![]() |
![]() |
|
| سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني |
|
سلام
اين چند روزه كه اصلا حالم خوب نبود و بعدش در حد تيم ملي كار داشتم و حسابي سرم شلوغ بود البته ديروز كه خيلي كار داشتم و چند روز قبل هم وقت نشد بيام بنويسم . ادم بايد توقع خودش رو از ديگران كم كنه و اينو من خيلي وقته ياد گرفتم البته توقع كم كردن با احمق فرض كردن خيلي فرق ميكنه من وقتي از كسي توقع خودم رو كم ميكنم يعني نه اينكه من احمقم تو هر كاري دلت ميخواد بكن ... ديروز اينقدر خسته بودم وقتي رسيدم خونه فقط با شبنم تونستم حرف بزنم و بعدش ديگه بي هوش شدم از خواب و خوابيدم ... يه خواب هاي عجب غريبي ديدم كه اصلا يادم نيست چي ديدم واقعا بي هوش بودم ولي خواب رو ديدم ... من هميشه تا چند روز بعد از خرداد هم كادوي تولد خودم رو مي گيرم دقيقا از روز تولدم تا الان همه كادو هام رو جمع كردم يه گوشه كم كم داره ميزم پر ميشه توي هفته پيش اخرين روز يه ادميكه سرش به تنش نمي ارزه يه مشت دري وري به من گفت البته با نامه واين اقا تنها ادمي هست توي شركت كه كراوات مي زنه و البته توي اين شركت كه كراوات حكم اخراج داره ولي نميدونم چطور اين كراوات رو مي بنده كسي بهش چيزي نميگه . خلاصه منم گوشي تلفن رو برداشتم يه مشت دري وري مثل خودش به خودش گفتم و بعدش زنگ زدم به رئيسش و بهش گفتم تاحالا بخش ما هركاري كه كرده به احترام شما براي بخش شما احترام قائل بود و انجام ميداد و تمام گنده كاري شما رو مي پوشند حالا اين همكارت صبح يه دور ما رو مسخره كرد توي جلسه الانم با نامه اينطوري دري وري گفته منم هر چي دري وري گفته بود به خودش بر گردوندم خلاصه رئيسش از من كلي عذر خواهي كرد و منم كوتاه نيومدم كه در جواب نامه اون يه نامه نوشتم و يه كار خبطي كه كرده بود همون نامه اي كه يه مشت دري وري به من گفته بود رو به مدير پروژه يه شركت ديگه رونوشت زده بود و اصلا مسائل داخل شركت به شركت ديگه ربطي نداره و حسابي نوشتم طبق روند كاري ارتباطي كارشناس اجازه نداره به مدير پروژه شركت ديگه نامه يا رونوشت بفرسته ... ديروز فهميدم كه مدير مهندسي پروژه ما يه حالي به احوالات مباركش بخاطر اين كارش داده ... ديروز ديدم رئيس اعظم يه ايميل زده كه اين فايل رو بررسي كن و من متوجه شدم كه زير آب منو مدير بخش كنترل پروژه پيش رئيس اعظم زده و البته رئيسم خيلي عاقل تر از اين حرفهاست . نوشته بود كه هنوز بعد از چند ماه كه اين پروژه مي گذره بخش خانم فلاني كه من باشم فايلش اشتباه داره كه البته پيمانكار ما اين ادعا رو كرده بود اونم بدون هماهنگي و پيگيري مستقيم نامه زد به رئيسم البته هيچ ربطي به اون آقا نداشت منم بررسي كردم ديدم فقط يه دونه از ركورد ها غلط بوده و بقيه درست هست .. ديروز پوزه اينو هم به خاك ماليدم و ريئس اعظم رو سربلند كردم ... ممونم كه كه بخاطر من ناراحت بودين كاريش نميشه كرد بايد تحمل كرد اين دنيا فقط جاي تحمل و تامل داره ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:23 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
به اندازه تمام دنيا دلم ميخواست داد بزنم و به خدا بگم خيلي ظالمي دمت گرم اوستا كريم دمت گرم . به اندازه تمام دنيا دلم ميخواست جيغ بكشم بگم خدا خيلي صبر و تحملت زياده دمت گرم اوستا كريم دمت گرم... دلم ميخواد فرار كنم برم جايي كه هيچ چيزي جز آرامش نباشه . من خسته شدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:16 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
من اومدم . خوش اومدم دیگه . خیلی خیلی خوش گذشت . چون وقت ندارم تند تند یه چیزهایی مینویسم برم ..
