان  رو صدا کردم  گفتم خانم  "ر"  از امروز  خانم "ز" به شما کمک میکنه  دقیقا دوباره همون حرفی رو  که من منتظرش بودم رو   دوبار تکرار کرد منم خیلی مودبانه بهش گفتم ببین عزیزم  مشا رسما " داری به بچه ها توهین میکنی فکرمی کنم شما باید توی این حرفتون تجدید نظر کنید چون اینجا همه   باید همه کار رو بلد باشن  شما جز این گروه هستی  و باید با همه بچه  کار کنی هر کار ی هم باشه باید یاد بگیری فعلا شما  کار بایگانی به خانم "ر" کمک میکنی اگر هم مشکل دارین می تونید به آقای  رئیس جان اعظم  حرف بزنی .اونم گفت من صحبت کردم  و ایشون گفتن کارتون روی میزه  منم گفتم ببشخید ما اینجا همه نوع کار داریم منظورتون اینکه پشت میز بشینید  من راستش از این کارها ندارم  حالا شما صحبت کن با آقای رئیس جان اعظم انشالله مشکل تون حل میشه . دیگه بهش هیچی نگفتم و تا آخر حتی یه برگ مدرک  نه جابجا کرد نه هیچی و بعدش رفت بود بالا پبش خبر چین های من   گفته بود که کار برام  چیزی نیست منظورش کسر شآن  منه . اون بچه ها اینقدر ناراحت شده بودن  که سریع با به تلفن به من خبر دادن .منم هیچی نگفتم  گفتم  انشالله یه کار خوب پیدا میشه .

 توی شرکت قبلی هر کسی از این حرفها از این کارها میکرد در عرض سه ثانیه  اخراجش میکردن  میگفتن توی این شرکت فقط مهندس  چایی نمیاره و تی نمی کشه  و نگهبان نمیشه   بغیر ازا ین سه  کار بقیه کار ها رو میکنه . حالا اینجا بر عکس شده  بچه ای که با من کار میکنن همه به همه میگن چشم  .  و لی این خانم ناراحته  میخواد  حتما بیاد بشینه جای من .من حاضرم جای خودم رو بهش برم  ولی مطمئنم که یه روز نشده  با جیغ موهاش رو میکشه  از شرکت فرار میکنه چون با این روحیه برگ گلی که این  خانم داره  قربونش برم  نمیتونه بااین ادم هاسر کله بزنه .

حالا یه چی دیگه این که یکی از همکارام  چند بار برای کاری رفت  طبقه دوم ولی اون نفری که باید  جواب میداد آخرین بار سرش داد زد منم اینقدر حساسم  که یکی به بچه های بخش مابگه بالای چشمت ابرو  یعنی بلایی سرش میارم  که بیاد معذرت خواهی کنه دیدم همکارم اومد  پایین و  اخم کرده میگه خانم فلانی من دیگه بالا نمیرم  این آقای فلانی به  من میگه  : مگه نمی بینی من کار دارم  سرم شلو غه  منم راستش اومدم پایین . بعدش گفت خانم فلانی   من دیگه دنبال این کار نمیرم . گفتم باشه عزیزم  تو  بشین سر جات من هر جا باشه برات این کار و حل میکنم خلاصه مشکلش حل شد .بهش گفتم شما از فردا ایشون اومدن  اینجا فقط یه من یه خبری بده من عین حرفش رو بهش بر میگردونم تا یادش باشه که دیگه  باهمکاراش اینطوری صحبت نکنه  چون که  تو همیشه کار داری اون میاد و ازت سوال می پرسه تو جوابش رو میدی حالا این دفعه اومد بسپرش به من . من اگراینو ادمش نکردم بعدا  میبینی از سه کیلومتری بهت سلام کنه . اونم خندید و  رفت .

 واقعا بعد از یکسال و خورده ای از داشتن مسئولیت این واحد  اعصاب خورد  کن تازه چیز های می بینم که  بجای شاخ چنار بالای سرم در میاد  . واقعا  نمیدونم  چقدر ادم باید  تحمل داشته باشه میگن هر چقدر  تحملت  بیشتر باشه بیشتر   میتونی اعتماد بنفس داشته باشی .  الحمد الله تمرین  کم کردن عصبانیت واقعا داره جواب میده و من  مدتیه که توی شرکت عصبانی نشدم و مخصوصا توی چند روز قبل خودم رو  کنترل کردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:18  توسط وارش .... < افسانه > | 

سلام .

