![]() |
![]() |
|
| سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
سلام
ديشب وقتي از باشگاه اومدم رفتم خريد كردم و يه سالاد كلم توپ درست كردم .. در حين سالاد درست كردن به اخبار من گوش ميدادم و موبايلم رو هم چك ميكردم هزار تا كار با هم ديشب با آني حرف ميزدم اناهيتا هم همينطور روزمره داشت برام توضيح ميداد كه چي كار كرده چي كار نكرده منم داشتم با انگشت پام ور مي رفتم و كانال هاي م ا ه و ا ر ه رو عوض ميكردم كه يكدفعه چشمم افتاد يه كانال از ماه و اره كه داشت تبليغ ترد ميل رو نشون ميداد به فكر اين افتاد كه يه تردميل بخرم بعدش گفتم حالا بينم چي ميشه توي همين بين بودم كه آناهيتا داشت حرف ميزد و منم فقط بله بله مي گفتم بعضي وقت ها اظهار نظر يكدفعه به ذهنم رسيد كه چند تا نيت ف ا ل تاروت كه اناهيتا بلد هست برام بكشه كه يكي از نيت هاش امروز درست در اومد ... برام دعا كنيد يه فيش حج عمره برام پيدا بشه مثل اينكه بابام راضي شده برام بخره منم باهاشون برم ... انشالله قسمتم بشه پيدا بشه ... ديشب زياد باد مي وزيد همش اين پلاستيكي كه به دريچه كولر زده بودم صدا ميداد نتونستم بخوابم... ساعت دوازده نيم شب كه يكدفعه موبايل و تلفن خونه دو تايي با هم زنگ زد يعني به واقع پريدم از سر تختم حساب كن توي خواب باشي و بعدش دو تا تلفن ثابت و موبايل با هم زنگ بخوره چه حالي ميشي ..رفتم سمت اول موبايل ديدم شماره نيوفتاده دستم رو دراز كردم گوشي تلفن ثابت رو برداشتم گفتم الو همزمان موبايل هم دستم اشتباهي زدم و اونم يكي پشت خط بود يكدفعه به خودم اومدم ديدم يكي داره چنان از پشت تلفن مي خنده ميگه سكته زدي ؟ اره مردي ؟ خوب شد الهي تو بيفتي من بميرم ....بعدش غش غش ميخنديد .. يكدفعه موبايل رو خاموش كردم افتضاح نويز ميندخت روي تلفن بعدش ديدم بند ه خداست ... بهش گفتم بخدا تو يه فازت كم شده از اون روزي كه ازدواج كردي احتمالا سرت به دري ديواري جايي خورده ده البته هنوز يادت نرفته كه شب بعد از ساعت دوازده شب زنگ بزني خونه دوستات اخه بچه جان اين طرز مردم ازاريه لااقل يه نوع ديگه مردم ازاري كن تو بخدا درست نميشي .. بعدش حرفام كه تموم شد ...گفت ميخواي قطع كنم نارحتي برم گردم رو قطع كنم يا اصلا ناراحتي برات برقصم ... اوهههههههههههه چيه يه بند حرف ميزني مثلا از خواب بيدار شدي يا از مجلس سخنراني اومدي يه ذره بگذار من حرف بزنم گفتم اخه بچه جان استاد اعظم آخه چي بهت بگم عقلت كجاست چرا نصفه شبي به دو گوشي همزمان تلفن ميزني مگه آزار داري يه كاره برگشت گفت اره آزار دارم امري بود ؟ گفتم بخدا تو هميشه اينطوري بودي درست نشدي برگشت گفت دقيقا مثل تو .... خلاصه كلي كل كل كرد بهدش گفت كه حوصله ام سر رفته بابا از صبح ميري سر كار شب ميايي خونه كسي خونه نيست ديوانه شدم خونه مامانم اينها هم كه اصلا منو بكش نميرم حوصله ندارم ... چي كار كنم گفتم همين الان مثل ادم درست حسابي ميري توي رختخوابت ميخوايبي چون من بايد برم فردا سر كار .... ديشب به اين بنده خدا گفتم ببين من بزور خوابيدم بخدا باشگاه رفتم اينقدر خسته بودم حموم نرفتم يكدفعه گفت عه عه به ديگران داري بي توجهي ميكني ؟ گفتم چه ربطي داره گفت من رفته بودم جشنواره فجر يه فيلمي بود به عنوان هميشه دست يك زن در كار است یا همیشه پای یک زن در میان است از اين چي ها بود كه پسره به پدرش زنگ زد بود گفت بابا اين دختره رو چي كار كنم اذيتم ميكنه بعدش پدره گفت ببين بي توجهي كن به زنت فقط بي توجهي بعدشپ سره گفت بابا خوب اين كار رو كردم الان من چهار روز هست حموم نرفتم بو گندم حالم رو بهم زده ..يكدفعه پدرش بر ميگرده ميگه اخه احمق تو كه داري به خودت بي توجهي ميكني نه به اون ... ببين همش بگو بي توجهي بي توجهي بي توجهي ..اين درست ميشه .... بعداز اينكه اينو برام بنده خدا تعريف كرد من كلي خنديدم گفتم چه با حال اين فيلم در بياد من بايد برم حتما خيلي با حاله بعدش امروز صبح دقيقا همون صحنه رو كه كارگردانش رو اورده بودن توي مردم ايران سلام داشت نشون ميداد من تركيدم از خنده خيلي با حال بود .. امروز سوار يه تاكسي شدم راننده اش افسايد بود اينقدر غر ميزد فحش مياد به مردم من ديگه ديدم اين ازاريه توي ماشين خوابم برد نزديك شركت از خواب بيدار شدم واقعا بعضي ها سر صبح هم رحم به خودشون نميكنند ...يكم اول صبح رو خالي نميگذارن كه گناه نكنن ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:20 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام يه اتفاق جالبي افتاده امروز من امروز موقع نهار رفته بودم سر مايكرويو كه غذا گرم كنم ديدم يكي اومده پشت در واحد ماه توي اداره ميگه برو به خانم فلاني (منظورش من بودم) اينقدر ما رو hold خودت نكن ..