امیدوارم که امروز روز خوبی باشه ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:40 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام سلام صد تا سلام
با اجازه همگي بنده دارم ميرم امسال تولدم رو با مامانم اينها جشن بگيريم كه به ننه ام احسنت بگم كه چنين دختر شير زني دنيا آورد خوب ميگن خدا گر ز حكمت ببندد دري با لگد گشايد در ديگري... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:6 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام ...
من امروز وقتي اومدم سر كار ديدم به اندازه يه كوه كا رريخته و اودم اونها رو جمع جور كردم يه فص مفصل تكليف خودم رو با يه نفر روشن كردم و الان هم كه دارم مينويسم اصلا هم وجدان درد ندارم و راحت دارم زندگي ميكنم . كيميا به من زنگ زد و بعد قطع كرد منم بجاش زنگ زدم به شركتشون و سريع باهاش ارتباط گرفتم فهميدم استخواد دست داداشش نصف شده و كلي بخاطرش ناراحتم اخي نازي كاوه طفلي دلم براش سوزيد ه .. هم دانشگاهي ما بود جالبه كه ما همديگر رو نميشناختيم خونه كميا اينها براياولين بار كه رفتم گفتم قيافه تون خيلي برام اشناست اونم سريع گفت فلان داشنگاه بودين بعدش فهميديم كه بله ما يه زماني همكارهم بوديم علاوه بر اينكه هم دانشگاهي هم بوديم من امروز بايد زود برم و اينكه كلي كار دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
يه جمله اي كه امروز همكارم گفت و خيلي هم توجه منو بخودش جلب كرد البته من مهر پارسال اين جمله رو براشون از جايي خونده بودم وتقريبا يادم رفته بود.. اين جمله " كه اگر ميخواي خوشبخت زندگي كني بايد احمق باشي" . واقعا اينطوره ؟ توي اين دوره زمونه ادم بايد احمق باشه ؟ به نظر من بايد خودت رو احمق جلوه بدي يعني بهلول ... توي اين دوره زمونه هر كسي ادعاي زرنگي كرد با كله سقوط آزاد رو نوش جان كرد من اين مسئله رو خيلي وقته كه فهميدم كه نبايد زياد خودت رو زرنگ جلوه بدي و البته دست پا چلفتي هم نبايد جلوه بدي ... ديشب من در حد تيم ملي بد خواب شدم دقيقا ساعت يك ونيم شب بود كه از خواب پريدم همش احساس ميكردم كهيه نفر روي پشت بوم هست و داره كولر رو صدا ميده و منو پروند از خواب.. چشام باز و با تمام حسم منتظر يه اتفاقي بودم بيفته ... بعدش خوابيدم دوباره ولي تمام ادم هايي كه پارسال مرحوم شدند از جمله شهرزاد جون و مامان پريسا .. توي خواب ميديدم كه اومدن به من گفتن اينها مردن و من حسابي ناراحت بودم ... ديروز وقتي اومدم خونه اول رفتم اسپند دود كردم نميدونم چه حسي داشتم احساس مي كردم كه چشم نظر دارم نميدونم چرا اين حس رو داشتم يه چيز جالب بگم كه وقتي ما دخترها از خير پسري ميگذريم سريع بعد از چند روز سرو كله اش پيدا ميشه اين آنا بنده خدا رو من هي اماده ميكنم كه از فكراون پسره بياد بيرون ولي نميدونم اين پسره چه مرضي داره بازم به انا زنگ ميزنه و بازم تكرار ميكنه كه من نميتونم ازدواج كنم چون بچه دار نميشم . من موندم كه اين چرا زنگ ميزنه اولا" . ثانيا" به درك كه بچه دار نميشي . ثالثا" .. مگه ازار داري بچه هي ميايي تكرار ميكني كه من بچه دار نميشم . خوب گورت رو گم كن برو بگذار اين دختره بدبخت آروم بگيره . اگر يه كار مسخره كرديم وسط نوشتن همكارم اومد گفت بريم تره بار خريد كنيم . ما هم رفتيم يه هندونه خرديدم كه بيا ييم شركت بخوريم .. كاهو و خيار گوجه هم خريدم سالاد درست كنيم همه ما رو گاه ميكردن وقتي داشتيم ميومديم توي شركت ... امروز تولد دختر عموم هست و رفتم براش فنجون قهوه خوري خريدم خيلي هم خوشكله حالا امشب قراره بريم تولد بازي عموم اينهاهم اومدن حسابي به ما خوش ميگذره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:25 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
صبح روز شنبه با تمام انرژي ميايي . ميخواي يه روز خوب رو شروع كني.. اول مثل دخترهاي خوب روي ميز كارم رو تميز كردم . و بعدش اومدم نون پنيرم رو يه گاز مشتي زدم بهش بعدش تا چايي رو يه قورت خوردم ديدم عه عه چنان بوي وايتكس و يا همون سفيد كننده كه بقول بچه ها تا ته اعماق وجودم تهوع شد . چايي رو گذاشتم كنار و يكدفعه نون پنير رو با حرص گاز زدم و خوردم و رفتم ازهمكارم جينگيل مستون خودم كافي ميكس بگيرم كه ديدم نيست و گفتم اشكال نداره الان خوش تيپ محل مياد . فعلا منتظرم كه بياد .. جالبه كه نمايشگاه كتاب دقيقا" به اندازه ۲۰۰ متر با من اختلاف مكاني داره و باز هم من زورم مياد برم . ميدونيد اگرالان بريد انقلاب كتاب بخريد ارزون تره ؟ اگرنميدونستيد بدونيد چون يك سال من اين كار رو كردم كتاب ها رو نصف قيمت خريدم چهارشنبه واقعا در حد تيم ملي حالم بد شد و ساعت دو شب ازخواب بيدار شدم و رفتم گلاب به رو تون شدم و اينقدر حالم بد شد و فشارم پايين بود كه فقط يه ليوان آب خوردم اومدم خوابيدم و گفتم الان زنگ بزنم دختر عموم بياد بند ه خدا بازم با من اسير بيمارستان مي شه و همونطوري خوابيدم. و سر صبح بيدار شدم با عجله يه چايي نبات خوردم سريع يه آژانس گرفتم و رفتم درمانگاه و دو تا سرم نوش جان كردم و ساعت يازدم صبح توي راه خونه ديدم مانتو فروشي حراج كرده از ماشين پياده شدم و رفتم دو مانتوي توپ خريدم به قيمت سه تا سنار بعدش كه اومدم خونه همينطوري افتادم روي تخت نه نهار خوردم نه هيچي تا ساعت چهار و بعدش اومدم كه يه نگاهي به موبايلم بندازم ديدم اه هر كاري ميكنم روشن نميشه و همش چشمك مي زنه زنگ زدم يه داداشم از خواب بيدارش كردم گفت چيه ؟هان ؟ چرامنو ازخواب بيدار كردي؟ گفتم موبايلم روشن نميشه اونم گفت مباركه الحمد الله افتاديم روي يه گوشيه نوع . گفتم بي خيال نميدوني چشه ؟ اونم گفت نه گوشه . خوب من نميدونم بايد صبر كني بعد از باشگاه برم پيش دوستم ازش بپرسم گفتم خوب يه تلفن بزن گفت نه نميشه پول تلفنم زياد ميشه جمعه كه شد ديدم واقعا دارم از گرسنگي مي ميرم ساعت هشت بيدار شدم و رفتم سمت صبحانه ولي ديدم اينطوري خوب نيست اول بايد برم دوش بگيرم تا اين مريضي از تنم بره رفتم دوش گرفتم اومدم صبحانه خوردم يكي دو تا فيلم داشتم از بين اونها محاكمه رو انتخاب كردم نگاه كردم يكم ماهواره نگاه كردم . بعدش ديگه بازم گرسنه ام نبود ساعت پنج و نيم كه شد يه تكه مرغ خوردم بعدش يكم آواز تمرين كردم با اهنگهاي مرضيه ... خلاصه اين روز جمعه هم كه ميشه ادم حالش بد باشه براش كوفت و زهر مار ميشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:33 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
من كلا عادت ندارم زياد دوست داشته باشم و هميشه دوستانم محدود هستن و با كسي دوستي نميكنم و اگر هم دوستي راه بندازم با كسي حتما سعي ميكن بهش وفادار باشم واينقدر بدم مياد كه كسي پشت سر دوستم حرف بزنه واقعا ناراحت ميشم يه دختر يهست كه اصلا من اونو دوست خودم نميدونم خودش رو مدتيه به منو اناهيتا چسبونده چند رو ز پيش به شدت داشت پشت سر اناهيتا حرف ميزد كه اين خله منم بهش گفتم خل نيست اين دلش سوخته ناراحته بايد دركش كرد . اينقدر من بااين آناهيتا اين چند وقت عذاب كشيدم كه واقعا مخم و روانم شاد شد . ولي وقتي كه دوست ادم گرفتار ميشه بايد كمكش كرد من ديشب تا ساعت يك ونيم شب مخ آناهيتا رو ماساژ دادم و فيزيوتراپي كردم. و واقعا از حال هواي هپروت دراوردم و بهش گفتم كه واقع بين باش و انتظار نكش اما اميد داشته باش... و بعدش درمورد اين دوستم كه اسمش خانم"ص" هست صحبت كرديم و بهش گفتم بهتر ما دو تا خودمون رو ازاين پنهان كنيم چون احساس ميكنم اصلا اين ادم نرمالي نيست و احساس ميكنم بيماري توهم داره و البته اين رو ما از جوب گرفتيم انگاري نميدونم آناهيتا وقتي اينها رو شنيد شاخ دراورد و بهش گفتم انا اين دختره حالش خوب نيست و نرمال نيست ايندفعه با من كار داشت اصلا هيچ اثري از من به اين نميدي حوصله اش اين رو ندارم اونم گفت حالا صبر كن ببين چي شده ديگه تو اينطوري شدي گفتم يه چيز ديگه دوستداري دوستي رو باهاش ادامه بدي گفت بگو ببينم چي شده گفتم من بدم مياد يكي پشت سر تو حرف بزنه يا پشت سر هر كدوم از دوستام و در ي وري به دوستم.. بگه كه خله ازاين حرفها يكدفعه انا گفت ببين اين از تو به من هم ميگفت .. خلاصه تصميم گرفتيم كه اين رو از دايره دوستي خودمون پرت كنيم .... كلا رفت امد كردن با هر ادمي رو صلاح زندگي نمي بينم احساس ميكنم كه بايد كسي تويخونه من بياد كه لياقت دوستي داره و ادم مطمئي هست ازاون روز كه مريم اومد خونه من و خونه منو غارت كرد بعد از ده سال دوستي ديگه هر كسي مياد خونه من حواسم بههمه چي هست چون مار گزيده از ريسمان سياه سفيد ميرترسه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:21 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
