تبليغاتX
وارش
سعي کن در زندگيت مثل زودپز باشي ! يعني در اوج جوش آوردن، سوت بزني
سلام

مطلبی نوشتم جالبه توی یلاگ نشون میده ولی اصلا توی پست های بلاگ  خودم وقتی لاگین میکنم نیست عجیبه  بلاگفا بندری میزنه ..

دیروز خیلی خیلی کزت شدم تمام خونه رو تمیز کردم  و در حدی که دیگه از گرسنگی ضعف کردم و تا ساعت چهار بعد ازظهر نهار نخوردم .

دیروز خیلی دلم گرفته بود و اصلا راحت نبودم هر چی فیلم نگاه کردم هر چی توی وی نگاه کردم اصلا هیچی به هیجی . اکثرا امروز تعطیل هستن  ولی من اومدم سر کار تهران انگاری خاک مرده ریختن روی سر ملت .خلوت خلوت هست.. یه گردو بنداز تجریش میتوی میدان  راه اهن  تحویل بگیری ترافیک  هیچی اصلا خبری نیست

خوب من برم که کار همکارم  رو انجام بدم ایشون امرزو درامر شریف خانداری و تمیز کاری برای ماه رمضون  تشریف دارن بنده باید گزراش بدم  دارم  کارش رو انجام میدم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:1  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

این  چند روزه  خیلی در گیر کار بودم و اینکه نتونستم  بنویسم جالبه اونهایی که خودشون بی معرفت  هست به دیگران  میگن بی معرفت قربون خدا بشم  عجب دنیایی شده ...

کولر خلاصه درست شد و اینکه نیرو جدید اوردیم و داریم کار بهشون یاد میدیم تا شاید از کارهای ما کم بشه

من حرفی برای گفتن ندارم  خیلی هم  بجاش کار دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:14  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

يه خبر خوش  كه كولر اتاق ما سوخته و تا اطلاع ثانوي  كولر نداريم و اينكه هوا بس ناجوانمردانه گرم است

چند وقته شركت ما برق داره و  اصلا برق نرفته و من اينو به فال نيك ميگيرم  البته فقط شنبه ها برق ميره .

مادرم حالش بهتر شده . و اينكه من كلي وزنم  كم شده و هشت كيلو گرم كم  كردم  و اصلا باورم نميشه كه من اينقدر كم كنم و  بايد بازم كم كنم اگر هشت كيلو ديگه كم كنم محشر ميشه ولي بعيده.

دلم براي ملودي جون تنگ شده نميدونم چرا پيداش نيست .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:24  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

من برگشتم تهران ايندفعه بدبخت شدم با اتوبوس رفتم پام درد ميكنه كمرم  درد ميكنه اينقدر بد بود  كه حد نداشت ولي خود رشت جهنم بود از گرما و لب دريا  هم موتور خانه بهشت بود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:40  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

من امروزميرم شهر باران خيلي دلم واسه اون فسقلي  جون  آقا محمد تنگ شده برم ببينمش مي چلونمش تا دو ساعت  ديگه بايد  حركت كنم .

دعا كنيد واسه دختر داييم كاري كه پيدا كردم جور بشه و بره سر كار .

اين دفعه بايد با اتوبوس برم و كه خيلي هم ميدونم گرمم ميشه  بليط هواپيما گير نياوردم

تا شنبه بر ميگردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:7  توسط وارش .... < افسانه > | 
سلام

اخ جون من دعوت شدم  عروسي يكي از دوستان بسيار گلم كه خدايي در انسانيت حد و مرز نداره  حتما ميرم ...

مادرم خدا رو شكر فعلا دكتر بهش دارو داد تا يك ماه و نيم ديگه اگر  سنگش حل بشه ديگه احتياح به  جراحي نداره

 خلاصه به هزار بدبختي دو تا نيرو به ما داره  اضافه ميشه  خدا رو شكر 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:47  توسط وارش .... < افسانه > |