توی این  چند مدتی که  از خونه تکونی مغزم گذشته  من  خیلی از قوانینی که گذاشته بودم رو رعایت کردم یکی ازاین قوانین عصبانی نشدن  هست البته من به خودم احسن می گم  که تونستم  از پس این کار بر بیام که عصبانی نشم .

یه  خانمی که با من کار می  کنه  و  جز نیرو های   من حساب میشه  از اون روزی که ازدواج کرده  عینهو   کنیز حاج باقر وقتی  میخواد کار کنه غر میزنه  من  چند روزی هست  دارم تحملش میکنم چون تعداد غر زدن  هاش دیگه داره افتضاح زیاد  میشه من هی خودم رو کنترل میکنم که عصبانی نشم  هر چی میخواد بگه بگذار  خالی بشه ولی میبینم  نه اصلا  اصلا این بنده خدا  حالیش نیست داره خودش رو می کشه هی میگه وای اینکار رو نکردم  وای اینطوری وای فلان  کار  مونده  . همش استرس داره روزی که من نبودم رفته بودم  ماموریت بدون اجازه من در خواست نیروی اضافی داده برای  کار ی که باید انجام میشد  و  معاون پروژه به من تلفن زد که تو چرا  فلانی رو با خودت بردی ماموریت و من هم خیلی کنترل کردم که چیزی نگم  گفتم شما نگران  کار  نباش من خودم  از کارفرما وقت میگیرم  و همین کار رو کردم و دو روز ازش وقت گرفتم و کلی بخاطر این کار من درصد پیشرفت گرفتیم . حالا وقتی من  توی راه پالایشگاه بودم  موبایل من  مثل  تلفن ، تلفن خانه زنگ میخورد دیگه داشتم روانی  می شدم . همش این نیروی من تلفن میزد هی غر  میزد که اره مدرک ها زیاد شده  و ما هم سه نفر هستیم  یکدفعه ای اون همکار من رو کرد به من گفت  خانم  فلانی یه روز بخش رو سپردیم به  این خانم ببین داره با اعصابت چی کار میکنه گفتم اره  منو تو  مثل تراکتور  توی شرکت کار میکنیم یه روز نیستیم  شرکت چپه شد . ببین چه نیرو هایی هستیم  قدر ما رو ندارن و  خلاصه اینکه من  موندم که این بحران کاری این چند روزه تمام بشه و تعطیلات هم تموم بشه  یه گرد گیری توی بخش  خودمون راه بندازم چنان داد فریادی بزنم  که دنبال  سوراخ موش    بگرده  امروز هی نصیحتش کردم دیدم نه  اصلاتوی گوشش نمیره یه اشتباه  افتضاحی کرد  که مجبور شدم  تمام  بسته های مدارک رو باز کنم دیدم داره بد وبیراه میگه یکدفعه  اون رگ دیوانگی من اومد  توی مغزم  نبض زد  دیگه میخواستم این گرد گیری رو  زود تر انجام بدم گفتم بی خیال شب عید  حالا  اشتباه کرده من یه جور دیگه تنبیه اش میکنم رفتم  بهش گفتم  شما برو بشین  من خودم چشمم کور  دندم  نرم مدیر این بخش هستم  این کار رو   انجام میدم  شما بفرمایین بشین هر چی اومد  گنده کاری خودش رو  جبران کنه  من بهش گفتم  بفرما بشین . اون یکی همکارام  خانم  ت  هم اومد با من شروع  کرد به یاز کردن بسته ها و  گنده  کاری اون خانم رو جبران کنیم حالا من امروز دیدم اینها  خیلی کار دارن تمام کارهای خودم رو گذاشتم رفتم کمک  ولی اصلانفهیمد  که  100 تامدرک رو با تمامی فیلد هاش از ساعت  چهار بعد ازظهر   تا ساعت شش بعداز ظهر وارد  بانک اطلاعاتی سازنده کردم و اصلا دم بر نیاوردم در صورتی کار این خانم بود اگر میخواست انجام بده می ابیست سه روز طول میداد  چون دستش  خیلی کنده و یواش یواش تایپ میکنه مثلا دقت داره  ولی نفهمید که من چه لطفی در حقش کردم  .