توي اين چند روزه واقعا ديگه روانم رو اين آناهيتا شاد كرده بخدا ديگه من نميدونم اين دختر چرا اينقدر بي تابي ميكنه .خداوند توي زندگي ادم بايد طاقت شنيدن " نه" و قدرت " نه" گفتن به آدم بده اگر اين يه كار رو در حق بنده خودش نكنه يه ظلم به واقع جبران ناپذير به بنده اش وارد كرده . من از دست اين آناهيتا رواني شدم نميدونم چطوري بايد بهش بفهمونم كه دوست پسرت جوابت كرده!!!! ديروز ايملي كه دوست پسرش بهش زده بود رو خوندم و بهش گفتم كه بي خيال اين پسر شو ولي مثل بمب اتم تركيد و همش گريهديگه خسته شدم از دستش الان نهار كلي چيز ميز خوردم ...من نهار سمنو خوردم . كباب كوبيده و سالاد. ماست موسير . كرفس . مرغ . ديگه حالم داره بد ميشه هر كسي اومد رد شد اومد سر ميز ما نشست بزور يه قاشق ريخت توي بشقابم.. دلم ميخواد بخوابم سر كار خيلي خوابم مياد وقتي ادم زياد غذا نوش جان كنه اينطوريه ديگه بايد زود بخوابه و زياد بخوابه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:54 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
بااينكه اينقدر كار دارم ولي به هيچ وجه حوصله كار كردن ندارم ... اومدم دارم وبلاگ مينويسم خوب ديگه ميگن ارديبهشت ماه منه اينه ديگه ديروز رفتم خونه ساعت يازده شب ديدم همسايه بالايي ما اومد زنگ در منو زد كه خانم فلاني ببخشيد يه بسته به نام شمااومده بود مدير ساختمان گرفته بود و گفت مال شما هست من براتون الان اوردم .... بسته رو كه گرفتم يه نگاه بهش انداختم گفتم خدايا اين ديگه چيه بمب نباشه كه برام كادو داده ؟ هي نگاه به اين بسته كردم راستش مي ترسيدم بازش كنم هي پيش خودم فكركردم كه كار كي ميتونه باشه ؟ خدايا اين چيه ؟ كي ادرس خونه منو داشته كي ميدونسته كه من اينجام؟ خلاصه كلي فكركردم آخرش گفتم بي خيال بازش ميكنم البته جعبه اشو بسته بنديش ايراني بود گفتم حتما با پستايراني اومده ...خلاصه يه تي شرت خيلي خوشكل بوده يه نگاه به ادرسش كردم ديدم ازشهر بارانه هست . واقعا دوست هاي قديمي چقدر با معرفت هستن ...آخي دستش درد نكنه... ديشب من در حد تيم ملي خوابم مي يومد ولي نميتونستم بخوابم زنگ زدم ساعت نه شب با داداشم حرف زدم يكم با هم شوخي كرديم .. بهش گفتم ببين خوابم مياد ميخوام برم بخوابم گفت نههههههههه تو چرا اينقدر زود ميخواي بخوابي گفتم هيچي من اصلا حوصله ندارم گفت برو بخواب .. منم رفتم خوابيد چشمتون روز بد نبينه ساعت يازده و نيم شب ديدم تلفن زنگ ميزنه يعني قلبم از جا در اومد رفتم گوشي رو برداشتم شنيدم يكي از پشت تلفن گريه ميكنه كه ديدي تلفن نزد . ديدي من اصلابدبختم .. يكم به حرفش گوش دادم دادم ديدم دوست طفلكي من آنا هست .. راستش من شوكه شدم كه چرا اينقدر گريه ميكنه بلند شدم يكم خودم رو جابجا كردم گفتم عزيزم قربونت برم گريه نكن تلفن ميزنه باور كن ..ديدم ميگه نه نميزنه گفتم خوب نميزنه هر جور تو دوست داري نميزنه بعدش گفت چرا ميزنه گفتم خوب تو ميگي تلفن نميزنه گفت نه من دوست دارم تلفن كنه گفتم پس صبر كن قربونت برم خلاصه من ديشب نيم ساعت براش موعظه كردم تا اينو ساكتش كردم و حالا بعدش اومدم بخوابم مگه خوابم ميبرد همين شد كه بنده تا ساعت 3 صبح بيدا ربودم شعر نوشتم ... اي كه چقدر من دلم رفته توي دستگاه شور هي شور ميزنه واسه اين آنا نميدونم بخدا . خدا بهش صبر بده ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:0 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
