![]() |
![]() |
|
| سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
سلام
نميدونم چرا وقتي سال تحويل ميشه حقوق ما رو ۵٪ بعلاوه يه مقدار نا چيز زياد ميكنند ولي كرايه ماشين گوشت و مرغ پنير چاي و همه چيز خوراكي و پوشاكي كوفت و درد بي درمان همه چي ۱۰۰٪ اضافه ميشه . بايد اينجاست كه مي گويند پيدا كنيد پرتقال فرو ش را ... اين بهار كه ميشه حال اكثر مردم به هم ميخوره ديروز از دم مترو تا يه جايي كه كل كرايه ماشين ميشد ۱۰۰ تومن اقاي راننده بهش دويست تومني دادم گفت خدابركت بده و ماشين رو به حركت در اورد كه بره بهش گفتم اقا بهت دويست تومني دادم گفت چيه فكركردي اوتوبوس شركت واحد سوارشدي ؟ اشتباه گرفتي خانم .. منم گفتم نخير مثل اينكه تو اشتباه گرفتي ماشينت رو باهواپيما بقيه پول رو بده كه خلاصه پنجاه تومني داد . منم گرفتم ازش ... پيش خودم گفتم اوسكول گيرآوردين مردم رو .. امروز مسير هر روز كه ميام ۴۰۰ تومن كرايه ماشين هست دو هزار تومني دادم به راننده بهم ۱۵۰۰ تومن بقيه اش رو داد بهش گفتم كرايه ۴۰۰ تومنه آقا گرون نشده. كه اه . يكدفعه گفت من خرده ندارم منم گفتم صد تومني بهت ميدم تو اون دويست تومني رو بهم بده بهش نشون دادم كه يه جايي هست نزديك دنده پر دويست تومني بود . خلاصه داشتم پياده ميشدم ديدم نه اصلا عين خيالش نيست خوش بحالش هم شده كه ۶۰۰ تومن كرايه گرفت . يكدفعه بهش گفتم يكي از اون دويست تومني رو بده من بهت صد تومني دادم كه يه دويست تومني بدي يكدفعه گفت چرا ؟ گفتم براي اينكه تو آلزايمر داري خودت نميدوني برو دكتر زود باش دويست تومني رو بده من... من ديرم شد تازگيها نميدونم چرا همه راننده تاكسي ها بعد از عيد آلزايمر گرفتن دو تا دختره يه پسره عقب ماشين بودن تركيدن از خنده ... راننده هم دويست تومني رو داد منم در ماشين رو نبستم باز گذاشتم اومدم . توي دلم گفتم تا تو باشي خودت رو به خري نزني ... پنج شنبه توي اتوبوس كه داشتم ميومدم خونه خيلي شلوغ بود و ما رو هل دادن طرف مرد ها يكدفعه ديدم يه دستي از پشت به روپوش من ميخوره من خيلي حساس شدم يكدفعه گفت هوييييييي چه خبر ؟ ديدم يه دختره اس گفتم چي كار ميكني ؟ يكدفعه گفت چيه من داشتم موبايلم رو جابجا ميكردم شروع كرد به داد زدن و به من گفت كه دختره بي شعور چي فكركردي خودتي هر چي فكرمي كني خيلي بي شعوري من كه با تو كاري نداشتم خودت دلت ميخواد و هزار تا دري وري ديگه كه يكدفعه سيم هاي مغزم اتصالي كرد چنان محكم دو تا پشت هم زدم توي صورتش سرش رو گرفتم محكم چسبوندم به ميله كنارش بهش گفتم صدات رو بيار پايين والا خفه ات ميكنم دختره رواني فكركردي هر كاري ميكني از خودت عوضي تر نديدي جوابت رو بده بيا پايين كارت دارم ... دختر يكدفعه گفت غلط كردم . ايستگاه بعدي پياده شد اينم از ماجراهاي دنياي خر تو ي خر كشور ما البته دور از جون خر .... اين زندگي اگر گرگ نباشي چنان مي كشند تو رو تيكه پاره ميكنند كه اصلا نميفهمي كجايي بايد توي اين زمانه گرگ بود .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:31 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
آی چه حالی میده سر صبحی بیایی شرکت یکدفعه ای یه جعبه شیرینی جلوت باشه ای حال میکنه ادم تولد مام حسن عسکری مبارک . انشا الله پسرش همیشه سالم و هوای منو هم داشته ابشه در من نوکرش هستم در بست ... راستش چند روز هی میخوام بنویسم نمیشه هی میخوام بنویسم هی نمیشه امرزو تصمیم گرفتم که خودم بیا و بنویسم و الانم اومدم نوشتم . همه چی خوبه پای خودم رو خودم درست کردم به کمک آب درمانی و ورزش درست خیلی بهتر شده . همش توی کار استخر سونا و جکوزی بودم این چند مدت و حسابی خوش به حالم شد ... دختر عموی بنده که ماموریتی رفته بود از طرف شرکت ما و یه عالمه سوغاتی برای من اورده و ازاونجایی که