چون من مسئول بخش  هستم  بازم  حس مسئولیت پذیری  من  نگذاشت که من کار ها رو به تاخیر بندازم گفتم بی خیال خودم انجام میدم تازه داشتم میرفتم  باشگاه که ورزش کنم ولی این گند رو که زد این همه که غر زد  . من دو دقیقه ای تمام کارهاش رو انجام دادم و تا ساعت شش  و ربع  تمام شد .  حالا  هی دارم خودم رو  کنترل میکنم  میدونم کارش زیاد بهش گفتم می دونم کارت زیاده  ولی این چند ماه رو  تحمل کن  چون  کار  کم میشه بعدا" خطر ناک این بخش باید یه کاری دستت باشه  تا من تورو نگه دارم و بهش گفتم که خانمی من مسئول این بخشم هر گندی زدین با من  هر فحشی هم باشه من  نوش جان  کردم  باز هم میکنم  تو کار رو انجام بده  زمانی که ازت  خواستن اگر نتونستی انجام بدی بگو خانم فلانی من  نمیرسم کمک  میکنید؟ .من برات نیرو میفرستم .. این همه بهش تا حالا گفتم ولی بازم هی مقل کنیر حاج باقر غر میزنه ..

راستش دلم میخواد  یکم  درد دل  کنم ولی نمیتونم  خیلی چی  هاست که توی دل ادم هست ادم  میخواد منفجر بشه ولی نمیتونه نمیدونم این همکارم اگر بجای من  چی کار می کرد این همه گرفتاری  زندگی این همه گرفتاری کاری بازم میام اینجا مخ شما رومیگذارم توی فرقون هی مینویسم ولی اگر نویسم واقعا متفجر میشم . ...

 نمیدونم بعضی وقتها فکرمیکنم که دارم اشتباه میکنم توی زندگی ولی بازم هی فرصت  میدم  اگر یادتون باشه گفتم  که تعداد  بخشش اشتباهات  دیگران رومیخوام   کم کنم  ولی تا حالا نتونستم این شرط رو  اجرا کنم  نمیدونم چرا من  نمیتونم  اینطوری باشم  که اگر یه نفر  دو باره  و سه بار اشتباه کرد ببخشم بعدش دیگه نه ولی نشد . این قدرت رو ندارم تعدا بخشش داره هی زیاد میشه . هی بخشش هی بخشش اخرش میدونم  سیم مغزم اتصالی کرد اونوقت هست که دیگه  نمیتونم  منفجر میشم .

امروز ساعت شش ونیم بود که رسیدم باشگاه  سریع لباس عوض کردم  و رفتم سر ثرد میل  و  هی را رفتم هی نفس کشیدم هی با خودم  فکرکردم . هی زندگیم رو مرور کردم  دیدم چقدر اشتباه  کردم دیدم جز چند مورد بقیه اشتباه نبود  اونم من مقصر نیودم  هی چشام رو بستم به  زندگیم فکرکردم  هی نگاه کردم  من چرا  اینطوری شدم  ؟ هی فکرکردم  هی فکرکردم  هر چقدر خواستم با خودم  کنار بیام  این دفعه که نبخش  ایندفعه  کوتاه نیا . دیدم نه نمیشه اصلا نمیشه . هی راه رفتم روی ثرد میل هی فکرکردم هی نفس کشیدم و آخرش خسته شدم  چشام رو باز کردم دیدم  که مربی ایروبیک میگه  بچه ها امروز براتو سورپرایز دارم  بچه ها  همه دست سوت  من  از جریان با خبر نبودم   که  منظورش چیه . دیدم به به  یه خانم خوشکله  هیکل ریزه میزه روآورد  اینقدر هم خوشکل بود اینقدر هم  با نمک بود  آهنگ  گذاشت   این خانم  جیگر هم   واسه ما   عربی رقصید  . من خیلی برام  جالب بود  چون خیلی ناز  می رقصید .  خلاصه این رقص منو از حال هوایی بیرون اورد  نمیدونم   چم شده  یه جورایی احساس میکنم ارامش قبل از طوفان  توی وجودم هست نمیدونم چه اتفاقی می خواد بیفته که من اینطوری شدم نه میتونم بگم آرامم    نه میتونم بگم ساکت شدم نه میتونم بگم نا آرامم و درونم  غوغاست یه حالت خاصی  دارم شاید  حالت انتظار دارم . نمیدونم چی شده  امیدوارم هر  اتفاقی می خوادبیقته خیر باشه .

 هنوز مبل هام رونیاوردن  فردا قرار بیارن  . به آقاهه  گفتم من مهمون  خارجکی دارم  مبل ها رو اگر یک روز دیر بیارین  ده هزار تومن ازش پولتون کم می  کنم کلی ترسوندمش . اخه نیگین جان مهمان خارجی منه دیگه  دیروز که باهاش حرف میزدم  گفتم باید بیا یی خونه من ،  اونم گفت باشه میام  حتما .

ملودی  هم نی نی خودش رو دنیا اورد  الهی قربونش برم  اگر با محمد ما کشتی بگیره فکر کنم له  کنه محمد  جون ما رو .