گریزم نیست از عشقت که هم دوری و هم نزدیک . دل من قاب تنهایی تو در این قاب تصویری سلام الان كه دارم مينويسم هوا بس ناجوانمردانه گرم است و بنده از صبح در پي اين بودم كه كولر شركت رو به كار بندازم و اينقدر به اين امور اداري تلفن زدم ديگه بنده خدا بدبخت شد از تلفنهاي من . بعدش رفتن بالا ديدن شيلنگ اب در اومده و اب شررررررررررررررر ميريزه و خلاصه يكم الان بهتر شده و خنك تر شده . ديشب هم تا صبح بنده نخوابيدم هم از گرما هم ازناراحتي دوستم طفلكي بيمارستان خوابيده و دلم حسابي براش كباب شده .. بعضي اوقات كه ادم رو شوت مي كنند و هي پاس ميدن براي اين و اون توي اين محيط هاي اداري ادم دلش ميخواد اونها رو خفه كنّّ...يكي ازاين سازند ها كه براي ما يه چي بايد بسازه و بفرستيم پالايشگاه امروز صبح زنگ زدم به شركتشون تلفن منو صد جا وصل كردند آخرش گفتند كه به ما ربطي نداره كه ان موقع بود بنده سر صبحي يكدفعه سيم مغزم اتصالي كرد و گفتم ببخشيد من الان نيم ساعته با چند نفره چند دقيقه چند دقيقه دارم حرف ميزنم آخرش نفهميدم مسئول اين پروژه توي شركت شما كيه... شما منو گير اوردين يا كارتون رو بلد نيستين ؟ يكي از همكارهاي بنده كه كنار دستم بود گفت خدايي خانم فلاني ايشون هنوز شمارو نديده اگر شما رو ببينه ديگه جرات نمي كنه شما رو بپيچونه گفتم چرا ؟ گفت واسه اينكه وقتي ما جرات نميكنيم روي حرف شما حرفي بزنيم وقتي همكارتون هستيم شما رحم به ما نميكني واي به حال كسي كه شما كارفرماي اون باشيد ... گفتم نه بابا اين حرفها چيه هر كسي كار خودش رو انجام بده من كار ي بهش ندارم هر كسي كار منو لنگ بگذاره اونوقت كه خودش ميدونه بايد فرار كنه چون زورم نرسه ميرم به رئيس سيبيل قشنگ مي گم حسابي حالي به احوالاتش ميده... ديروز مثل كوزت تمام خونه رو تميز كردم اينقدر كار كردم كه نگو بعدش هم كه اينقدر قاطي بودم كه حد نداشت شب هم كه اونطوري شد نخوابيدم الان اينقدر قاطي هستم كه نگو و نپرس
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:21 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
سلام
ميگن چشات چهارتا . يا ميگن چهار تاچشم داري بازم كوري ... ميگن فلاني چهار چشم . يا چشات پشت ويترين . من همه اين حرفها رو دربست الان قبول ميكنم ولي عينك منو به من بدين . نميدونم عينكم رو كجا گم گور كردم از ديشب گم شد جا عينكيم هست ولي خودش نيست ...هر كسي عينك منو پيدا كنه چشام رو بهش هديه ميدم نميدونم همه ميگم بهار موقع عشق عاشقيه جديد ولي تازگي من همش جدايي نامزد از نامزدي ديگر .. جدايي دوست پسري از دوست دختري . همش جدايي همش جدايي دارم مي بينم ..اوهههههههههههه چه خبر بابا ترمز رو بكشيد .. دوست باشيد با هم زندگي كنيد عشق كنيد نه قهر دعوا ....