تبليغاتX
وارش
سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني
سلام

دیروز صبح وقتی چشام رو باز کردم دیدم  ساعت  نه صبحه و اصلا هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن  نداشتم  و اصلا نمیدونم  چرا انگیزه منگیزه توی این مدت ندارم  خلاصه واسه اینکه روزم رو خراب نکنم از خواب بیدار شدم و  رفتم قورمه سبزی درست کنم و صبحانه  بخورم . طبق معمول تلفنم زنگ زد و وقتی رفتم  شماره رو نگاه کردم دیدم بازم کال افتاده فهمیدم  بازم این بنده خدا  بازم با پرویی تمام به  تلفن زد . منم كلي شاكي رفتم گوشي رو برداشتم  گفتم  هان ؟  اونم گفت عليكم السلام  بي ادب . منم روم كم شد گفتم سلام .خوب؟  بفرما ؟. بعدش نگذاشت حرفم تموم بشه  گفت "به تو نگفتم كه تو  هميشه با هواپيما برو بيا  تمام گمشده هات رو پيدا كني ؟" گفتم به تو چه  اصلا دلم ميخواد با هواپيماي شخصي برم بيام تو چي كار داري؟ گفت فرودگاه رو  وقتي بستم درش رو تخته كردم حالت جا مياد .. منم با پرويي گفتم  زرررررررررررشك بابا گنده لات شدي ؟ ديد نه اين  طرف ديگه طرف سابق نيست ... خودش رو جمع كرد   خيلي مودب گفت خوشحال شدم خدا نگهدار. منم گفتم بسلامت ... يكدفعه گفت پر رررررررررررررررررررو  يعني كه چي واسم  ادا در مياري گفتم هميني كه هست دروغ ميگي بايد  منو و اين  حرفام رو  هم تحمل كني  قطع كن يالا قطع كن  اصلا اعصاب مصاب ندارم بهت بگما .. اونم يه داد مشتي ديگه زد  گفت روت رو كم ميكني يا بيام كمش كنم ؟ گفتم والله  اگر بنايي رو كم كني باشه من بايد روي تو رو كم كنم كه با اين همه كار و زار كه پشت خودت راه انداختي بازم به من تلفن ميزني يعني كه چي ؟ اونم گفت ساااااااااااااااااااااااكت بابا . دلم ميخواد  . منم گفتم  دلت ميخواد  بهت نشون ميدم  صبر كن . ديد من روي لج افتادم  يكدفعه گفت اصلا ببين من غلط كردم خوبه ؟ گفتم غلط چيه ؟ ميتوني برو داد بزن بگو به همه بگو به همه عالم ادم توي تي وي توي روزنامه همه جا داد بزن بگو من  غلط كردم تا من ببخشمت . فهميدي هر وقتي اينكار رو كردي بيا  من  اونوقت  خودم باهات  تصفيه حساب كنم... بعدش ديد نه من خيلي قاطي دارم . گفت ببين  حالا راهي نداره  يه قدر مهربون باش من بچه خوبي هستم منم با كمال  عصبانيت گفتم به من زنگ نزن  فهميدي؟ يا نه ؟ اونم  خيلي راحت گفت  نه فهميدم ، نه ميفهمم، نه خواهم فهميد.  هميني كه هست خداحافظ .

تلفن رو قطي كرد . منم يا عه بلند كشيدم  گوشي رو گذاشتم گفتم به درك اسفالسافلين . خبر مرگت ( البته خدا نكنه )

چقدر يه ادم ميتونه پرو رو باشه ...

اون باز كه منو دعوت راستش حالش نيست ممنونم كه منو دعوت كردين ولي در اصرع وقت حالش رو پيدا كردم ميام مي نويسم .

راستي انگيزه كجا مي فروشن من مي خوام .

بي حضور رويايي ناب ،

من در سرزمين بي باوري سرگردان شدم

و اكنون  حبابي در سرم هست

حبابي پر از تهي

من صداي پاي سوسك را شنيدم در تنهايي بيداري ام

و اكنون جويدن موريانه بر تارك سقف پوسيده باورم  حس ميكنم

تو مردابي شدي در كشتي ذهن من

روان شو شايد زندگي ام جريان يابد

برو !!!

شايد سقف پوسيده باورم  بر سرم هوار نشود

انگيزه بودن نيست .