میدونست من شمعدان خیلی دوست دارم برامیه جفت شمع دان اورده و یه تی شرت و شکلات که قراره برم به زودی ازش بگیرم . ما تویاین هفته رفتیم خواستگاری . حالا ماجرا این هست که یکی ازهمکاران سابق بنده عاشق یکی از همکارن جدید بنده شد و فعلا علی الحساب اگر خدا بخواد و سیرش بازی اینجانب ادامه داشته باشه دو همکاری که کاندید کرده بودیم و یکیش که دی پورتمون کرد و گفت نه بریم واسه اون یکی خواستگاری .. این همکار سابق بنده بسیار پسر خوبیه و فقط یه عیبی داره اونم این هست که قدش خیلی کوتاه و بنده خدا میخواد زود زن بگیره تا از غافله مرغ ها عقب نمونه ... حالا منم قول دادم بهش خلاصه مخ یکی رو براش بزنم اگر قسمت باشه ... . شرمت ماهمچنان عینهو پی پی گاو کار ریخته و هر وقتی بیایین توی اتاقم من تا خر خره کار دارم یه روز کار نداشتیم یه کم با دوست جونمون زیادی حرف زدیم روز بعد از دهن و گوشم زد بیرون هر چی خوش گذرونده بودم توی شرکت اینقدر کار ریخته که شدم تراکتور ... دیشب با یکی از دوستان در دیار دویچه یا همون المان صحبت میکردیم بنده خدا کلی خوشحال شد . دو شب پیش برای بابای بنده تولد گرفته بودن و حسابی خوش گذشته بود بهشون و جای منو خالی کرده بودن و برادر زاده من حسابی شیطونی کرده بود چندین بار هم نزدیک بود با کله بره توی کیک ولی مثل اینکه چاقو رو دادن دستش و کیک رو بریده دیگه خیالش راحت شد... خوب من دیگه برم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:49 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام .. تا حالا شده از خواب بيدار بشي ببيني نمي توني حركت كني ؟ يعن نميتوني پاي خودت رو حركت بدي ؟ من ديروز صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شدم متوجه شدم نميتونم پاي چپم رو حركت بدم و هر كاري كردم پاهام در حالت خم شده بي حركت مونده بود و گيج شده بودم كه پاي من چرا بعد از يه مدت زانو درد و درمان و دوباره درد اينطوري شده و با بدختي خودم رو رسوندم به جكوزي بعد هم رفتم دكتر . ديروز من نيومدم سر كار و خونه بودم و اينقدر كار روي ميزم بود كه سكته زدم . امروز من اون فيلمي كه مرد حامله شد و توي يكي از سايت پيدا كردم ببين . واقعا خدا رو شكر كه يكبار هم اين آقايون يكبار بايد بچه دنيا بيارن . حالا ببيند مي تونيد باور كنيد و ميتونيد ماجراش رو از بلاگ مژگان جون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:11 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام ممنونم ازاینکه منو لینک کردی و توی این برنامه دعوت کردی رز عزیزم
قوانين بازي از اين قرارند: 1- عبارت ششکلمهاي را در وبلاگ خود پست کنيد (در صورت لزوم توضيح هم اضافه کنيد) 2- به کسي که شما را دعوت کرده است، در اين پست لينک بدهيد 3- پنج وبلاگ ديگر را با لينک به بازي دعوت کنيد. 4- به وبلاگهاي دعوتشده اطلاع دهيد و براي آنها دعوتنامهاي بفرستيد
دوستاني که دوست دارم عبارت ششکلمهاي آنها را بخوانم اينها هستند
برای نخودم و فندقم (نازی جون )
عبارت خودم :
از آغاز بودم تا پایان هستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:14 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
شما هم از سوسك مي ترسين ؟ نظرتون چيه يكي سوسك روببينه و غش كنه از ترس... همكار من در حد تيم ملي از سوسك ميترسه ... امروز يه سوسك اومد توي اتاق ما چنين جيغي كشيد و سوسك از روي پاي من رد شد و بدبخت سكته زد منم با دستم سوسك رو گرفتم پرتش كردم . چند روز پيش هم يكي رو با پام شوت كردم بازم همكارم جيغ كشيد بهش گفتم بين هر وقتي سوسك ديدي برو بالاي ميز خودم پدر صاب سوسك رو درميارم يادمه يه بار دختر عمه مادرم اومده خونه ما و با چادر نشسته بود و داشت با مادرم حرف ميزد يه سوسك اندازه باقلي مازندراني شايد بزرگتر بود . قهوه اي چندش آور چنان داشت مي دويئد طرف دختر عمه مادرم اونم طفلك قلبش با باطري كار ميكنه گفتم واي الان اگر بفهمه سوسك اومده طرفش ممكنه سكته كنه . بي سر و صدا بلند شدم در يه عمليا ت فجر آفرين چنان با دستم گرفتمش و تحمل كردم در حد تيم ملي كه پرتش كنم توي حياط پشتي بغل آشپز خونه كه حد نداشت . خلاصه جون اين انسان رو نجات دادم شدم پترس فداكار ... اين سفره هتسين خونه منه از كمترين امكانات استفاده كردم و خوشكلش كردم