بعدش به طرز مواضع دعوا گفت خلاصه اينكه همكارام تامن اومدم تو ي اتاق سريع گفتم خاااااااااااااااااااااااااانم فلاني يكي اومده بود اينجا داشت شاخ شونه ميكشيد خوب شد غيب شدين والا معلوم نبود چي بشه حالا همه ميخندين ميدونستن كه من حالش رو ميگيرم و جرات نداره داد فرياد كنه بعدش گفتم بي خيال بچه ها بريد نهار تون رو بخوريد . سر نهار من در اتاق رو قفل كردم و يكي ديگه از بچه هاي ما هميشه ميره صبحانه ميخوره يك ساعت ميره توي اتاق بغلي كه بچه هاي ما اونجا هستن ديگه نمياد سر كارش خيلي وقت ميخواستم بهش تذكر بدم هي بيخيال ميشدم ... امروز توي دلم گفتم چون ميخوام بهت نمره الف بدم بايد يه دور حالت رو بگيرم تا نمره الف همينطوري راحت مال تو نباشه منتظر بهانه بودم سر نهارخوردن ما اون تند تند رفت نهارخورد اومد تق تق در زد كه باز كنيد من رفتم در باز كردم گفتم به به خانم فلاني حالت خوبه صبحانه رو يك ساعته ميخوري نهار ت رو هم يك ساعته بخور ديگه ... خلاصه اومدم سر جام نشستم برگشت گفت ببخشيد مزاحم نمیشم باز رفت بيرون .... اون يكي همكارم يكدفعه خودش رو جمع كرد فهميد كه من الان موقع گير دادنم هست هيچ عكس المعلي نشون نداد .. بعدش رفت سر نهارش اونم رفت از اتاق بيرون .. بعد از نهار اومدم نمره هاشون رو نوشتم و دادم بالا منشي پروژه ما وقتي نمرهاشون رو ديد يه شاخي بالاي سرش در اومد گفت واقعا خانم فلاني چقدر نمرها عاليه گفتم بچه ما همه خوبن .. خلاصه اينكه اومدم پايين . امروز دوستم بنده چند بار از صبح بيكاريش گرفته هي از دانشگاه هي از سر كارش تلفن ميزنه ميگه بميرم يا زنده باشم . حالا من ديگه مگه ميتونستم خنده ام رو كنترل كنم آخرش خنديدم و دهنم از درد زياد باز نميشد ديگه فحشش دادم .. بعدش ديگه ديد واقعا داره مسخره بازيش برام درد سر ميشه گفت من استب ميكنم حالا تو بگو . گفتم تو رو خدا من حالم خوب نيست ساعت يازده زنگ بزن من شايد بهتر شدم ...خلاصه قرصي چيزي خوردم خلاصه دوباره تلفن زد بهش گفتم ببين ميشه يكبار ديگه مرثيه بخوني صدات خيلي با حاله گفت اي ول خواننده ميشدم بهتر بود تا الان نه ؟ گفتم اره بخدا منم يكي از فن هاي تو ميشدم گفت اره خوب باد بزن گرمم نشه گفتم ديوانه منظورم از فن يعني طرفدار گفت اهان خوب اشكال نداره من طرفدار زياد دارم تو هم روش منم ديدم ديگه داره زيادي براي خودش نوشابه پر گاز باز ميكنه يه زرشككككك مشتي گفتم بعدش شروع كرد به مرثيه خوندن من كلي خنديدم از خاطرات مسخره بازش برام تعريف كرد رفته بود يه كشور و بعدش توي اتوبوس شروع كرده بود به مرثيه خوندن مردم نگاش ميكردن ..من ديگه تركيدم ازخنده حالا چي خونده باشه خوبه عمو جونم عمو زنجير باف زنجير منو بافتي ... خلاصه ديشب كلي از دست اين بنده خدا مهربون خنديدم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:26 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
ديروز بعد ازاينكه از سر كار تعطيل شدم با اناهيتا رفتم خونه دوستم و حسابي اونجا بهمون خوش گذشت و تا ساعت هشت اونجا بودمي دوستم كلي براي ما ف ا ل گرفت اينقدر با نمك بود چيزهاي خارق العاد گفت ما هم خنديدم بهش حالا اگر اتفاق افتاد من بايد تعجب كنم بازم اينده نگري عجيب غريب روحيه منو بالا برد حالا اينه ديگه پاداش بدن حالا جالبه كه نمره من رو رئيس بالا دست من ميده البته نه ريئس جان اعظم بله كه رئيس سبيل قشنگه كه مدير پروژه هست و دارم باهاش كار ميكنم خدا مي دونه چه نمره اي به من تعلق بگيره خدا رو شكر ... ديشب من كه خواب بودم نمي دونم چه خواب مرگي بود به من رو كرده بود تلفن خونه و موبايلم كلي زنگ خورده بود و در عين ناباوري اصلا صداي زنگش رو نشنديم و اينكه وقتي صبح بيدا شدم ديدم تلفن خونه كه چند تا شماره افتاده من نفهميدم اصلا كي هست و لي بقيه شما ها رو فهميدم كه مامانم و دختر دايي بود و يه شماره Private هم افتاده بود كه من ميدونم اون بنده خدا هست هميشه شماره هاش اون مدلي مي يفته ... خلاصه اينكه من ديشب احتمالا مرده بودم امروز كه اومدم شركت همكارم ني ني خودش رو اورده بود الهي قربونش برم اين ني ني فقط ده روز از محمد ما كوچيكتر هست .. ديشب كه زنگ زده بودم به مامانم ميگفت محمد جوني براش عموهاش دست ميزنن شعر مي خون سر سري ....سر سري... پسر سري... ..محمد خري بايد برم كلاس برم نهار كوفت كنم بايد يك نيم برم كلاس ... خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:38 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام روز جمعه وقتي چشام رو باز كردم ديدم ساعت ده صبح و اينقدر بدم مياد كه روز تعطيل دير از خواب بيدار بشم خلاصه هنوز از رختخوابم بلند نشده بودم كه تلفنم زنگ زد وقتي نگاه كردم ديدم شماره call افتاده خلاصه تلفنم رو جواب دادم ديدم دوستم بنده خدا هستش وقتي گفتم بله يكدفعه اي گفت بله و كوفت بله زرنبود بله و لعنت بر مردم آزار منم گفتم بشمار بهش گفتم تو ساعت ده صبح روز جمعه زنگ زدي كه چي ؟ تو ديشب تا ساعت دوازده شب داشتي روضه ميخوندي صبر كن صبح بشه ساعت دوازده بشه بعدش بيا نتيجه رو بررسي كن شماهمينطوري درس مي دي توي دانشگاه صبح درس ميدي شب امتحان ميگيري؟ گفت نه خوب بستگي داره چقدر درس مهم باشه بعضي وقت ها مي بيني مربوط به جراحي مغز اعصاب ميشه مجبوري زود امتحان بگيري تا فراموش نكردن حرفات رو .. گفتم نه مطمئن باش قسم خوردم به جون كسي كه گفت بگو مرگ منو قسم بخور منم قسم خوردم مطمئن باش يادم نميره . خلاصه گفت آفرين دختر خوب ميدونستم كه هميشه دختر حرف گوش كني هستي شب بهت زنگ ميزنم ببينم چي كار كردي .. خلاصه اينكه شب زنگ زده ساعت يك و نيم شب ... صداي موبايلم خيلي زياده و بعدش كلي زنگ زد تا جواب دادم .. بدون اينكه سلام بگه گفت بميرم يا زنده بمونم ... گفتم زنده باش گفت مطمئن ؟ گفتم مطمئن بعدش گفت تلفن كه نزدي ..گفتم نه بعدش گفت اس ام اس چي ؟ گفتم اونم نه .. بعدش گفت خوب من رفتم بخوابم ميخواستم ببينم جون منو قسم خوردي چقدر برام احترام قائلي گفتم خيالت راحت من قسمم قسمه هويج نيست دوستم خيالت راحت باشه برو آسوده بخواب كه آبجيت عمرا جون كسي رو قسم بخوره بعدش بزنه زيرش . مطمئن باش... بنده خدا دوستم خودش هزار تا در گيري داره توي زندگيش تا مي بينه من ناراحتم سريع زنگ ميزنه بال بال ميزنه كه منو از ناراحتي در بياره ..الهي قربونت برم كه اينقدر مهربون هستي خدا تو رو حفظ كنه واسه ما هيچ وقت محبت هاي تو رو فراموش نميكنم ميدونم اين بلاگ منو ميخوني ... ديروز تا ساعت چهار بعد از ظهر من خونه تميز كردم و داشتم كلفتي ميكردم امروز صبح اومدم شركت اول صبح يكي از خانوم هاي كه بهتون گفتم ميگفت هيچ كاري نميكنم در شان من اين كار نيست اون اومد و گفت من دارمميرم استعفا دادم حقوقم كمه منم گفتم بسلامت انشالله كه موفق باشيد خلاصه اين نفر ششم بخش ما نميدونم چه نحسي بهش وارد شده كه هر كسي مياد بعد از يه ماه ميره |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:8 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
امروز مثل همه روز های دیگه من زندگی عادی خودم رو با بیدار شدن از خوابی که دیشب تا حد مرگ خوابید بودم چون ورزش کرده بودم و خسته بودم و خواب مادر بزرگم رو دیدم که مرده ولی داشتن نماز میخوندن براش زنده شد . و خانه پدر بزرگم شلوغ پلوع بود البته مادر بزرگم خیلی وقت فوت کرد . ازخواب بیدار شدم توی رخت خواب بودم که تلفن زدم به تنها موجود زمینی که منو عاشقانه دوست داره و من نوکرش هستم تا وقتی زنده هستم به مادرم زنگ زدم باهاش حرف زدم بهش گفتم چه خبره مامان بازم من دیشب خواب دیدم . مامانم گفت انشالله خیره.. یکدفعه داداش وسطی من گفت آی داد بیدا بازم که این خواب دید.. اره مامان خواب دید چی خواب دید ؟ خانواده من دیگه به خوابهای من اعتقاد دارن بی خود خواب نمی بینم همینطور که گفتم من اصلا ادم پر خوابی نیستم و اغلب خواب میبینم درست دقیقا تعبیر میشه . داداشم کلی ترسید منم خندم گرفت گفتم بیخیال عمو منظورم با تو نبود مادربزگم اینطوری شده تو دیگه منو خل نکن عه .. خلاصه خدا حافظی کردم . یکم روی تخت دراز کشیدم دفتر شعرم رو برداشتم نوشتم .. امروز روز عشق است و من عاشقانه ترین لبخند ها بر روی لبانم خشکیده .. امروز با طلوع خورشید و آغاز روزی برگی به برگهای تنهایی این دفتر شعرم با نوشته های مشوشم افزوده شد .. من کیستم ؟ . کجای این دنیای ایستاده ام؟ بر روی آب یا بر روی سنگ ؟ لبخندهای عاشقانه را زیر تکه های شکسته قلبم پنهان میکنم و زیر فشار قلم بروی دفترم که او هم ازدست فشار دست های بغضش ترکیده و میگوید تا کی گلبرگ من تا کی ؟ اعتماد دردی شده برای پلگهای اشک بارت و تو بازم هم شکستی و ریزهای شکسته قلبت را من جمع میکنم و با نوشتن عاشقانهای پاییزی ات بند میزنم برای فردای دیگر... بلند شو که امروز هم تکراری نیست و تو روزی خواهی ساخت از نوع با محتوای پاییزی ... این یه قسمتی از نوشته من بود که تونستم بنویسم اینجا زیاده چند صفحه ای میشد که دیگه ننوشتم .. دیشب دوستم بنده خدا تلفن زد و گفت که فقط میخوام بهت بگم مواظب خودت باش . و همین و بعدش خندید و گفت مواظب وبودن گریه کردنه و اشک ریخته می دونی که اینهاست یادت نره .. منم بهش گفتم مسخره می کنی ؟ گفت اره چون تو نمی تونی یاد بگیری مواظب خودت باشی ...داشتم صبح به حرفهای بنده خدا فکر میکردم که باشه امروز باید مواظب خودم باشم چشم دوستم حتما . صبح رفتم تلفن خونه رو وصلش کردم و توی راه داشتم میومدم خونه واسه محمد جونی برادر زاده عزیزم قربونش برم هوارتا یه بلوز شلوار هدیه والنتاین خریدم .. بهش زنگ زدم کلی برام قن قن ویغ ویغ کرد منم قربونش رفتم براش غش ضعف رفتم رفیق شفیق تنهایی ها من آنی صبح زنگ زد و گفت که بعد از ظهر بیا بریم امام زاده صالح اگر جایی قرار نداری؟ گفتم من کسی ندارم که باهاش قرار بگذارم یعنی دارم ولی ندارم... اینطوری بهتره... خلاصه ماهم ساعت سه و نیم راه افتادیم به طرف امام زاده صالح و خرما خریدم برای مادربزرگم خیرات دادم . زیارت کردم کلی هم درد دل .. چند روزه که به دلم افتاده برم امام رضا ولی اگر بلیط گیرم بیاد یکروزه برم بر گردم .