پر شدم ز تهي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:18  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

وقتی داشتم بر می گشتم تهران  بازم طبق معمول این هواپمای لعنتی تاخیر داشت و من بازم طبق معمول فکر این بودم که چطوری باید  از فرودگاه بر گردم خونه و بعد از اینکه  ما رو صدا کردن برای بازرسی بدنی و  رفتم سالن ترانزیت و بعد جایی که باید سوار هوایما بشیم من یه ستونی که اونجا بود و کنارش صندلی بود  نسشتم و سرم رو گذاشتم روی ستون و چشام رو بستم و کلی فکرکردم  در حین این فکرکردن بودم که واقعا  توی فکرهای خودم شناور بودم و بهتر بگم غرق بودم که شنیدم که صدای آشنایی به من گفت  : میشه کمتر فکرکنی .من  داشتم توی مغزم  حلاجی می کردم  این صدای کیه و خیلی برام اشنابود و مخصوصا این  کلمه میشه کمتر فکرکنی . یه صدای مردونه  که منو برد به سالهای۷۳ و  یکدفعه چشام رو باز کردم  دیدم به به  چی می بینم کسی من سالها پیش توی پارک لاله وقتی با دختر عموم میرفتم  و یه روز   بخاطر اینکه همیشه می میومد اول ورزش میکرد بعد  میرفت توی فکر اصلا با ما بدمینتون بازی نمیکرد من به شوخی بهش گفته بودم میشه کمترفکرکنی و بیایی بازی کنی دیدم همون  فرد  جلوی روم واستاده بود ...اصلا باورم  نمی شد اه ه ه ه ه ه ه  بعد از  ۱۵ سال این هنوز منو  یادشه و من اسم فامیلش رو گفتم علی آقا . ق درسته؟ اونم گفت  چطوری دختر ؟ دیدی چقدر خوب یادم موندی. شیرین کجاست ؟  بچه های دیگه کجا هستن ..تو اینجا  چی کار میکنی ؟ شوهرکردی ؟  شکوفه کجاست ؟ منم یکدفعه خندم گرفت  گفتم  چیه بابا بگذار من یکی  جوابت رو بدم .. گفتم شیرن المان هست . شکوفه ازدواج کرد سه تادختر داره . مسعود هم  المان هست ما دیگه با حانواده اونها  ارتباط نداریم . خودم هم که هستم . خلاصه اجازه گرفت گفت میتونم بشینم  اینجا ؟ من یکم تعجب کردم که این خله از من اجازه  گرفت که اینجا بشینه . یکدفعه یاد اون روزی افتادم که ما با آقای همایون بهزادی همون فوتبالیست معروف  توی پارک لاله  داشتیم روی نمیکت صبحانه میخوردیم این علی همینطوری اومد نشست کنار من!!! گفت به من هم صبحانه بدین !!! من بهش گفتم اجازه میگرفتی شاید من اجازه نمیدادم .

خلاصه  بهش گفتم  خوب  علی اقا یاد گرفتی خلاصه اجازه بگیری ولی خدایی تو چقدر اون لحظات یادت هست. ولی اصلا قیافه ات  حتی به اندازه سر سوزن  تغییر نکرده  وای هنوز مثل همون موقع ها هستی چی کار کردی با خودت اینقدر جوان موندی ؟ گفت  رمز جوانی ورزشه منم که میدونی عاشق دوچرخه سواری هستم  یکدفعه یادم اومد اره راست میگه اون موقع هر وقتی ورزش میکرد بعد از اینکه  خیلی با من جور شده  هر وقتی از کنار من رد میشد میگفت دور دیگه که اومدم روسریت رومیکشم از سرت  !!! برام  دستمال کاغذی پیدا کن صورتم روخشک کنم  ..من هم  با هر گرفتاری که بود  از آقا بهزادی براش دستمال کاغذی میگرفتم  . بهش گفتم  تهران هستی هنوز ؟ گفت اره . گفتم راستی تو اون سال دانشجوی سال اول پزشکی بودی درسته؟ چی شد ؟ گفت تمام کردم تخصص گرفتم  یه مدت هشت ماه  کانادا بودم دوباره اومدم ایران الان چند سالی میشه دیگه جایی جز شهر باران نیومدم ...

خلاصه توی همون  حرف زدن بودم  که در باز شد و ما رفتیم سوار هواپیما بشیم . علی آقا رو کرد به من گفت تو چی کار کردی دانشگاه قبول شدی گفتم  اره  الان شاغل هستم .  پرسید  چی خوندی بعدش گفت مهندس شدی ؟گفتم اره دیگه  بعدش گفت  ازدواج کردی ؟ گفتم نه ! یکدفعه چشاش گرد شد  همون مدلی که هروقتی میخواست شیرین رو اذیت کنه گفت دروع نگگگگگگگگگو!! منم گفتم  باشه تو فرض کن دروغ میگم . خلاصه توی هواپیما جای خودش رو با آقایی که کنار من جاش بود عوض کرد و  کلی دیگه تا تهران حرف زدیم یاد خاطرات گذشته  کردیم که چقدر اون سال به من خوش گذشت و دیگه من اومدم شهر باران دیگه ازش خبر نداشتم و دیگه نرفتم پارک لاله!!!!.

خلاصه  اینکه هواپیما رسید فرودگاه مهرآباد  . دیدم این علی  آقا  به من گفت یه سوال ازت بپرسم ؟ گفتم بفرمایید ؟ گفت که تو چرا به من تلفن نزدی ؟ من گفتم بله ؟ تو کی شماره دادی؟ گفت عه شماره رو هم به شیرین دادم هم به شکوفه که بهت بگن . خیلی هم تاکید کردم من  گفتم من شماره ای  نگرفتم  . اونم با تعجب  گفت  عجب دختر عموهای خائنی داشتی  من تا مدتها  بعد از اینکه به اونهاشماره دادم  ازشون می پرسیدم دحتر عموتون کجاست اونها گفتن رفته شهر باران و شماره  تو رو دادیم  نمیدونیم چرا تلفن  نمیزنه..

 من گفتم نه شماره ندادن باور کن . بعدش گفت من همیشه روزهای جمعه  اومدم  پارک لاله تا مدتها که شاید تو بیایی  گفتم نه  من دیگه رفتم پی زندگیم  اصلا نیومدم پارک لاله . خلاصه وقتی  که از هواپیما پیاده شدم  سوار اتوبوس شدم  گفتم خوب توی چی کار کردی الان باید فکرکنم ۳۸ سالت باشه  درسته ؟ گفت اره  گفتم ازدواج کردی؟ یکدفعه  حرف توی حرف آورد  گفت راستی داداشت چی شد تا کی تیم ملی کشتی موند ؟ گفتم زیادنموند کتفش شکست  دیگه  نتونست کشتی بگیره . خلاصه همونطور که از سالن خروجی  می یومدیم به من گفت  خیلی حیف شد ای کاش زود تر پیدات می کردم  گفتم چطور مگه  گفتم خوب قسمت این بود که بعد از ۱۵ سال منو توی فرودگاه ببینی اونم یکدفعه گفت  اره واقعا قسمت نبود. گفتم چی قسمت نبود؟ گفت  اینکه به من زنگ بزنی ما با هم دوست بشیم . منم خندم گرفت  گفتم بارو کن من اون موقع توی اون فاز ها نبودم فقط هدفم دانشگاه بود .  علی آقا رو کرد به من گفت الان چی بازم توی این فاز ها نیستی  که  مجرد موندی ؟ منم خندیدم . بعدش دیگه نزدیک در خروجی رسیدم  بهش  گفتم  آقا دکتر ع.ق . خیلی از دیدنت خوشحال شدم . اونم یکدفعه بی مقدمه گفت هر چند من خیلی خوشحال شدم ولی خیلی خیلی افسوس .. بهش گفت  چرا ؟ گفت اگر همون موقع به من تلفن میزدی ما با هم دوست می شدیم دیگه ... منم خندیدم  گفتم اشکالی نداره قسمت نبود . بعدش گفت من  دو سال گذشته با دختری بنام هدیه  از اهالی شهر شما ازدواج کردم و یه دختر دارم  بنام افسانه "  اون لحظه تمام  حواسم  به این  شعر شهریار بود که  گفت : امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:39  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

اين چند روزه اينقدر خسته شدم كه دلم ميخواد يه دل سير بخوابم تا خستگيم بر طرف بشه .