اينم چند تا عكس از اين نالوطي جيگر برادر زاده امكه دلم ميخواد اينقدر بوسش كنم كه بازم عربده بكشه مادرم ميگه سينه خيز ميره . قربونش برم ايندفعه اومد كلي پشه نيش بارونش كرده بودن ايندفعه اومدم يه نعلبكي يه اليوان يه شيشه زير تلفني منو شكوند .. برادر زاده ام گرسنه اش بود بغلش كردم يكدفعه حمله كرد چنان لب منو مكيد اخرش با دندون فسقليش گازم گرفت به پدرش گفتم بچه ات لب گرفتن بلد نيست يادش بده باباش مرده بود از خنده .. عينك آفتابي مادرش رو زده بود مثل ادم بزرگ ها واستد تا ازش عكس گرفتم جاي نيش پشه روي سرش هست
اينجا صداش كردم اسمش رو ياد گرفته داشت پشتك ميزد برام ازش گرفتم
اينجا ولش كردم روي سفره تا پلو بازي كنه من عاشق پلو بازي هستم داداشم چنان حرص ميخورد مي گفت اين چيه چرا اين و انداختيش توي پلو گفتم دلم ميخواد عاشق گنده كاري هستم ..
اينجا هم پيفيلي كرده بود هيچ كس نبود بره بشوره اونو من هم ازش عكس گرفتم بعدا دلم براش سوخت بردم شستمش اينقدر دست پا زد شلنگ اب رو گرفت روي سرش خيس كرد خودش رو وقتي ميره دستشويي شيلنگ رو ميدن بهش اون با دستاش هي اينور اونور ميكنه زندگيش رو خيس ميكنه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:7 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
اول ازهمه باید از نگین جونم تشکر کنم بابت ارسال البوم پویا واسه من باایمیل نگین جونم خیلی از زحمتت ممنونم این عید امسال چنان عید با حالی بود که بنده نرفتم شهر باران البته اینقدر شلوغه اونجا که تهران حال کردم با اسایش و ارامش و داداشم اینها و مامانم اینها اومدن و این پسر شلوغه برادر زاده جیگر من هم اومد و من اینقدر محو دیدن این جیگر شدم که اصلا نفهمیدم چطور گذشت وقتی گرسنه اش میشه چنان عربده می كشه تمام همسایه هارو می ریزه روی سرش یکی از خواننده هایی که من واقعا دوستش دارم و خیلی هم شبیه پسر عموم هست که پویا شبیه پسر عموی گمشده من هست . واقعا پویا هم با شخصیته هم واقعا صداش قشنگه البته اینو بگم که بابا پسر عموم رو پیدا کرد تلفنش رو قرار عموم بده به پدرم . عمومم با پدرم آشتی کرد و عموم گفت تلفن پسر عموم رو میده .. حالا هر وقتی تلفنش رو داد با پدرم حرف زد منم یواشکی شماره رو از بابام میگیرنم به پسر عموم تلفن میزنم چون من هنوز با خانواده عموم آتشی نکردم ولی واقعا دلم برای پسر عموم تنگ شده آخی نازی پسر عموم هفت سال از من کوچیكتره یادم میاد هر وقتی میومد خونه ما همیشه کنار من نها ر میخورد امکان نداشت از کنار من جم بخوره بعدش تکیه میداد به من . منم بعضی وقت ها جا خالی می دادم با ارنج میخورد زمین بعدش منو چپ چپ نگاه میکرد میخندید میگفت اذیت نکن دیگه . اخی الان بزرگ شده داشت از ایران میرفت هیجده سالش بود الان حتما کلی بزرگ شده یادمه آخرین باری که باهاش حرف زدم خونه عموم بودم و اتفاقی گوشی تلفن رو برداشته بودم و گفت واییییییییییییییییییییییییییییییییی خدا ی من تو خونه ما هستی یا من اشتباهی خونه شما رو گرفتم بعش گفتم نه من خونه شما هستم بعدش گفت بخدا نتونستم بیام ازتون خدا حافظی کنم دلم برای همه شما تنگ شده اومدم ایران حتما میام می بینمت دلم برات یه ذره شده اون زمان تازه سه ماه بود رفته بود که دیگه ما رابطمون با خانواده عموم قطع شد ... همیشه خونه ما می یومد چون هم سن داداش کوچیکم بود . من براش میوه پوست میکندم میگفتم بخور داداشم میگفتم چیه چرا تو اینقدر برای این احترام قائلی مگه خواهر هایی این برای من میوه پوست میکنند بعشد پسر عموم به داداشم نگاه میکرد میگفت حسود من فرق میکنم مهمونم تو که الان مهمون ما نیستی تو هم بیا خونه ما من برات میوه پوست میکنم.............