نمیدونم شاید قسمت شد رفتم ... با آنی رفتیم یه شمع فروشی و اونجا واسه خودم کادو خریدم و به خودم کادو دادم خودم رو بوسیدم و گفتم دختر خوبی هستی اینم کادوی تو سال دیگه انشالله یه کادوی بهتر ...جا شمعی گرفتم کریستال سه تا بزرگ متوسط کوچک کنار هم با شمع پایه بلند آلبالویی متالیک.. نشد که واسه خودم یه عطر انتخاب کنم چون حس نداشتم ... خلاصه اومدم خونه الان هم دارم می نوبسم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:37 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام خلاصه اینه تصمیم گرفتم یه مدتی نباشم ولی نمیدونم از کی خلاصه هر کسی یه روز خسته میشه باید بره خستگی در کنه شاید یه هفته شاید یک ماه شاید دو ماه شاید یکسال شایدم خستگیم زود رفع شد اومدم هر وقتی تصمیم گرفتم برم میام مینویسم که چند وقتی میرم وبرمیگرد م
زندگی فرصت خود ساختن است ساختن چیست ؟ بند زدن بر شیشه دل؟ بی خیال شدن از جفای زمانه ؟ اشک ریختن بر دل شکسته ؟ یا سنگ شدن بر مزار مرده ای رفته؟ من دراین شعله داغ زندگی سوختم از نور تحمل .. سیلی خوردم از بال پروانه ای که رفت و لگد مال شد احساسم از احساسی که نبود سخت شد بر من...تنگ تر شد روزنه امید ... آسمان قهرکرد از وز وز بال مگس از بلندای کوه پرتاب شدم به صخره بی محبتی اویزان شدم رد پای سوسک بر پله زندگی ام خط انداخت صدای کلاغ بد آوازی بر ریتم زندگیم نواخت من تمام شدم از آغاز سایه ای بر گسل خاطرات زمین هدیه ای از اسمان به هم ریخته ذهن ادمی بودم من تما م شدم از مثلت غریب زندگی روحم آواره شد بر پشت قاصدک بی خیال گم شدم در سلام و جواب روحی بی احساس شکست خنده آینه در نگاه بغض من سری تکان داد از گذشته غبار آلود مشترک آهی بر آورد لعنتی نازل کرد بر قلب فرشته خیال من رها هستم از نگاه اینه ای شکسته و تمام شدم از خستگی مفرط روزگار من می روم که نگاه قاصدک را با مژگان عشق بیابم . داغ دل من ناله امروز شد تو بخوان حديث رفتن من چه آسان است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:6 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
توی این مدت که همکارم نبود و به عنوان حافظ منافع بخش خودم و به عنوان مسئول فحش خور میبایستی جبران نبود همکارم رو میکردم و بایستی کارهاش رو انجام میدادم . که اصلا وقت نمیشد که بیام بلاگ بروز کنم البته خونه وقت داشتم که این کار رو بکنم ولی تلفن خونه ما یکطرفه هست نمیتونستم به اینترنت وصل بشم . خیلی دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم دلم برای نوشتن تنگ شده . خیلی وقت که تخلیه روحی نشدم نوشتن وبلاگ منو آروم میکنه ... چي بنويسم سوژه ندارم ... الان دوست داداشم به من تلفن زده بهش ميگم خوب خانواده خوبن ؟ ميگه الحمد اللله خوبن گفتم خوب براي خانومتون چي خريدن جناب دكتر ؟ ميگه بيخيال!!!!!!! منو ميشناسن همه!!!! من برم الان بگم ميخوام براي روز والنتاين براي همسرم خريد كنم ميگن اين والنتاين رو قبول داره برام دمك دستك سر و صدا را ه ميندازن بيخيال شو بعدش گفت مامانم خوابت رو ديده كه رفتي مكه گفت بهت زنگ بزنم ببينم انشالله كه ميري مكه يا رفتي ما خبر نداريم ... گفتم نه بابا انشالله كه خدا دهنت بشنوه من فعلا " همينجا هستم جايي نرفتم . گفتم ببين ميخواي من واسه خانمت چيزي بخرم بعد پولش رو بدي اشكال نداره خانومت رو كه كسي نميشناسه اونم برات ميخره حالا قراره من برم براش عطربخرم گفتم يكي واسه خودم هم بخرم خودم به خودم كادوي والنتاين بدم از پول شركت خودم من خيلي قهوه دوست دارم يه بسته قهوه خريدم اينقدر خوشمزه بود كه دلم ميخواست همش روبخورم ولي ترسيدم بازم حساسيت بدم باهاش چند سال پيش قهوه زياد خوردم حساسيت داده بودم گوش هام كر شده بود واي الان يه چيزي شنيدم اينقدر خوشحال شدم اينقدر خوشحال شدم اينقدر خوشحال شدم يكي ازهمكارام كه بخش آي تي هستن با همكارش عقد كردن يعني وقتي شنيدم كلي خوشحال شدم اينقدر من اين دو تا رو اذيت كرده بودم اينقدر من با اين همكارم آي تي خودم شوخي ميكردم كه حد و اندازه نداشت انشالله كه خوشبخت بشن...ما به اين دو تا توي بخش خودمون مي گفتيم كلاغ عاشق خيلي وقت بود فهميده بوديم اينها با هم جيك جيك ميكنند ولي خوب بي صدا جيك جيك ميكنند
ببخشيد كه من نتونستم اين چند هفته بيام بهتون سر بزنم . ولي ميام سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:10 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