روز دوشنبه سات دوازده يه هواپيما اير باس نشست توي فرودگاه شهر باران از جد عربستان سعودي من چشام ديگه در اومد  كه ببينم پدر و مادرم كي ميام از اين هواپيما پايين  كارت از حراست گرفتم و  رفته بودم ورودي مسافران از خارج از كشور توي راهروي گمرك پر ادم بود  هر چقدرنگاه كردم ديدم  كسي نيومد نه بابام  نه مامانم  رفتم كنار شيشه كه ببينم  مي بينمشون يا نه ديدم  بابام  دو تا نايلكس دستش هست شايد دو تا سر جمع يك كيلو نباشه  داره چنان  يواش يواوش مياد  و نفس هاي عميق مي كشه كه حد نداره . يكدفعه ديدم  كه بابام تلو تلو ميخوره من جيغ كشيدم رفتم سمت يكي از حراستيها گفتم  تو رو خدا بابام داره ميمره برو بيارش از اين در بيرون ، اون حراستي به من يه دري وري گفت كه اگر شلوغ كني ميندازمت بيرون . بهش گفتم اگر بابام يه بلايي سرش بياد از روي زمين محوت ميكنم  بعدش گفتم حرف گنده تر از دهنت نزن جون ادم ها براتون ارزش نداره تو ي همين  حين  يه خلبان كه اومده بود از مادرش استقبال كنه  به من گفت چي خانم چي شده بهش گفتم بيا ببين بابام داره  تلو تلو ميخوره الانم رفته نسشته  روي زمين ببين يكدفعه  آقا به من گفت برو پيش اون اقا منم رفتم پيش اون آقايي كه رئيس حراستشون بود اونم سريع در رو باز كرد و پدرم رو اورد پاسپورتش رو  گرفت رفت منم بابام رو سريع بردم اورژانس بهش اكسيژن وصل كردن و بعدش پاسپورت بابام رو  داد به من مادرم هم بعد از گمرگ اومد بيرون . خلاصه  دكتر نامه داد   كه بايد ببرينش بيمارستان منم اين چند روزه اينقدر دوئيدم كه  اصلا ناي هيچي ندارم اينقدر خسته هستم كه حد نداره .

انشالله همه مريض ها شفا پيدا كنن.

شاد باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:24  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام
امیدورام همه سالم باشید .
به اندازه تمام عمرم بهت بی اعتنا  و ازت متنفر بودم  کپسول اکسیژن!!!  ولی الان میخوام بگم ای کاش یکدونه توی مکه الان پیش بابام بود .
من حرفی ندارم . فقط اومدم بگم پدر مادرم مکه هستن پدرم به شدت مریضه براش دعا کنید وضع بیمارستان مکه افتضاحه داغونه  و بابام نمیره بیمارستان دعا کنید بهش حمله دست نده چون کپسول اکسیژن اونجا ندارن ...
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:48  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

 بعضي وقت ها ادم بلند بلند فكرميكنه ، بعضي وقت ها هم اصلا فكر نميكنه ، بعضي وقت ها هم  چنان يواش فكر ميكنه كه فكر ادم زمين زمان رو   كنفو يكون ميكنه ، يه چند وقتيه كه من يواش يواش فكر ميكنم و فكر هايي توي سرم مياد كه وقعا احساس ميكنم عجب فكر بكري هست و فقط كمي جرات ميخواد كه من حتما  اون جرات رو توي يه موقعيت بسيار توپ پيدا ميكنم و  اجراش ميكنم .

با اينكه يه مدتي ميخوام برم ولي حتما اينجا رو بروز ميكنم .

يه فلسفه اي كه هست 

 توي اين مثلث  غريب ستاره ها رو خط زدم دارم به اخر مي رسم از اون ور شب اومدم ....

يكم سوت بزنيد تا براتون يكم در ي وري حرف بزنم

ميگن هر وقتي هر خواننده اي رو ازنزديك ببيني هميشه برات اون يه خوانندهمورد علاقه ميشه منم شادمهر از نزديك ديدم و  خيلي برام شادمهر يه خواننده جيگر حساب مياد البته توي  ايران ديدمش ...بماند كه حالا كجا و چطور ولي ديدمش و خيلي هم اون موقع زشت و نمكي بود ......

كلا" چون بنده علاقه خاصي دارم  به ادم هاي كه پوست تيره دارن  ، هميشه بر عكس ادم هايي با پوست افتضاح روشن يا نيمه روشن گيرم مياد كه من اصلا دست خودم نيست ناخود آگاه زياد تمايلي به اونها ندارم ...

تو هموني كه ميگفتي تو ي دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه ....