الهییییییییی چقدر زمان زود میگذره . انشالله که هر جا هست سالم باشه و شاد باشه موفق ... یا د اون دوران بخیر ...من وقعا پسر عمو هام رودوست دارم یکی از یکی دوست داشتنی تر هستن ولی این پسر عموی گمشده من خیلی جیگرهست ... مطمئن هستم ایران بیاد حتما میاد سراغ ما چون واقعا بچه عاطفی هست ... کلی عیدی دادم به برادر زاده جیگرم و حسابی چلومدمش قربونت برمممممممممممممممم الهی کلی بزرگ شده خارج از گو د نمیدونی وقتی در رو باز کردی و اومدی دلم میخواست از خوشحالی جو گیر بشم برم هوا
تویی آن موج سرگردان منم آن ساحل تنها که می کوبی به قلب من ز خشم هر زمان تیری است. گریزم نیست از عشقت که هم دوری و هم نزدیک . دل من قاب تنهایی تو در این قاب تصویری هنوز تو برای من ... همون عشق نفس گیری اگر چه یک نفس دیگر سراغم را نمگیری تو با من نیستی اما جدا هم نیستی از من نه نمی مانی کنار من نه در قلبم تو میری منم خو کرده دردی که درمانش نمی بینم یقین در سرنوشت من.... تو دست سرد تقدیری تویی آن موج سرگردان منم آن ساحل تنها که می کوبی به قلب من ز خشمت هر زمان تیری گریزم نیست از عشق که هم دوری هم نزدیک دل من قاب تنهایی تو در این قاب تصویری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:54 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام .
سال نو بر همه مبارک باشه . انشالله سالی بدون مشکلات و غم غصه داشته باشین و سالی بدون شنیدن خبر بد باشه . این سال نو رو من تنهای تحویل کردم و مادرم انیها نتونستن برای سال تحویل بیان .. خلاصه بعد از چند روز اومدن و خونه من حسابی شلوغه اینقدر شلوغ که من نتونستم مقنعه خودم رور پیدا کنم و سر کنم بیام شرکت . من الان شرکت هستم و هیچ کدوم از جوجو ها که با هم کار میکنند نیومدن و نمیدونم میان یا نه ... روز اول عید رفتم خونه عمو اینها البته عمو نبود ...فقط زن عمو و دو تا دختر عمو هام بودن عمو جان با پسر عمو رفته بودن شهر باران . حالاقراره فردا بیان که من هم اونها رو سه شنبه دعوت کردم خونه خودم ... اون روز عید که رفتم خونه زن عمو اینها یه شب هم اونجا موندم و حسابی پوست پلنگ انداختم .. اصلا ایام من کاری جز راه رفتن روی تردمیل و تلویزون نگاه کردن کار دیگه نداشتم و همش در حال نگاه کردن به ماهواره بودم و تی وی شب خیز رو نگاه رو نگاه میکردم و حالم از بقیه تی وی ها بهم میخورد چون همشون در پیت بودن به به اصطلاح اون امیر قاسمی کهامسال تکنولوژیش حالم رو بهم زد سفره الکترونیکی هفت سین گذاشته بودانگاری ما توی فضا زندگی میکنیم عید همیشه ادم رو یاد سنت هاش میندازه ولی خوب مثل اینکه اونها رو یاد فضا انداخته بود ... بگذریم هنوز داداشم و زن و دادشم و برادر زاده نیومدن اونها البته نمیان حالا تا بعدا میان ... خوب اینم عکس موشی که امسال سال موشه من سال گربه دنیااومدم هر کسی که سال گربه دنیا اومده امسال سال چپاول هست براش و حسابی موش رو می رقصونه بجای گربه رقصونی موش رقصونی راه می یفته میگم تمام گربها امسال موفق هستن .. امیدوارم من هم امسال سال خوبی داشته. موشی خودم رو شکار کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 7:20 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بدلیل آمار خودکشی از معرفی خودم تا اطلاع ثانوی معذورم ( چشمک) اگر قول بدین خودتونرو نکشین میگم کی هستم . " افسانه "
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|