اين بهانه هاي بني اسرائلي پسر ها ديگه روان منو شاد كرده و دقيقا" الان روانشاد شدم والله من نميدونم اين پسر ها چي فكرميكنند فكرمي كنند كه ما جماعت نسوان گوش مخملي بي عقلي هستيم و جز بوي غذا و چيز ديگه اي نميفهميم و همه جماعت نسوان و رو با حرفهاي در پيتي خودشون مسخره گير اوردن واقعا كه من توي كتم اين دري وري ها نميره يه چيزي هست كه وقتي كسي تو رو نميخواد ديگه بايد تمام كني... اصرار نكني... سريع از زندگي طرف بري و اگر كسي رو هم نخواستي سريع بهش بگي بسلامت اين مسخره بازي ها ديگه چي ننه ام ميگه اينجوري يا بچه دار نميشم .. يا من مريضم ... البته اين زنها هم مقصرن نبايد سيرش بشن .. مردي نخواست با زني زندگي كنه يا دوست باشه دختر ي با پسري سريع فاتحه بخونه براي اون رابطه ..نه اينكه آويزون بشيد هي بگيد نه تو رو خدا منو ول نكن دوباره موقع ارديبهشت شد و نزديك تولد بنده تمام اونهايي كه بنده ديگه هيچ ارادتي به احوالاتشون ندارم همشون پيداشون شد ه الان شدن دوست من و هي ميخوان خودشون رو لوس كنند كه تولدت ا ز الان مبارك .. ميگن اگر يه مدتي حال كسي رو نپرسي و تركش كني دوباره براشون شيرين ميشي يه مدت كه فضوليهاشون تمام شد دوباره با تو دعواشون ميشه و اينها هميشه حقشون هست در خماري حرف زدن باهات باشن ... امروز در بد ترين حالت بد جنسي هستم و اينقدر اين چند روزه از دست اين دختر هاي خل و چل دور ورم حرص خوردم كه همش به اين جماعت ذكور رو دادن كه دلم ميخواد الان يه گيوتين بردارم و سر اين دخترها رو از ته ته ته بزنم و بزنم روي نيزه بگم اين خريت محض است لطفا دست نزنيد جيز ميشين ... هميشه موقعيتتون رو در زمان دوستي بايد با كسي كه باهاش دوست هستين مشخص باشه .. دوستي يا ازدواج ..اگر دوستي هست بعد از يه مدتي نريد سريش بشيد بگين بيا منو بگير بخدا كسر شان هست اگرهم خيلي دوستش دارين و براش مي ميرين فقط يكبار بگو بيا منو بگير اگر نم پس نداد بدون كه علي الفطره سر كاري ... زيادي دري وري گفتم .بس ديگه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:29 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
قاصدك بيدار شد . چرخ در گرد باد زمان چرخ بي باوري زد خبري تازه داشت . من در آلاكلنگ فكر خود قاصدك بودم تاب تاب عباسي خواندم خسته شدم عمو زنجير باف خواندم از زنجير گسستم رها شدم در سرزمين بي باوري من كيستم دراين آسمان آبي كاغذ نشاني كوچه با غهاي زندگي در گرد باد حادثه بي محبتي گم شد و من اكنون همان قاصدك تاب تاب عباسي هستم و در شعر عمو زنجير باف زنجير شدم نوشته کاملا" مربوط به خودم هست واقتباس از هيچ بشري نيست . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:13 توسط وارش .... < افسانه > |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بدلیل آمار خودکشی از معرفی خودم تا اطلاع ثانوی معذورم ( چشمک) اگر قول بدین خودتونرو نکشین میگم کی هستم . " افسانه "
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|