بعضي وقت ها چنان ادم ها  اعتماد بنفس دارن كه اعتماد بنفسشون منو  له ميكنه   نميدونم  اخه اين دنيا اگر اين همه ادم  اعتماد بنفس داشته باشه مي بايست الان رئيس جمهور ميشد ...

بعضي ها  خيلي ادعا دارن  بعضي ها ادعاي ادب دارن،  بعضي ها ادعاي شعور دارن ، بعضي ها ادعاي شرافت دارن، بعضي ادعاي مذهبي بودن دارن ، بعضي ها ادعاي گوسفند نبودن ... اره گوسفند نبودن . ادم هاي زيادي ديدم  كه تفكرشون  گوسفنديه .. من منظور گوسفندي يعني  باري به هر جهت .. هرچي پيش اومد خوش اومد  .. بعضي ها هم ادم هاي هستند كه خودشون يه ادم جامع شناس ميدون و همه مردم رو زير ذره بين ميگذارن  ولي خودشو رو نگاه كني همسايه هاشون رو به درستي نمي شناسن  حتي زن و بچه  شون رو درست نميشناسن . بعضي ها   خودشون رو روانشناس ميدونن  همه به چشم اونها رواني هستن خودشون از سلامت  كامل بسر مي برند ....

بعضي ها اينو ميگن ما نباشيم شما مي ميريد ما  نباشيم شما اصلا بشيزي نميارزيد ... اين " ما " يعني جماعت ذكور ...

حالا من يه چي ميگم ..

كدام زني رو ديدي كه از نبود همسرش علف بخوره ؟

كدام زني رو ديدي كه از نبود مرد اه فغان كنه ؟

كدام زني رو ديدي كه اگر مرد نباشه و مسافرت نبرتش فقط بشينه توي خونه و  زانوي غم بسر ببره ؟

كدام زن رو ديدي كه از مرد نباشه كولرش رو درست كنه خودش دست بكار نشه ؟

كدام زني رو ديدي كه اگر انتن ماهوارش خراب بشه زانوي غم بغل بگيره كه اه من مرد ندارم توي خونه پس محكوم هيچ وقت ماهواره نبينم ..

كدام زن رو ديدي كه وقتي  ميخواد بره  خونه بخره و  مرد همراهش نيست از قيد خونه خريدن بگذره ؟

كدام زن رو ديدي كه وقتي شوهر ش مرد خودش هم بره كنار قبر شوهر بخوابه بگه منم بكشيد  چون من نميتونم بدون شوهر زنده باشم ؟

ما زنها هيچ احتيا جي به جماعت ذكور  نداريم همه كار رو بلديم  خودمون بكنيم ...حتي بدون مرد بچه دار هم ميشيم ...ولي شمامرد ها  حتي اين كار رو نميتونيد بكنيد  ونوقتها ميگفتن كه اون معجزه بود خداوند مسيح رو بدون پدر آفريد ... ببم  جان بيا من بهت نشون بدم  يه  عالمه زن بدون داشتن شوهر با لقاح مصنوعي بچه دار شدن ..

اين يه نمونه از مسائل  جامع ما هست و ما زنها  بله"  ما " زنها  به شما مرد ها  اعلام ميكنيم 

كه بدون شما زندگي بهشت نيست و با شما هم زندگي بهشت نيست . ما بدون شما ميتونيم زندگي كنيم ولي يكي ميخواهيم كه شيشه پاك  كنه . كارهاي سخت  مثل جابجايي اثاث  رو انجام بده .. اثات كشي كنه .. وقتي توي خونه نون نداريم سر صبح بره بخره .. .. بانك مركزي باشه پول بياره .وقتي ماشين پنچر ميشه  پنچر گيري كنه  ... و  خيلي خيلي چيزهاي ديگه .....فكرميكنيد ما زنها  اگر شما مردها نباشيد  اين كارهايي كه نام بردم رو نميتونيم انجام بديم ...؟  خيلي خوب از پسش بر ميايم ولي احساس ميكنيم  كارهاي سخت مال مرد هاست چون خيلي ادعاي قوي بودن ميكنيد و خداوند هم  شما رو فقط براي همين  كار افريد تا زحمت بكشيد زنها راحت زندگي كنند....

حالا چي ميگي ؟ اينم مال تو

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:50  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

امروز صبح ساعت پنج ونيم صبح بازم منو از خواب پروندن  . خدا لعنت كنه مردم آزار رو ...