سه شنبه هيچ كدوم از مهمون هام نيومدن نه داداشم نه مامانم نه هيچ كس ديگه داداش هام اينقدر تنبل بازي در اوردن دير از باشگاه رفتن خونه تا لباس عوض كنند اماده بشن بيان تهران كه ساعت شد ۱۱ شب بعدش تلفن زدن گفتن اگر بياييم خونه تو نميرسيم كه ساعت هشت صبح هتل باشيم توي قم باشيم واسه همين داريم ميريم بعدش داداش بزرگم گفت كه هوا سرد بود محمد رو با خودم نياوردم .بعدش مامانم هم كه چون عروسش رو داداشم نياورده بود اونم تهران رو تحريم كرد كه مبادا عروسش ناراحت بشه كه چرا مادر شوهرم رفت منو نبرد . منم كه گفتم هر چي داد بزنم غر بزنم فايد نداره ديگه بي خيال شدم . رفتم پنج شنبه اي دكتر و جواب آزمايش رو نشان دادم گفت بايد سريع رژيم بگيري بازم و بايد رژيم رو سخت تر كني . مجبورم بخاطر سلامتي حتما رژيم رو سخت كنم... انگاري از بچه گي ورزش كردن بيچارمون كرده بجاي اينكه سالمون كنه . ديشب داداشم اينها ديگه از ترس اينكه من از داد بي داد بيچارشون نكنم اومدن و اينكه داداش بزرگم ساعت چهار صبح رفته بود گاز بزنه به ماشينش تازه ساعت چهار اومد اون دو تاهم كه اينقدر از اوسكول بازي داور ها برام تعريف كردن منو بي خواب كردن تا چهار صبح كه داداش بزرگم اومد . بعدش خوابيدم . بچه هاي دختر خالم كه توي قم زندگي ميكنند اونها تا حالا با داداشم اينها جايي مسابقه نبودن واسه همين ديدن اين همه ادم سرشناس توي مسابقه كه همه با داداشهاي من رفيق جون جوني هستن و سر يه ميز نهار شام ميخورن مثلا سر پرست تيم داوري ك ش ت ي ا ي ر ان . يه همون ريئس ف دارس ي و ن خلاصه يكجا نديده بودن داداشم ميگفت وقتي اينها اين دوتا پسر رو از در پشتي وارد سالن مسابقات كردم و كلي تحويلشون گرفته بودن و مردم توي سرما داشتن تازه بليط ميخريدن ميومدن توي سالن اين دو تابچه اينقدر ذوق كردن داداشم ميگفت هر كسي رو ميديدن مي گفتن برو بهش بگو بيا عكس بگيريم بعدش ديگه با همه عكس گرفتن اين داداشهاي منم كه اصلا نمي فهمن زمان رو كي ميگذره داداشم ميگفت تا به من ميگفت با فلاني عكس بگيرم ميگفتم آقاي فلاني بيا اينجا اونها هم فكرميكردن باهاشون كار داره مي گفت بله آقاي فلاني ميگفت بيا اين داداش يه عكس ميخواد بگيره . خلاصه بعد از مسابقه رفتن با ق ه رم ان ال م پ ي ك و گردن كلفت ها سر يه ميز شام خوردن داداشم ميگه اين بچه ها مقصر نيستن خوب براشون تازگي داشت خيلي ذوق ميكردن ميگه ما هي تند مي خورديم مي گفتيم فلاني بخور ديگه مي گفت صبر كن فلاني داره يه چي ميگه محو اين ورزشكار ها شده بودن طفلكيها . ديشب يه پلاسيتك اب ميوه با خودشون اورده بودن بهشون گفتم اين چيه ؟ گفتن ما اينقدر كار داشتيم هيچ آب ميوه اي رو نخورديم همه رو توي يه پلاستيك جمع كرديم اورديم . گفتم واقعا مثل اون دهاتيها غذا نخورده بهشون برخورد گفت تو كه نميدوني ما چه بدبختي داريم سر مسابقا حق ماست اب ميوه رو بياريم گفتم نوش جونتون بابا غلط كردم . امروز صبح هم گذاشتمشون و اومدم شركت . اونها هم رفتن ديگه .. الان م ديگه بايد برم باشگاه ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:28 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
من الان چی باید بنویسم ؟ نمیدونم چی بنویسم شبنم به من میگه بنویس من چیزی توی مغزم نیست سوژه ندارم الان تهی مغز شدم . مغزم خالی شده . اینقدر من واسه این شبنم درد دل کردم دیگه دل درد گرفت از دست من . نمیدونم چی بگم از زندگی بگم از شرکت بگم از خونه بگم از مهمونی که میخواد بیاد خونه من و براي قدم هایی نارسش می میرم که قربون قد شصت و پنج سانتی اون برم میدونید کیه دیگه برادر زاده جیگر من هست ...به مامانم اینها گفتم بیان تهران دیگه خسته شدم حالا ببینم میان داداشم اینها میرن قم مسابقه جام بین الملی بازم جز گروه داوری هستن و کلی کار دارن و بهشون زنگ میزنی یا دارن کارمیکنند یادارن میخوردن یا خوابیدن .بدرد ما نمیخورن منو زن داداشم این چند روزه حسابی خوش میگذرونیم میریم تفریح گردش حالا اگر مامانم بيادد محمد رو براش بگذاریم بریم تفریح خوبی و الا باید هر جا میریم آژانس بگیریم یا به داداشم بگم ماشین رو بگذاره اینجا تا با ماشین بریم اینور انور... حالا ببینم چی میشه نمیدونم از سرما خسته شدم از دست سرما دیشب دم صبح من تب لرز شدید گرفتم . نمیدونم چرا سرما خوردم البته میدونم چرا دیشب توی این رختکن باشگاه شدیدا" سرد بود و بعد از ورزش اومدم اونجا لباس بپوشم و بعدش اینکه دیشب کلی منتظر ماشین بودم یا همون تاکسی که بیاد برم تا خونه اصلا نشد نیم ساعت توی سرما موندم . چی بگم دیگه گفتم تهی مغز شدم . اره گفتم از سرما بدم اومده حالا جالبه من چطوری میخواستم برم کانادا دیشب هفت درجه زیر صفر بود و من بیرون بودیم تمام نوک بینیم یخ بسته بود ... دیشب آنا تلفن زد یک ساعت با هم حرف زدیم آنا شده رفیق ساعت از هشت شب تا دیازده شب من که با هم درد دل میکنیم ... شبنم هم صبح ها تا وقت اداری دیوانه اش میکنم.. ديشب دوستم بنده خدا به من گفت ميخواي برات خاطره تعريف كنم بخندي گفتم حالت خوب نيستا تو مگه كار زندگي نداري برو سر كارزندگيت بعدش گفت نه ندارم حوصله نوشتن ندارم روحم و حسم سر(ser) شده اون قسمت مغزم كه بايد الان پروسس process كنه بجاش هنگ كرده بهتر كه ولش كنم به حال عادي تابياد سر جاش ... از ادم هایی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست یه جورایی گیج میزنن براشون ارزوی موفقیيت میکنم همیشه گیج باشن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:33 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