یه چیز دیگه بگم که نی نی محمد  جیگر هنوز پنج  ماهش نشده ولی آی دی  یاهو داره الهی قربونش برم  مامانش براش آی دی درست کرده که از وب کم من ببینمش . قربونش برم  فداش بشم ..

 الان اینجا اینقدر سرده که من دور خودم پتو یچیدم نمیدونم چرا اینقدر سرد شده  شوفاز ما فکرکنم بندی میزنه...

پدرم امروز به من زنگ زد  دیدم  آخرین هست  و نیست و ته حسابش رو بازم ریخت توی حسابم  نمیدونم این بابام از اون روز که قلبش رو  جراحی  کرد همه زندگی رو داره میده به من  چند روز دیگه میخواد خونه رو هم بزنه به نام من  نمیدونم بابام  چی کار  داره میکنه میترسم برام دشمن درست کنه این داداش های من بدونن سر منو  از ته می برن . البته اونها هم  هیچ خبر دار نمیشن. نمی دونم والله خدا بخیر کنه

 

 به آرام عزیزم   

 قربون شکلت  ما دختر ها ادم هستیم این پسر ها ادم نیستن  اونها   فرشته هستن واسه همینم  ما نمیتونیم با اینها کنار بیام  چون اونها  چون ادم نیستن و فرشته هستن همیشه کارهای غیر عادی میکنند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:58  توسط وارش .... < افسانه > | 
 سلام 

 اين چند روز اتفاقات  افتاد كه  اول من داشتم مي ميردم باور نميكنيد  فشارم شد شش و  غذاي شركت رو  كه حرام كرده بودم  ديگه هيچي نداشتم  مجبور شدم گوشتش رو  بخورم ولي چنان  مريض شدم   كه سر از بيمارستان  دراوردم . بعدش اينكه  مجبور شدم يكشنبه رو بيام شركت با اينكه حالم خوب نبود  ساعت دوازده ظهر اومدم سه بعد از ظهر هم رفتم و باز هم مجبور شدم  دوشنبه برم  ماموريت پالايشگاه و  اينكه  ديروز تمام مدت  حالم بد بود و اصلا نميتونستم چيزي بخورم و همش چاي خوردم و  نهار هم نون پنير و موز خوردم .

 الان   همكار ها ي من مريضن  اونهايي كه با من كار ميكنند .يكيشون رو فرستادم خونه  اون يكي  داره فين فين مي كنه  .يكي هم مرخصي مي خواد  نميدونم چي كار كنم. كارم هم زياد شده  زمان اتمام زمان  هست گزراش پيشرفت هم ميخوان بايد اطلاعات بديم بهشون  نميدونم چه گلي بگيرم سرم ...

نگين جون هم اومد ايران امروز باهاش حرف زدم . قراره ببينمش .

من برم خيلي كار دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:5  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

 دیشب ما  ماجرایی داشتیم  که نگو نپرس این کل کل  کردن مامان و بابام   که دیگه اعصاب  همه رو بعضی وقت ها خورد میکنه  ولی بعضی وقت ها هم  با مزه اس . مامان من عادت داره همیشه خاطره قدیمی توی سر زنون  که اره بابا اگراین کار رو نمیکرد اینطوری میشد من هرچی بهش گفتم که فلانی اینکار و انجام نده  انجام داد باباي منم ديگه از اين چيها شنيده بيخيال شده  ديشب دم غروب  ديدم   كه  مامان بابام دارن دوباره  حرفهاي قديمي رو  ياد ميارن  هي كل كل  ميكنند منم ازاين كار خيلي بدم مياد  البته به شوخي با هم شوخي ميكردن ولي وسط همين شوخي موخي ها يكبار يكي به دگيري  چيزي ميگه  او يكي ناراحت ميشه بعدا" خداي نكرده بعضي وقت ها دلخوري پيش مياد . من زنگ زدم به داداشم  گفتم  واي واي اينها كه بازم  دارن كل كل ميكنند بيا بابا و مامانت رو بردار برو . داداشم گفت قربون دستت ميخواي اينها رو بفرستي لااقل يكي از اينها روبفرست من امتحان دارم ديگه  كل كل نكنند . منم گفتم  نه آقا جان يا جفتشون يا  هيچ كدوم . داداشم گفت هيچ كدوم   اينطوري بهتره  منم  ديگه  يكم شوخي  كردم باهاش تلفن رو قطع كردم ..