با بدبختي گوشي موبايل رو برداشتم جواب دادم.يكي ازپشت تلفن گفت ساعت پنج و نيم اينجا تهران است صداي مردم آزار ... منم  كلي شاكي ..بنده خدا بود پشت خط ...بهش گفتم تو !!!!!!!!! كار  زندگي نداريييييييييييييييييييييي ؟ خواب  و  آرام نداري؟ چرا منو وقت بي وقت از خواب بيدار ميكني؟ گفت ميخواستم بهت بگم امروز يه چيزهايي مي شنوي درمورد من زياد داغ نكني بهت بگم از الان بعدش تلفن بزنم جواب ندي ميدوني كه من خلم يه وقت خل بازي راه ميندازم بعد بايد منو جمع كنن ... .و منم گفتم زرشك  بابا  هر چي باشه  به من ربطي نداره مطمئنم ...

خلاصه پي اين صحبتش منم فضولييييييييييييم  گل كرد شروع كردم به فضولي وقتي فهميدم  چي هست چنان  عصباني شدم كه چرا دروغ گفته يكي به من دروغ گفته يكي رو به خيلي ها الان از صبح هي داره تلفن مي زنه منم جوابش رو نميدم .. يعني ديگه عمرا" جوابش رو نميدم  هر غلطي هم ميخواد بكنه بكنه ...به من ربطي نداره...

دروغ گفتن كار خوبي ادم مردم رو اسكول فرض ميكنه ديگه يعني تو  اسكولي منم هر چي بگم تو نمي فهمي .

ديروز با كودتايي عقربي كه  توي بخش كردم يه مقدار از رو ها كم شده و  خودشون رو جمع  جور كردن  و البته صد البته بنده كلي حرص خوردم فكركردم كه چي كار كنم .به رئيس سبيل قشنگ بگم يا ريئس جان اعظم نميدونم  به كدوم بايد بگم  كه اينها چه مسخره بازي دران در ميارن و  يكم  حال گيري از جانب بالاتر بشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:7  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

این چند روزه  خیلی سرم شلوغه .  شركت خيلي كار زياده نميشه بلاگ  بروز كرد . واسه همين  الان  كه همه كارهام رو انجام دادم و رئيس سيبيل قشنگ نيست رفته  ماموريت امروز ما يه نفس كشان داريم .

من هميشه  توي محل كارم  به كساني كه دارن با من كارانجام ميدن  به اصلاح همكار من هستن من خير سرم رئيسشون هستم  بعضي اوقات  آوانس ميدم ولي بعضي ها خيلي پرو رو  هستن و  هي منو اذيت ميكنن پا روي دم من مي گذارن  اونوقته كه من بلايي سرشون ميارم كه يادشون باشه پا روي دم عقرب نگذارن ..

خوب من ديگه بمر از صبح قراره بنويسم ولي افتضاح كار ريخت روي سرم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:0  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

جمعه ها که همیشه مثل همه وقت  آخر دلتنگی هست برام و من از جمعه زیاد خوشم نمیاد . دیروز اصلا" حال حوصله بیرون رفتن نداشتم هر چند  خیلی دلم میخواست که برم استخر .. انگشت دست راستم حساسیت به انگشتر داده و  منم  ترسیدم حالا برم استخر بد تر بشه . صبح که بیدار شدم بعد از ایکه داداش اینها رو دیدم توی تی وی و کلی ذوق مرگ شدم . توی همین  حین بعد از بروز کردن بلاگ بازم تلفن خونه و تلفن  خونه همزمان زنگ خورد میدونم دیگه این مدلی تلفن زنگ میخوره  حتما بنده  خدا هست .. گوشی موبایل رو برداشتم و قطع کردم و لی تلفن خونه رو جواب دادم شنیدم  یکی ازپشت تلفن میگه خانم ببخشید میخواستم ببینم داداش های شما مجرد هستن یا متاهل  گفتم بله  هر مدلش رو بخوای داریم کدومشون رو احتیاج دارین ؟ اونم خندید بعدش گفت  خیلی خوشحالی نه ؟ گفتم واه  چی میگی تو بابا .. گفت سلام کن اول  خندم گرفت گفتم  چشم  حتما بازم  چی شده تو امروز تا لنگ ظهر نخوابیدی ؟ گفت داشتم یه مطلب اماده می کردم که یکدفعه داداشهای جناب عالی رو دیدم  گفتم زنگ بزنم ببینم زنده هستی یا ذوق مرگ شدی؟ گفتم مگه فامیل های تو ذوق مرگ میشن وقتی  تو میری سمینار ..  گفتم اره نمیدونستی کلی کشته مرده دارم  همیشه . خلاصه کلی خندیدم .