بی بهانه امدم و امدی عاشقانه امدم و امدی خسته از کار روزگار از اخم های سرد این بهار بی هیاهو امدم و می روم . من مقصر نیستم اخم ها مرا تکان داد برگی خشکیده پاییز شدم نگاه سر د مرا میراند . اکنون روح مرده ای هستم و تصمیمی به محکمی یخ های قطب آب شدنش رفتن از زندگی توست و یعنی رفتن و روحی نازکتر از ابرهای دریایی خسته از باران و حوادث پناهی یافته بودم اما زود سر پناهم یخ شد با سردی چشمان نامهربان تو صبح روزی تصمیم به رفتن شد مقصر نیستم زمانه تو این چنین خواست نگاه ندیده ای که سرد است و محبت فراری یه انظار سرما نشستن یخ زدن مژه گان دل است دلم یخ شد از سرمای وجودت فراری شدم از فکر و خیالت بی خبر به این دل و آن زدن فریاد در دل زدن گوش شبنم کر کردن ره به ترکستان است راز دل گفتم پیش از عهد بستن حجتی بود کردار من صد حیف که تو تکه یخی بیش نبودی و من زار دل و دل خود به آب بستم. بی بهانه امدم و می روم تمام شد در سه اخطار دیروز و قبل دیروز و امروز. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:53 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
روز چهارشنبه مستقيم از شركت رفتم دكتر گفته بودم كه حالم اصلا خوب نيست ..دقيقا زماني كه بابام بيمارستان بود و عمل كرد و اوردمش خونه اين چنين حالتي داشتم دست سمت چپم حالت گرفتگي عجيب و داشت و چشمام مي سوخت و طپش قلب زياد . خلاصه حالت سكته از اين مدلها( من همه چيم كه استثنايي هست اينم روش سكته در سن خارج از محدود سكته ) ... خلاصه اون آقا دكتره كه يه دكتر بسيار باهوش بود تا براش توضيح دادم كه قبلا اينطوري شده بودم فشار خون منو گرفت گفت فشارت يازده هست ... تعجب ميكنم تو چرا حالت ادم هايي رو دارن كه دارن سكته مي كنند خيلي فكركرد بعدش گفت درمان تو فقط يه آمپوله و اين چند تا قرص تو بخور تو بشدت عصبي شدي . ولی تا حالا فشارت اومده پايين ولي حالتش برات مونده فردا بايد بيايي چك آپ يا همون كنترل كامل خلاصه گفت قبل از اينكه اين آمپول رو بزني برو نوبت ازمايشگاه بگير ماشين هم اگر داري بگذار كنار با آژانس برو خودت رانندگي نكن . آمپول رو بزن برو بخواب فردا صبح بيا ناشتا آزمايش خون بده . منم رفتم همه اين كارها رو كردم و بعدش آمپول رو زدم رفتم خونه روي تخت افتادم باورتون نميشه نه تلفن جواب ندادم نه موبايل رو جواب دادم توي يه عالمه خواب همه چي رو ريجكت ميكردم صبح كه بزور بخاطر چك آپ بلند شدم ديدم ده بار بابام رو ريجك كردم يازده بار مامانم رو سه بار دوستم همون سيم مغزي رو من اين تعطيلات رو حسابي خوابيدم من كه عمرا" اينقدر بخوابم ماكزيمم خواب من در طول شبانه روز بيشتر از هفت ساعت نيست اينم از دولتيه سر دكتر بود كه با آمپول منو خوابوند . حالا دارم فكرميكنم من چم بود ؟ اينطوري شدم الان چندمين باره كه اينطوري ميشم چند وقت پيش دعواي خانوادگي بين خانواده دايي و ما بود من اينطوري شدم . به اين نتيجه رسيدم كه من تحمل فشار عصبي رو خيلي دارم و جمع ميشه جمع ميشه يكدفعه بدنم رو فلج ميكنه و اين خيلي بده ممكنه من سكته كنم. بايد يه راه حلي براي اين جمع شدن فشار عصبي پيدا كنم نميدونم بايد يه فكري بكنم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:19 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
امروز صبح خواب بدی دیدم و داشتم توی خواب کتک کاری میکردم با کسانیکه انگاری دزد بودن و سر جنگ داشتن با من.. وارد خونه من میشدن منم حسابی به یک شیلنگ آب میزدمشون خلاصه از خواب بیدار شدم . دیشب یه اس ام اس فرستادم واسه ساناز جون بعدش دیدم جواب نداد گفتم حتما کار داره یادم نبود که ساناز جون موبایلش اعتبار نداره .. بعدش اینکه رفتم پی کارم ساعت نه بود که یه دوستی داریم که هر وقتی اتفاقی برای من بیوفته و یا بخوام باهاش مشورتی بکنم یا کلا مشکلی داشته ابشم با اون صحبت میکنم دکترا روانشناسی داره خیلی انشان خوبیه . خلاصه کلی با من صحبت کرد دیروز که تو ی اینترنت بهش پی ام دادم گفتم به من زنگ بزن اون راس ساعت نه به من زنگ زد کلی با من صحبت کرد از یه شهر دیگه خلاصه کلی هزینه کرد بنده خدا سی و شش دقیقه با من حرف زد . و گفت که ما یه سمینار داریم مجانی ولی بازم اون رو مردم نمیان گفتم منو دعوت گفت من با سر میام کوفت باشه مفت باشه نمیدونم چرا بعضی ها دوستدارن فقط منم منم کنند نمیدونم چرا اینطوریه ... فردا نمیشه بلاگ بروز کنم چون خونه هستم و اینترنت هم ندارم شاید هم برم تلفنم رو وصل کنم نمیدونم حالم خیلی خیلی بده فکرکنم فشار خونم رفته بالا من هر وقتی مدتی عصبی بشم بعد از یه مدت دیگه منو داغون میکنه چشمام می سوزه باید برم دکتر امروز باشگاه رو بیخیال میشم ...