مامانم داشت به بابام به شوخي مي گفت اي اي زندگي من حيف  تو بودم  بخدا ... بابام هم  گفت نه بابا؟  خودت چي بودي آخه يه دختر  سياه  ني قليون . مامانم گفت اره  تو كه  راست ميگي .( مامانم  سبزه  است البته نسبت به شمالي ها اره سياه به نظر مياد) يكدفعه منم برگشتم گفتم بابا مگه تو مامانم رو نديده بودي؟ يا ديدي هول شده بودي؟  بابام گفت نه باور كن نديده بودم  يكدفعه من اينطوري شدم  . به مامانم گفتم تو چي تو باباي منو نديده بودي؟ مامانم گفت نه والله تا روزي كه ميخواستيم بره حلقه بخريم من نديده بودم بابات رو بازم من اينطوري شدم  گفتم چييييييييييييييي؟ .

گفتم الان شب خوبيه تو تعريف كن  ببينم موضوع   چيه ؟ ماجراي خواستگاري  خودتون رو تعريف كنيد . ببينم چي شد .  مامانم گفت اين  پدرت يه دختر عمه داره  ميشناسي كه زن آقا هوشتنگ  من خندم گرفت گفتم  خوب  همون آبكش رو ميگي ( آخه صورتش آبله رو  هست ) بعدش بابام به شوخي گفت  با دختر عمه من شوخي ميكني  هان . گفتم بي خيال بابا قربون دختر عمه ات  اصلا خوبه ؟ بعد مامانم گفت  اره همون  يه روز اومد خونه  كسي كه  با پدرم آشنا بود  و من پيش اون خياطي ياد ميگرفتم منو ديد  بعدش رفت زرتي به بابات گفت  كه يه دختر حاجي برات پيدا كردم پولدار ...  همين وسط حرف مامانم   يكدفعه بابام پا برهنه پريد  گفت " چه دختر حاجيييييييييي بود  هلوووووووووووو حاجيش منو كشته  ( داخل پرانتز بگم  كه پدر بزرگم هر چي مال و اموال داشت داد به سه تاپسر هاش و هيچي به دختر هاش نداد ) خلاصه مامانم  گفت  ساكت بابا براي تو زيادي هم بودم  حالا هم  اينها به شوخي بود ها

 بعدش مامانم گفت  كه خلاصه من متوجه شدم  يه روز كه اينها همه قرار هاش رو  گذاشتن  خانواده منم  گفتن برو با اين  خانواده و  ما حلقه بخريم منم  نه بابات رو ديده بودم نه هيچي بعد توي زرگري بابات رو ديدم . 

راستش من خيلي برام عجيب بود كه  مامانم چرا  چطور تن به همچين ازدواجي داه بهش گفتم تو  مگه چشم نداشتي  عقل نداشتي چرا به خانواده ات نگفتي كه من بايد اين پسره رو ببينم  . مامانم گفت پدر ما همه  كاره بود ما جرات نداشتيم  حرف بزنيم . حتي از من سوال هم نپرسيدن 

 من  گفتم ببينم اومديم بابام  خوشكل نبود زشت بود اصلا چلاغ بود  يه چشمش چپ بود  يا  لال بود تو چطور اخه به پدرت اعتماد كرده بودي ؟ مامانم مي گه من چي بگم برات ما جرات نداشتيم حرف بزنيم . 

 بعدش بابام گفت دخترم  عزيزم  اين  مادرت رو كسي نميگرفت   ديگه من  گوشم دراز شد يكبار ديدمش از دور  گفتم حالا اينو ميگيرم  بعدش دو سه تا ديگه ميگيرم  حالا  ديدم نه بابا اين يكي براي هفته جدمون بسه . بعدش مامانم به بالش پرت  كرد براي بابام گفت آره جون خودت  از خدات بود   چشمت رو دوخته بودي به پول بابام  قربونش برم  همتون رو  گول زد هيچي به ما نداد . بابام هم گفت اره بخدا  راست ميگي   چقدراين بابات  پول داشت ها  بعدش شروع كردبه تعريف از  مال اموال بابابزرگم .

بعدش اينكه مادرم  بابام رو  وقتي ديده بود معلوم بود توي دلش قند اب شده بود و خوشش اومده بود و ميگفت  كه بابات  خيلي خوش تيپ بود  منم  عاشق تيپش بود . 

من خيلي برام  جالب  بود كه مادرم  چطور راضي شده بود  من  هنوز  هم دارم شاخ درميارم البته  سال  ۴۷ كه مامانم اينها ازدواج كردن   از اين اتفاق ها مي يفتاد.

ديشب كلي سر اين مسئله خواستگاري مامان و بابام  من اتيش سوزندم و  كلي خنديديم .   

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 14:6  توسط وارش .... < افسانه > |