دیروز این شعر رو نوشتم و  براش خوندم اونم گفت جالبه منظورت منم ؟ گفتم مسخره مگه تو  کلاغی و مزاحمی گفت نمیدونم شاید .

دیروز کلی با بنده خدا صحبت کردم و  کلی هم روی اعصاب من سان داد ومن بهش گفتم  خیلی اشتباه کردی ازدواج کردی می بایستی میومدی ور دل من می نشستی  فقط درد دل میکردی بی خیال زندگی . اونم گفت ای  حال میداد راست  می گی مخت رو میگذاشتم توی فرغون  تک چرخ میزدم .... بهش گفتم الانم داری تک چرخ میزنی منتها با همراه آفتاب مهتاب بالانس ...... بعدش خدا حافظی کرد دو دقیقه  دیگه زنگ زد گفت یادم رفت بهت بگم به داداشت بگو تولدت مبارک  گفتم خیلی کلکی ای بد جنس ...

امروز تولد داداشم هست . داداشی گلم تولدت مبارک تولد داداش جو جو وسطی هست .

نمی شنود صدای مرا کلاغ روی بام

غار غار میکند در اسمان فکرم

این کلاغ همسایه هر صبح و شام

 حیرانم از پرو رویی کلاغ همسایه

نان خشک حیاط ما را به یغما می برد

ساعت  گرانقیمت همسایه  را بی اعتنا

با زورگویی به گنجشکان حیاط ما

با صدای انکر اصواتش به جایگاه میبرد

تو همان کلاغ زورگویی

بی توجه به نگاه ما

چپاول می کنی محبت بی دریغ را

به لانه می بری با زورگویی

بی صدایی زورگویی !!!

کلاغ غار غاری همسایه ما

نوحه خوان قبر کودکی بی محبت

تو آوازت زهرمار است .

 نیشت نوش دارو بعد از مرگ سهراب .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:4  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

الهی من قربون قدتون برم. الهی قربون اون صلابت و فهم شعور تون برم که صبه توی تلویزیون دیدمتون کلی ذوق مرگ شدم داداشهای گلم . الهی قربون شما سه تابشم که اصلا به تلویزیون نگاه نکردین تامن روی ماه خوشکلتون رو  بیشتر ببینم . دو   تا از  داداشهای گل  من هر کدوم واسه خودشون بچه معروف شدن دیگه اون یکی نمیتونه  بیاد بگه  شما به پشتوانه من اومدین اینجا .  صبح تلویزیون رو باز کردم دیدم کانال سوم دار مسابقه کشتی نشون میده و اونها هم جز کمیته اجرایی داوران  هستن و چنان سرشون شلوغه که به هیچ کسی توجه ندارن دو  تاشون سرشون رو کرده بودن توی کامپیوتر و داشتن کار میکردن و اون یکی هم  داشت مسابقه رو نگاه میکرد و  جالبه که اتفاقی دیدمشون و چقدر ذوق زده شدم  ...قربونتون برم چشم نخورین الهی ...( حالا هر کی ندونه فکر میکنه اینها بچه  هستن نه بابا هر کدومشون یه مرد بزرگ هستن ).

مامان بابا  جون من بدور از بچه هاشون دوشنبه  میرن مکه هر چی اصرار داشتم که من بیام و شما رو ببینم نشد و خودشون اومدن و منو دیدن و رفتن و داداشهای منم که اراک بودن و هستن  و حسابی مامانم اینها تنها هستن و  فقط یه نوه و یه عروس میره بدرقه شون . برگشتنی من هستم ولی بازم دادشهای من مسابقه جام پانزده خرداد هستن ..خلاصه مامان بابای من بعد از این همه سال که دارن میرن مکه فقط این فسقلی تازه دنیا اومده هم رفت شون و هم برگشتشون رو بدرقه و استقبال میکنه بچه بدردشون نخورد نوه شون بدرد شون خورد ... البته پدر مادرم اصلا دوست ندارن من این همه را رو برم پیششون تابدرقه شون کنم...

جمعه همیشه روز دلتنگی هست و من اصلا جمعه رو دوست ندارم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط وارش .... < افسانه > |