پ.ن مریم جون من ادرس میلت رو میخوام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:57 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
اي بابا بازم كه هوا ميخواد برفي بشه . دقت كردم ديدم كه منم مثل همه ادم هاي ايراني كه وقتي سلام عليك ميكنن اول درمورد هوا صحبت ميكنند دقيقا همه ما اينطوري هستيم . مثلا" ديروز صبح توي شركت بودم دوستم به من تلفن زد گفت: سسسسسسسسسسلاالم بر تو درود بي كران چطوري ؟ من گفتم سلام خندم گرفت بهش گفتم چيه چي شده كبكت خروس ميخونه گفت هيچي بخدا دلم خواست بهت امروز سلام بگم اشكالي داره ؟ گفتم نه بخدا يكدفعه شوكه شدم چطور تو شركت تلفن زدي اونم چرا به موبايلم زنگ نزدي گفت هيچي من داشتم درس ميخوندم يكدفعه داشتم موبايلم رو چك ميكردم شماره شركتت رو دو سال پيش كه به من داده بودي هنوز توي موبايلم هست ديدم شماره ات رو گفتم زنگ بزنم شوكه بشي ... هنوز اولهاي صحبت بود گفت خوب محلتون هواش چطوره ؟ گفتم خوبه الحمد الله برف نمياد . گفتم محل ما سرده گفتم بالاي شهر نشينين ديگه شما ديروز دوستم گفت ببين خيلي دلم مي خواد برات درد دل كنم ولي الان اصلا وقت ندارم چون دارم درس ميخونم دلم مي خواد يكم از ناملايمات زندگي برات بگم ديشب دوستم به من گفت من تا حالا اين همه دوست داشتم ولي ادمي به سختي تو نديدم كه ظاهرش سخت ولي باطنش دوست داشتني ...بعدش گفت توي اين دنيا خيلي ها خيلي از چيزهارو وقتي ميفهمن كه خيلي دير شده . اونوقته كه ديگه كاري نميشه كرد . بعدش گفت من توي زندگي ادم هاي زيادي ديدم و تمام ادم هايي كه زندگي خوب ينداري نون و چوب دلشون رو مي خورن خدا رو شكر كن كه دلت پاكه و داري نون دلت رو ميخوري من هميشه هستم تا روزي كه زند هستم هر وقتي هر مشكلي داشتي ناراحت بودي دل درد نه ببخشيد درد دل داشتي خودم هستم نرو واسه شبنم جونت درد دل كن . بعدش كلي خنديدم گفت ببين بازم حسوديت شروع شد ... بهش گفتم تو هميشه با شبنم حسودي مي كردي هنوز تمام نشد حسوديت . بعشد ديگه خدا حافظي كرد ... واقعا سيم مغز ادم بعضي اوقات به مغز يه نفر توي اين دنيا خوب متصل ميشه و هي موج ميفرسته تا طرف احساس ميكنه كه بايد بره براي يكي تلفن كنه يا مثلا فلاني ناراحته . نميدونم اين چه حكمتيه تا من ناراحتي ميكنم دوستم پيداش ميشه ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:54 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
ديشب از اول سر شب نوبت به نوبت تلفن شد اول با آنا صحبت كردم. بعد با يكي از اشناها صحبت كردم . خبر فوت كسي رو به من داد كه به حد مرگ از متنفرم و اينقدر منو اذيت كرده منم اينقدر شوكه شده بودم كه رفتم واسه شبنم اس ام اس زدم شبنم فلاني مرد . ديشب وسط حرف زدن با شبنم پشت خطي زنگ خورد منم رفتم پشت خط رو جواب دادم و ديدم ساناز جون پشت خط هست ساناز دوست مشترك منو شهرزاد جون هست . ديشب اينقدر من گريه كردم و ياد خاطرات شهرزاد افتادم و كلي گريه كردم و صبح تمام چشمم پف كرده بود . بااينكه امروز ۱۲۸ روز هست كه شهرزاد از اين دنيا رفته ولي هر وقتي يادش مي وفتم همينطور اشك از چشمام مياد . هر كسي منو ببينه فكرميكنه اين دختره ديوانه هست توي راه يا خيابون گريه ميكنه . نميشه شهرزاد فراموش بشه اصلا من نميتونم فراموشش كنم ... نه فراموش شدني نيست . ديشب زنگ زدم به مامانم اينها گفتم ببين مامان تو رو خدا به بابا بگو كه شما هم بيايين اين بچه ها دارن ميان من نگران ميشم هر سه تاپسر ها دارن ميان شما اونجا تنها هستين اگر يه اتفاقي بيفته براي بابا تو دست تنهايي محمد جوني هم داره مياد با مامانش شما هم بيان مامانم گفت با پدرت حرف بزن اون راضي نميشه . بهش گفتم ببين بابا جون بيا من برات بليط هواپما ميگيرم ببين بيا من برات بوقلمون درست ميكنم ببين بابا فلان كار رو ميكنم كلي بهش وعده دادم گفت حالا ببينم مياد خدا كنه بياد چون هر سه تا داداش هام مي رن با هم ق م و برگزاري مسابقه مامانم اونجا دست تنهاست ... خارج از گود :
تقدیم به شهرزاد من تیک تیک ساعت میزنه پتک زمانه به سرم وقتی از خواب پا میشم غصه فردا میخورم همه عالم میدونن زندگی حرف ثانیه است لحظه ای غرق تمنا لحظه ای بی نفسیست برف و باورن آفتاب می بینی - روی قهر مهتاب می بینی دل بی قرار می بینی- قصه نا تمام می بینی منو یه دنیا حرف و یه دل مچاله شده می بینی من منتظر سفینه پرواز ام چه دیر چه زود منتظر ام باش که چه دیر چه زود صندوقچه قلبم بسته موند وقتی رفتی زبونم بند اومد وقتی که رفتی خونه ام منتظر موند بقولت وفا کنی هوای خونه تازه مونده نا تو بیایی برایم عشوه کنی شهرزاد من!! نیومدی موندم در حسرت اومدنت بقولت وفا نکردی و رفتی بی اومدنت به چه امیدی کوله بار سفر ببندم به شهر تو بیام کسی نیست با عشوه عاشقانه در باز کنه مو سیاه خود را برایم شانه کنه ذوق کنه . شعر زیر لب زمزمه کنه بی وفا شدی شهرزاد من بی وفا نبودی پرواز بی وفات کرد قصه نا گفته من رو سر -باز کرد من اسیر ثانیه ها شدم حرف در دلم پوسید من منتظر رسیدن به تو شدم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:13 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
ميگم چشمم هم شور شده نميدونستم چشم زدم هوا رو ديروز من رفتم باشگاه و مربي ما منو حسابي دعوا كرد كه زمين خوردم توي برف و نرفتم دكتر به منگفت اون ناحيه استخوانه دنبالچه يكي از استخوانهاي خطرناكيه كه زود ميشكنه شايد ترك برداشته گفتم بي خيال خانم خلاصه منو دعوا كرد راستش خيلي ترسيدم اخه اگر ترك برميداشت كه من الان بيچاره شده بودم . داداشم اينها ديگه دارن ميان دوباره قشون كشي ديشب اينقدر خنديدم رفتم ديدم به به تلفن خونه يك طرفه هست گفتم به به داداش ها دارن ميان تلفن هم يكطرفه ديگه خرج روي دستم نميگذارن ... موبايلم هم كه بد تر هست فقط مي تونن با من تماش بگيرن اگذر بتونن تماس گرفتن هم مكافاته حسابي شدم دهات ... ديشب دوست داداشم تلفن زده همون آقاي ريئس جمهور ميگه اين داداشهاي مسخره ات نيومدن تهران گفتم ببين درست حرف بزن ها ميام شكايتت به زن مامان و جد ابادت مي گم ها .. اونم گفت ببين داداشهات اومدن بگو زيارت قبول ... منم گفتم خيلي بد جنسي ... من كه ميدونم منظورش چيه منظورش اين هست كه دارن ميرن ق م مسابقه . التماس دعا داري عمار" نميگذارم بيان ف د ر ا س ي و ن ... هاهاهاها .. كلي كل كل كرد اره ميگم از دروازه تهران راشونندن .. منم گفتم ببين زرشك ديدي تا حالا گفت چطور مگه گفتم برو يه ليوان آب زرشك بخور حالت جا بياد . از اين پرويي واسه من و داداشهام نكن ميندازمت توي اشغالهاي شهرداري منظقه محلتون ابروت ميره ها .... خلاصه كلي ديشب كل كل كرديم سر اومدم داداش هاي من آخرش ديگه زنش گفت ببين بگم بياييم الان خونه تو .. به دوست داداشم گفتم گوشي رو بده به خانومت كارش دارم ...به زن دوست داداشم گفتم ببين يدونه محكم با جارو بزنه به ب ا س ن مبارك اين شوهر بي ادبت كه خيلي به داداش هاي من توهين كرد گفت چشم تو امر بفرما الان ميزنمش خوب از صبح اومدم شركت فقط به بابا تلفن زدم حالش رو پرسيدم بابام ميگفت محمد همش قيافه اش رو چپ و چوله ميكرد بعد ا" فهميدن لباس تنگ پوشوندنش اونم قهر كرده اذيتش ميكنه ناراحتت همش اخم كرده كلي قربونش رفتم ... الهي قربونت برم فسقلي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:20 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام عجب هوايي شده يكم آفتاب در اومدم ما خوش بحالمون شد چند وقت پيش كه توي فرودگاه بودم ميخواستم برم "ر ش ت " بعدش با اين مهندسين پرواز هواپيما ومهماندارهاي هواپيما توي يه اوتوبوس بوديم من كنار يكي از مهماندارها بودم يه پسره خوش تيپ و قد بلند بنده خدا ديد من واقعا كمرم درد ميكنه حالا نميتونستم از اتوبوس بالا بيام و پام رو نمي تونستم زياد بيارم بالا كوله منو از من گرفت بعدش تا زماني كه روي صندلي هواپيما نشستم كوله منو برد گذاشت توي كابين بالاي سرم و يه لبخند ژكوند تحويل من داد منم يه تشكر ازش كردم بعدش تا آخر پرواز هي ميومدم رد ميشد ميگفت مشكلي ندارين ؟ منم ميگفتم نه خيلي ممنون همونجا توی اتوبوس که بودیم من گفتم هوا ی خیلی سرده یعنی مامی تونیم بشینیم توی فرودگاه رش ت ؟ نکنه سر بخوریم بریم توی مزرعه اطراف پسره خندید گفت نه خانم موج نفرست موج مثبت بفرست من یکدفعه برگشتم اه شما هم معتقدین .؟ به موج ؟ گفت اره خیلی . وسط پرواز داشتن توشه تقسيم ميكردن رفت جلو با اون مهماندار صحبت كرد و اون مهماندار زن منو برد جلوي هواپيما نشوند و توشه ها را تقسيم كردند اين مهمانداره اومد جلو گفت جاتون خوبه الان ؟ گفتم منونم شما خيلي به من لطف دارين .بعدش گفت شما وقتي سر صندلي شماره c مي شنيد وقت تقسیم توشه بايد خودتون رو خم كنيد كمرتون درد ميگيره من يه لحظه توي مغزم يه چي هايي رو دور ه كردم اولش گفتم اين چقدر مهربونه بعدش گفتم در روز چقدر از اين ادم ها اينها مي بينن. بعدش اومد كنار من جلوي هواپيما گفت شما دقيقا شبيه خواهر من هستين اصلا يه لحظه ديدمتون شوكه شدم خواهرم الان امريكاست منم گفتم خدا نگهداره براتون . منم يه لحظه خيلي دلم يه جوري شد گفتم يعني خدايا داداش هاي منم اگر كسي رو ببين شبيه من هستن اينطوري كمكشون ميكنند . بنده خدا وقتي هواپيما نسشت روي زمين كوله منو سريع اورد برام و در هواپيما كه باز شد گفت شما تشريف داشته باشين اينها برن من خودم كوله تون رو مي برم خلاصه همه كه رفتن بنده خدا كوله منو برداشت من با همه مهندسين پرواز و مهاندار ها خدا حافظي كردم اين بنده خدا كوله منو اورد داد دست آقايي كه حراست بود آقاي حراست هم چون من آخرين نفر بودم با من اومد تا داخل فرودگاه اونجا هم داداشهاي من بودن كوله رو داد دست اونها من كلي ازش تشكر كردم و همچنين از اون اقاي مهماندار كه چقدر مهربون بود . حالا اومدم توي ماشين موضوع رو براي داداش هاي خودم تعريف كردم داداش بزرگم گفت ببين فكركنم بنده خدا خيلي دلش واسه خواهرش تنگ شده بود ديگه نميدونه ما چه خواهري داريم الان مياد توي خونه ميگه اين چيه؟ اون چيه؟ اين چرا اينجاست؟ اون چرا اونجوري؟ چرا در ديزي بازه؟ چرا گوش خر درازه؟ هي ميگه هي ميگه . |